تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

چقدر از تموم شدن تابستان خوشحالم . با اينكه هميشه تابستان فصل مورد علاقه من بود و خاطرات خوش بي قيدي و استراحت و مسافرت و فراغت از درس و دانشگاه را در ذهنم تداعي مي كرد اما امسال براي تموم شدنش لحظه شماري كردم . چون خيلي از گرما و شرايط كاري اذيت شدم . نسيم خنك پائيزي كه بهم مي خوره كيف مي كنم . احساس مي كنم هواي خنك زنده ام مي كنه . طول تابستون تنها كاري كه براي رهايي از احساس خفگي مي كردم دو بار زير دوش رفتن در طول روز بود . بعد از اداره و قبل از خواب . چون تحمل كولر و پنكه و هيچ وسيله خنك كننده ديگري رو نداشتم . عصر ها دلم مي خواد فقط راه برم هرچند كه با طي مسافتي كوتاه به نفس نفس مي افتم و بايد كمي بنشينم . آدم توي اين دوران احساس امنيت بيشتري مي كنه . قبلا جرات پياده روي تنهايي را خيلي زياد نداشتم . اما توي اين شرايط انگار آدم مطمئنه كسي به كار آدم كاري نداره . هرچند هر وقت كه پاي تلفن به باباي ني ني مي گم ميرم پياده روي انگار حرف از يك جنايت خطرناك مي زنم . فقط ده دقيقه انواع سفارشات رو مي كنه . مواظب دوچرخه سه چرخه ماشين كيف قاپ و..... باش . گاهي ديگه لجم درمياد . مامانم هم مصره كه ديگه حق نداري رانندگي كني . رانندگي كه نكنم . پياده روي هم نكنم نميدونم پس چطور برم بيرون ؟!ني ني من خيلي تنبله . شايد در طي هفته فقط يك يا دو بار انهم با كلي منت كشي تكوناشو مي فهمم . مامان جون ! ني ني هاي هم ماه تو توي شكم ماماناشونو اكروبات بازي مي كنند . تو فقط دوست داري بخوري و بخوابي ؟ بعد از ظهر ها كه روي تخت ولو مي شم تا بعد از كار روزانه استراحت كوتاهي بكنم گاهي اگه عشقش بياد اونهم يك يا دو بار در هفته اظهار وجودي مي كنه . كم كم اين موضوع داره نگرانم مي كنم . توي هفته ۲۳ هستي عزيزم  . مادر شوهرم ميگه باباي ني ني خيلي بچه آرومي بوده فقط كارش شير خوردن و خوابيدن بوده . مامانم همينو در مورد نوزادي من ميگه . اما فكر نمي كني تو ديگه زيادي آرومي ؟ اگه سالم باشي هيچ اشكالي نداره فقط من كمي نگرانم .

تجسم يك چيز انرژي و نشاط فوق العاده اي به من ميده . باور نمي كني حتي بوي تو رو از اين طريق احساس مي كنم . تجسم گذاشتن لبهام روي گونه هاي لطيف و كوچك تو . اين تنها تصور ذهني كه به من لذت فوق العاده اي رو ميده . واقعا بوي بدنت رو اين طوري احساس مي كنم . كي اين تصور به واقعيت تبديل ميشه ؟ گاهي احساس مي كنم ديگه صبر و تحمل بقيه اين راه دشوارو ندارم . خسته ام عزيز دلم . خسته ام .  

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 12:23 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

وقتی در مورد انگیزه نوشتن فکر میکنم تنها چیزی که منو وادار می کنه از نظر روحی تخلیه بشم احساس غریبیه که دارم . احساس مادر شدن برای اولین بار حس عجیب و دلهره آوریه . این دلهره در سه ماه اول بارداری همراه با تحولات روحی شاید زیاد دلپذیر نیست ولی با گذشت زمان به تدریج با من خو گرفته و هرچی بیشتر میگذره من و اون بیشتر باهم انس می گیریم . مثل دو روح در یک جسم . خارق العاده است . ایامی که فقط من هستم و اون . اون فقط منو میشناسه . منو میبینه و فقط متعلق به منه . هیچ مردی قادر به درک این دوران نیست . این موهبتیه که خدا فقط به یک زن هدیه کرده . در اون روزهای سخت که شرایط روحی و جسمی مناسبی نداشتم تسلی بخش من خوندن وبلاگ عزیرانی بود که شرایطی مشابه من داشتند و شیرینی بعد از این ایام رو چنان به تصویر میکشیدند که تمام سختیها و دردهامو از یاد می بردم. این روزها دست و دلم کمتر به کار میره . دلم می خواد فقط با اون خلوت کنم . فقط با اون حرف بزنم و براش خرید کنم . فقط به اون فکر کنم و قیافه قشنگ و اندام کوچولوشو تو ذهنم مجسم کنم . اما بالاخره در محیط کار باید خیلی سنگین و رنگین کارمو به نحو احسن انجام بدم انگار نه انگار که شرایطی متفاوت با بقیه دارم . گاهی میون افکارم که با اون مشغوله هیولای ترس از سلامتی آرامش منو به هم  میریزه و اضطراب سراسر وجودمو می گیره . در این مواقع سعی می کنم سریع افکارمو متوجه چیزهای خوب و خوشایند کنم .اما همسرم انگار بجز سلامتی و زیبایی چیزی نمی بینه یا حداقل بخاطر من به روی خودش نمیاره . این روزها انگار به خدا نزدیکترم . ببیشتر دوست دارم دعا کنم و ازش کمک بخوام . صبر و سلامتی . هنوز بطور جدی برای نی نی گل خرید رو شروع نکردیم . آخه قراره که از شنبه کل خونه رو نقاشی کنیم . اتاقشو می خوام رنگ دیگه ای بزنم . کلی نقشه ریختم که بعد از نقاشی خریدو شروع کنم . یک لیست بلند بالا تهیه کردم تا با همسرم یک روز کامل وقت بگذاریم و به بهار بریم . تحول در زندیگیمونو با تمام وجود احساس می کنم . اخه من نی نی مو از خونه خدا گرفتم . تو مکه با تمام وجودم از اعماق درونم گریه کردم و ازش خواستم . برام خیلی عزیزه . خیلی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 9:43 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

من شهرزاد هستم . دختر کوچولویی در راه دارم که چهار ماه بعد خانواده دو نفری مارا سه نفری می کنه . من و همسرم بی صبرانه منتظر اومدن دخترمون هستیم . اسم وبلاگ را به نام دخترم شرمینه گذاشتم . چون اسم دخترمون رو قطعا انتخاب کردیم و اون رو صدا هم می کنیم . امیدوارم از طریق این وبلاگ من و شرمینه دوستهای زیادی پیدا کنیم . من هفته ۲۲ بارداریم را می گذرانم . تا این هفته روزهای بسیار سخت بارداریم رو سپری کردم و هر روز در محیط کارم از اینکه برگه تقویم یک برگ جلو میره احساس آرامش می کنم . چون تا انتهای هفته ۱۸ مانند یک بیمار بستری توانایی انجام هیچ کاری نداشتم و آنقدر بخاطر بی اشتهایی و تهوع و استفراغ سرم و آمپول زده بودم که حتی یک رگ سالم تو دستهام نمونده بود طوریکه بیمارستان بستری بودم . حالا که این مراحل را با این سختی تحمل کردم و سعی کردم کارم رو هم حفظ کنم فقط از خدا می خوام که دخترم سالم دنیا بیاد . در تمام این شرایط سخت همسر مهربان و عزیزم با صبر و حوصله در کنارم بود و همواره سعی کرد شرایطی را فراهم کنه که تحمل آن برای من راحت تر باشه . من بخاطر صبر و مهربانی های همسرم همیشه به اون مدیونم . در مورد جنسیت نی نی هم باید بگم من تا حالا دو بار سونوگرافی کردم . هر دو بار نی نی سالم و جنسیت آن دختر تشخیص داده شد . من همیشه دلم می خواست دو تا نی نی داشته باشم . اولی پسر و دومی دختر . چون درست عکس آن در مورد خانواده ام مصداق داره . من دختر بزرگ هستم و یک برادر کوچک تر از خودم دارم . زیاد هم دل خوشی از این موضوع ندارم . همیشه دلم برادر بزرگ تر و خواهر می خواست که ندارم . بخاطر همین بعد از تعیین جنسیت کمی دمق شدم . راستش توی اون شرایط بد جسمی و ویار بد شاید این هم بهانه ای برای گریه ها و دلتنگی های من شده بود . فروردین ماه که با همسرم مکه رفتیم همین رو هم از خدا خواستم ولی حتما حکمتی داشته . اما همسرم کاملا راضی و خوشحال بود . حالا که شرایط قبلی روحی و جسمی خودم رو به دست آوردم کلی هم از این موضوع خوشحالم و تنها دلهره ای که دارم یکی سلامتی نی نی هست و دومی اینکه فکر می کنم آیا از پسش بر میام ؟ اخه فکر می کنم با ۲۷ سال سن هنوز خودم بچه ام و واقعا همسرم منو راه میبره و بزرگ میکنه . خدایا کمکم کن .

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  |