تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

روزي پسر بچه اي از مادرش پرسيد  : مادر چرا گريه مي كني ؟

مادر به او گفت : براي اينكه من يك زن هستم .

پسر گفت : منكه علتش را نفهميدم . مادر او را در آغوش گرفت و گفت : هرگز هم نخواهي فهميد .

پسر از پدرش پرسيد : چرا گاهي اوقات مادر بدون علت گريه مي كند ؟

پدر گفت : تمام زنها گاهي اوقات بدون دليل گريه مي كنند .

اما پسر خيلي دوست داشت واقعا علت آن را بداند . يك شب وقتي خوابيده بود خواب ديد كه فرشته اي در كنارش نشسته و مي خواهد پاسخ سؤالش را بدهد .

پسر از فرشته پرسيد : چرا زنها به اين سادگي گريه مي كنند ؟

فرشته گفت : وقتي پروردگار زن را آفريد مي خواست به نوعي آن را خاص گرداند.

پس شانه هاي او را به قدري قوي كرد كه بتواند وزن تمام دنيا را تحمل كند و در عين حال به قدري راحت باشد كه به افراد خانواده آرامش دهد .

درون او را به قدري قوي ساخت كه بتواند فرزندي را درون خود پرورش دهد و او را متولد سازد و در عين حال بي مهري هاي اين فرزند را تحمل كند .

به زن ثبات قدمي داد كه بتواند با وجود تمام مشكلات و موانع به راه خود ادامه دهد و در عين حال در بيماري و خستگي بدون شكايت به مراقبت از اعضاي خانواده بپردازد . به او قابليت عشق ورزيدن به فرزندانش را داد ، حتي وقتي فرزندان او را از خود مي رانند . به او توانايي داد تا در كنار همسرش باشد حتي اگر همسرش اشتباه كرد بتواند با قلب خود او را مورد حمايت قرار دهد .

به او آموخت كه بداند يك همسر خوب هرگز قصد آزار همسرش را ندارد اما ممكن است گاهي اوقات شوهرش به منظور آزمايش توانائي و تحمل و وفاداري او را مورد آزمايش قرار دهد و گرنه هرگز قصد آزار او را ندارد .

و نهايتا به او اشك داد . اين تنها ويژگي خاص اوست كه در هر زماني كه فشارهاي ديگر بر او زياد مي شود بتواند با اشك ريختن خود را سبك كند . پس اين اجازه را به او بدهيد . 

در واقع زيبايي زن به ظاهرش نيست بلكه به چشمان اوست . زيرا چشمان اشك بارش پنجره اي به قلب اوست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 مهر1385ساعت 1:21 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

به به چه هوای خوب و خنکی . خدایا پس کی برف میاد ؟ دلم میخواد رو برفها دراز بکشم و حسابی یخ کنم . دیگه دلم میخواد هر چی هوس کردم همین موقع یک اجی مجی لا ترجی بگم فراهم بشه و بخورم . (با عرض معذرت از روزه دارای گرامی ) اونقدر که دیگه دلم نخواد . تازگیها عین گدا گشنه ها شدم . اگه چیزی که دلم میخواد مهیا باشه دیگه کنترل خوردنمو ندارم . مثلا خیلی دلم سمبوسه داغ با سبزی خوردن تازه و دوغ می خواست .( به خدا عمرا قبلا از این هوسها می کردم ) نمی دونم بابای نی نی کی به مادر شوهر گرامی گفته بود . مادر شوهر گرامی هم که بر عکس بنده کدبانوی تمام عیار و زبانزد  ! چند شب پیش که اونجا بودیم وقتی چشمم به جمال میز شام روشن شد و در کنار انواع پلو و خورشت سمبوسه ها رو مشاهده کردم از خود بیخود شده و حساب اینکه چقدر و چند تا خوردم از دستم در رفت .خودم تعجب می کنم . منکه از ترس چاق شدن دائم الرژیم بوده مخصوصا خونه مادرشوهر گرامی رعایت کلاس رو هم میکردم و بی اشتهایی و کم خوریم زبانزد بود درست عین از قحطی در رفته ها شدم . همین موضوع پریشب در مورد سالاد اولویه و نان تازه تکرار شد و تاحدی اسباب خجالت بنده . جالبه که آخرش تو دلم با نی نی کمی دعوا هم میکنم که مامان جون مگه اون تو هیچی برای خوردن تو پیدا نمیشه که منو مثل دله ها کردی . کاش قضیه به همین جا ختم میشد . هوس شیر کاکائو خنک و لواشک و مربای ذغال اخته ( که مادر شوهر گرامی دیشب دادند و تا امروز شیشه مربا نصف شد ! )  و باقی قضایا . امیدوارم بعد تولد تو این اشتهای بنده هم تموم بشه و گرنه می ترسم کار دست خودم بدم . خلاصه از ديشب سعي كردم مواد نشاسته اي و نمك نخورم و پياده رويمو بيشتر كنم . ديشب كه سري به خونمون زديم با ديدن خونه آه از نهادم بلند شد . درسته كه رنگ آستري زده شده و رنگش هم خيلي شيك و قشنگه ولي از اوضاع نظافت و تميزي حرفي نزنم بهتره . اميدوارم اين يكي دو هفته هر چه زودتر بگذره و همه چيز رو به راه بشه . حداقل منهم خریدو شروع کنم . بچه ام هنوز هیچی نداره . اگه هفت ماهه دنیا بیاد چی؟ لخت و پتی میمونه . مامان جون من دقیقا بعد نه ماه منتظرتم . هیچ عجله ای نیست . این بیرون هم هیچ خبری نیست . به خدا اون تو جات خیلی امن تر و مطمئن تره . یه موقع هوس زود اومدن نکنی . فقط بخور و بخواب و تپل شو . میدونی که عاشق بچه تپلم . منتظرتم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

این روزها حسابی احساس سنگینی دارم . برای آدم فعال و پرتحرکی مثل من که برای لحظه به لحظه زندگیش برنامه ریزی داشت و از تنبلی متنفر بود واقعا گذشت زمان آهسته و کسالت آوره . ورزش- کلاس زبان- مسافرت- هر هفته سری به آرایشگاه زدن و خرید انواع و اقسام لباس های مد روز و رنگارنگ همه رو بوسیدم و کنار گذاشتم . تنها فعالیت من هر روز سر کار اومدن و شبها هم کمی پیاده رو ی شده .گاهی احساس افسردگی و خستگی مفرط می کنم . از دیدین لباسهای ترکه و مانکنی پشت ویترین مغازه ها لجم در میاد و یاد سایز قبلی خودم می افتم . خرید لباس و مانتو برام حسابی دردسر شده . شبها هم دلم می خواد نوک یک برج بلند بخوابم تا بتونم حسابی نفس عمیق بکشم . هر بار که می خوام جابجا شم باید از خواب بلند شدم بعد این طرف یا اون طرف بخوابم . با این دردی که شبها توی قفسه سینه ام احساس می کنم دلم می خواد چهار تا سوراخ دماغ داشتم تا دو برابر تنفس می کردم .اما حتما خیلی بیشتر از تحمل این سختیها ارزش داره و زیباست . یادمه قبلا وقتی یک خانوم باردار می دیدم احساس بدی بهم دست میداد و سعی می کردم زیاد نگاه نکنم اما الان با دیدن یک خانوم باردار از ته دل احساس همدردیم گل می کنه .

نصف دیگه علتش هم اینه که خونه خودمون نیستم و خونه مامانمم . اینجا حوصله ام هم کمی سر میره . خیلی با خودم کلنجار میرم که صبر و تحملو زیاد کنم . برای گذشتن این روزها روز شماری می کنم . ماه رمضون هم که تقریبا بیرون در اومدن عصرها کنسل میشه و به بعد افطار موکول میشه اونم زیاد حال نمیده . نمی دونم چرا هیچ خبری نیست ؟ نه مهمونی ! نه تفریحی ! بابا حوصله ام سر رفت . حتما وقتی این خانوم قدم رنجه فرمودند و تشریف مبارکشون رو آوردند دلی از عزای این روزهای کم تحرکی و سنگینی رو با هم در میاریم و کلی خوش می گذرونیم . پس به امید اون روز ! به امید روزی که لبهامو روی گونه های لطیفت بگذارم و فقط بو کنم . میدونم خستگی این روزها رو با همون یک لحظه از تنم درمیاری . منتظرتم عزیزکم .

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

این خانوم فقط خدا میدونه هنوز نیومده چقدر کار رو دست ما گذاشته . من و باباشو حسابی گذاشته سر کار . از شدت پا درد دلم میخواد زار بزنم . قادر به تکون دادن پاهام نیستم و از اینکه باید آویزون نگه داشتنشونو تا بعد از ظهر تحمل کنم گریه ام می گیره . بخاطر خانوم تصمیم به نقاشی و تغییر دکوراسیون خونه گرفتیم . مجبور شدیم تمام اثاثیه خونو رو جمع کنیم و خونه رو خالی کنیم . درسته که همه کارهارو بابای نی نی کرد ولی با همون کمک کمی هم که کردم به شدت احساس خستگی می کنم . به بابای نی نی می گم سریال کارتونی کنا و سریندیپیتی یادته ؟ هر وقت پیلا پیلا کار خلافی می کرد یه وزنه گنده به پاهاش می بستند که نمی تونست خوب راه بره و پرواز کنه . دقیقا از شدت پادرد و سنگینی همون حسو دارم . اما انگار اون وزنه به شکمم آویزونه . بابای نی نی می خنده . میگم حق داری . کدوم مردی می تونه این سختی و مشقت رو درک کنه ؟(من ته زمینه عقاید فمینیستی دارم ببخشید دست خودم نیست بابای نی نی هم اینو میدونه و گاهی از دست من حسابی دلخور میشه )اخمای بابای نی نی توهم میره : درسته که مردم ولی احساس و درک که دارم . می فهمم سخته . بعد با دلخوری دنبال کارش میره . منهم با افکارم مشغول می شم زنهای قدیمی که شش هفت تا بچه و بیشتر میاوردند و این وسطها هم کلی تلفات می دادند در واقع نصف عمرشونو حامله بودند . چطور تحمل این شرایطو میکردند؟ اصلا تناسب اندام و سلامتی خودشون و لذت زناشویی و هزار تا چیز دیگه براشون مفهوم داشت ؟ یاد مادربزرگ خدابیامرزم می افتم . انگار تموم دنیا براش توی شوهر و رضایت شوهر و بچه دار شدن بخاطر شوهر خلاصه میشد . راستی بچه های ما بعدها در مورد ما چطور فکر خواهند کرد ؟ حتما اونها هم روزی به ما و عقاید ما خواهند خندید .گاهی از اینکه در عصر بی تفاوتی ها و نسل کشی تصمیم به بچه دار شدن گرفتیم احساس گناه می کنم. بچه های ما واقعا بی تقصیرند . اکثر پدر مادرها بخاطر خودخواهی های خودشون بخاطر ترس از تنها شدن یا بخاطر لذت یا انجام تکلیف بچه دار میشند . این حرفهارو که به بابای نی نی می زنم با بی تفاوتی شونه هاشو تکون میده : خیلی پیچیده فکر می کنی . نیمه پر لیوان رو هم ببین . بدون بچه که زندگی زناشویی بعد از چند سال مفهوم واقعی نداره . همین ! گاهی به آسودگی خیال و خوش بینی و مهربونیش حسودیم میشه . انگار هیچ چیز ناخوشایندی رو نمی بینه . به مامانم که میگم با تعجب بهم نگاه میکنه : نمیشه طرز فکر باباتو به ارث نمی بردی . اگه به اختیار من بود الان سه چهار تا بچه دیگه دور و برم بود اما بابات دومی رو هم با کلی خواهش و تمنا رضایت داد . مامانم راست می گه . اون عاشق بچه هاست . یک معلم مهربون که سی سال کلاس اول ابتدایی تدریس کرده و عاشق کارش هم بوده و الان بی صبرانه منتظر اومدن نوه هست تا دوباره به اون دوران برگرده . در عوض بابام ضد بچه . نه اینکه مارو دوست نداره . خیلی هم منو برادرمو دوست داره اما یادمه پنج شش ساله که بودم همیشه به مامانم می گفت یکدونه کافیه .عجب تفاهمی ! بابا عقاید خاص خودشو داره . از جواب مامانم خنده ام میگیره و از اینکه همیشه اعتقاد داره من از هرنظر عین بابامم و شهریار ( برادرم ) از هر نظر عین خودشه حسابی لجم در میاد . جالبه که بابای نی نی هم همین عقیده رو داره . همیشه با مامانم دست به یکی هستند . مامانم همیشه مدافعشه وقتی داماد و مادر زن با هم هستند میدونم که طرز تفکراتم خریدار چندانی نداره . گاهی به علاقه ای که مامانم به بابای نی نی داره حسودیم میاد . میدونم که بیشتر از من قبولش داره . تا آخر ماه رمضون خونه مامانم هستیم . بخاطر نقاشی خونه و عوض کردن سرامیکها . دکتر بوی رنگ و تینر و موندن در شرایط فعلی خونه رو ممنوع کرده . تا چند روز بعد نقاشی هم نباید خونه برم . توی این مدت دست به یکی کردن مامانمو با بابای نی نی خدا بخیر کنه .

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 9:51 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  |