تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

سلام

نمی دونم این انتظار برای همه مامانهایی که نی نی در راه دارند اینقدر سخته یا من کم تحملم ؟ دقیقا دو ماه به تولد نی نی مونده و زمان برای من خیلی کند می گذره . تقویم روی میز به من دهن کجی می کنه . خدایا  کاش آ‌ذر هم زودتر تموم شه . هرچقدر سرمو به کار و خرید وسایل نی نی گرم میکنم ولی برعکس گذشته ها زمان نمی گذره . از این حرکت لاکپشتی خودم هم خسته شدم . مثل آدم نمی تونم چند قدم راه برم . نمی تونم کارهای روزمره رو درست حسابی انجام بدم و خلاصه راندمان کارایی روزانه از نصف هم کمتر شده . این پادرد لعنتی هم تازگیها حال منو حسابی گرفته. شدم عین مامان بزرگایی که همش زار میزنند و یه جاشون درد میاد .  وقتی آدم هیکلش عین بارباپاپا بشه مسلما پادرد هم می گیره دیگه !   

رئیس بنده که معرف نظرتون بود . قبلا ازش گفته بودم . به امر خانوم تشریف بردن دوبی برای خرید جهاز دخترشون ! اسم دخترشون رو هم گذاشتن " آوا " . آقای رئیس دم به دقیقه زنگ میزنه جویای حال آوا میشه ! این هفته رئیس بی رئیس ! منهم تو اداره غاز می چرونم .  

به دو مورد از عوارض دوران بارداری مبتلا شدم که خیلی برام ناخوشاینده . یکی گرفتگی عضلات پاست . شبها از شدت درد و گرفتگی عضله های پا با چنان جیغ و دادی از خواب می پرم که فکر کنم واحد بغلی آپارتمانمون کلی دعا و کلمات محبت آمیز نثارمون میکنه .  طفلی بابای نی نی هم با حالت سکته از خواب می پره چون اصلا قادر به تکون دادن پام نیستم بابای نی نی شصت پامو می گیره و به سمت داخل فشار میده . دکتر می گه باید تحمل کنی و شصت پاتو بگیری . شیر و کلسیم و گرم نگه داشتن هم در بهبودش موثره . دوم نصف حافظه ام پریده . مثلا یک چیز مهم رو یک جای معین میذارم که یادم بمونه بعدا هرچی به مغزم فشار میارم چیزی یادم نمیاد . به بابای نی نی گاهی می گفتم فکر کنم آلزایمر گرفتم . چنین چیزی در مورد من واقعا بی سابقه است . چون من آدم خیلی منضبط و مرتبی هستم . اول فکرمی کردم حواسم جمع نیست بعد تو کتاب " نه ماه انتظار "خوندم که در اکثر خانومهای باردار در سه ماه آخر بارداری  این یک امر طبیعیه . مثلا ممکنه یک خانوم باردار بعد ۲۴ ساعت یادش بیاد که لباسها تو ماشین لباسشویی مونده یا دائم هنگام بیرون رفتن شک داره که در خونه یا ماشینو قفل کرده یا نه ؟ ( دفترچه فوق لیسانس رو دارید که ؟ مطمئنا موفق میشم ! ) خلاصه این هم از من . دیگه حسابی پیر شدم مادر .  

دیگه اینکه چند وقته نگرانی دست از سرم بر نمی داره . به سرم زده یه سونوگرافی سه بعدی و رنگی که کاملا همه چیزو مشخص میکنه برم اما دکترم به شدت مخالفه و میگه من برات نمی نویسم چون برای جنین مضره و فقط در مورد جنین هایی این سنو رو تجویز می کنم که مورد خاصی داشته باشند . از من اصرار و از دکتر انکار . دکتر میگه خیلی ذوق داری عکس رنگیشو بذاری تو آلبومت و هر روز سی دیشو ببینی؟ میگم نه آقای دکتر فقط نگرانم .دکتر هم با بدخلقی میگه بی خود !  نمی دونم لازمه یا نه ؟

بعد اینکه دیشب با بابای نی نی  از کنار یه مغازه رد میشدیم فقط گل سرهای بچه گونه و خیلی خوشگل مامانی داشت . منهم که عشق خرید ! به بابای نی نی می گم وای گل سر برای دخترم نخریدم . بریم ببینیم . بابای نی نی هم نگاه متفکرانه ای به من کرد و گفت منکه روم نمیشه .آخه فروشنده نمیگه هنوز بچه دنیا نیومده اصلا معلوم نیست مو داره یا نه اومدن براش گل سر می خرن ؟  خلاصه کمی فکر کردم دیدم راست میگه بچه نوزاد معمولا مو نداره بعد دیدم مثل اینکه پیش بابای نی نی ضایع شدم گفتم پس بریم برای " پرواز " بخریم .  " پرواز " دختر دختر عمه بابای نی نیه ( چه آدرسی ! ) یه دختر ماه و خوشگلیه که من عاشقشم . موهای بلند فرفری خرمایی داره پوست گندمی و چشمهای آبی . عکسشو گذاشتم گوشه میز توالتم تا هر روز صبح چشمم بهش بخوره . دوست دارم دخترم شکل اون باشه . این بچه هر روز یه مدل لباس خارجی و کفش و گل سر داره . موهاشم هر دفعه یه مدل . خلاصه عشق منه . هر مسافرتی که رفتم براش یه چیزی آوردم .عیدها هم همیشه یه عیدی خوشگل براش گرفتم .تو هر مهمونی هم کلی براش غش و ضعف می رم.  اینقدر هم مودب و نازه که خدا میدونه . خلاصه رفتیم و من از جانب نی نی برای پرواز خرید کردم . 

راستی تو سونوی سه بعدی رنگی موهای بچه معلومه ؟ ( قابل توجه مامان ایلیا که پسرش عاشق موی بلنده ) !

 ( راستی از همه دوست جونهایی که لینکشون کردم معذرت میخوام اجازه نگرفتم . )

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 آبان1385ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

سلام به همه دوست جونهایی که کلی به من دلگرمی دادند و درسته که ندیدمشون ولی ناخوداگاه رابطه عاطفی با همشون برقرار کردم و همشونو خیلی دوست دارم . از لطف همتون یه دنیا ممنون .

این چند روز من حسابی مشغول خرید و اینور و اونور رفتن بودم  . نود درصد خرید خانوم تموم شده . فکر کنم فقط چند قلم خورده ریز مونده . منهم تا حد زیادی دیگه خیالم راحت شد . با وجودیکه آخر هفته مجبور شدیم خیلی راه بریم و شاید چندین و چند بار بهارو بالا و پائین رفتم اما آنقدر برام همه چیز لذت بخش بود که اصلا احساس خستگی نکردم . لذت بخش ترین قسمت خرید لباسهای زیر نی نی بود . جمعه تا نصفه شب تو اتاقش نشستم و وسایلشو بسته بندی کردم . بعد یه لیست از هر قسمت درست کردم و روی بسته مربوطه چسبوندم . اینطوری متوجه شدم چی خریدم و چه کم و کسری داره . اتاقش فعلا پر از وسایل بسته بندی شده است . حتی اسباب بازیها هم پلمپ شدند تا اطلاع ثانوی همه چیز افتتاح بشه . تخت و کمدشم سفارش دادم . اواخر آذر میارن . نتیجه اینکه من فکرم صد در صد متوجه نی نی و خرید اون شده و روی هیچ چیز دیگه نمی تونم تمرکز داشته باشم . طوریکه گوشی موبایل نازنینم هم در راه این خرید از دست دادم  . یعنی به سرقت رفت . بعد آموزش اداره یه جزوه ده بیست صفحه ای داده بخونیم و امتحان بدیم اما من اصلا فکرم متمرکز نیست . انگار کلمه ها جلوی چشمهام راه میرند . نمی دونم چطور چهار سال تو دانشگاه یه رشته فنی خوندم  ؟ حافظه تعطیل ! بعضی ها چطور تو دوره بارداری درس می خونند ؟ منکه از خودم نمی بینم .

خلاصه اکثر وقت من با نی نی و خرید و بعد خستگی از این همه فعالیت می گذره . شبها ساعت نه و نیم به بعد هم " لو باتری " یعنی " مشترک مورد نظر بیهوش می باشد . "

توی این هاگیر واگیر دیشب بابای نی نی دفترچه فوق لیسانس آورده خونه هم برای من هم برای خودش ! منو می گی  ؟ اول فکر کردم سر به سرم میذاره بعد دیدم نه کاملا جدیه . چی می تونستم بگم ؟ فقط گفتم برات آرزوی موفقیت می کنم  . اینه که آقایون تحت هر شرایطی فکرشون متمرکزه و فقط و فقط می تونند روی اون موضوع تمرکز کنند . ولی خانومها افکارشون هزار جا پر میکشه .

راستی خیال همگی راحت ! کلید در اتاق نی نی روشه . به محض پیدا شدن سر و کله نیک آهنگ بایرم خان مغول در اتاق سریع قفل میشه . چون اصلا فرصت و پول اضافه که همه چیزو از اول بخرم ندارم .

یه رازی رو میخواستم بهتون بگم . من فقط تو وبلاگم از جنسیت نی نی نوشتم . بجز شما و بابای نی نی و مامانم هیچکس دیگه در مورد جنسیت و اسم نی نی چیزی نمیدونه . نمی دونم ولی فکر کنم اینطوری هیجانش  بیشتره . مامان همسرم دیروز می گه می خوام برای نی نی بافتنی ببافم . بالاخره شنل ببافم یا ژاکت ؟ منهم گفتم بی زحمت هر دو تاشو ببافین .  خلاصه بندگان خدا بلاتکلیف موندن .  

عزیز دلم از وقتی وسایلت رو تو اتاقت گذاشتم دیگه انگار صبر و تحملم هم تموم شده . مثل کسی که انتظار یه عزیزی رو میکشه و حتی گذشت ثانیه ها هم براش طولانیه . به امید سلامتی و روزهای خوش با تو بودن روزها رو می شمرم . بی صبرانه با بابا منتظرتیم . بازم میگم : به امید روزی که لبهامو رو گونه های لطیفت بذارم و از بوی بدنت مست بشم . منتظرتم عزیزکم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

این روزها سعی می کنم فعالیتهای روزانه و نظافت و آشپزی و این حرفها رو خیلی مختصر و مفید انجام بدم . چون وقتی خسته می شم مکان و ادمها برام بی تفاوت میشند . فقط باید دراز بکشم و استراحت کنم . همسر بنده خواهرزاده ای دارند ۶ ساله یک پسرچه که شیطون پیشش لنگ میندازه از شیطنت و خرابکاری . خدائیش هر وقت می خواد بیاد خونه ما عذاب الهی می گیرم . چون میدونم بعد از رفتنش خونه برعکس شده . بابای گرامیش هم معتقده به هیچ عنوان نباید احساسات گل پسر رو جریحه دار کرد و به این بچه لوس ننر هیچ حرفی نزد چون ممکنه بچه افسرده و ناراحت بشه . تنها جمله ای که جهت تنبیه خرابکاریهای این وروجک شنیدم اینه : "نیک آهنگ پسر گلم نکن "! ( اسم شازده نیک آهنگه ) این جمله هم فقط و فقط یک دفعه تکرار میشه .

 بنده هم دیروز حس کدبانوگریم گل کرد از اداره که خونه رفتم هوس کردم بعد مدتها شام درست حسابی درست کنم و از خجالت بابای نی نی درام . شام خورشت به و آلو درست کردم و یک پلوی درست حسابی هم کنارش گذاشتم . بعد رفتم خرید . تا دلم خواست وسایل خونه خریدم . چیزهایی که می دونستم بابای نی نی خوشش میاد . اومدم خونه . کمی نظافت کردم و وسایل خریداری شده رو چیدم و تا تونستم از خودم سلیقه در کردم و خونه دیزاین کردم . خونه تازه نقاشی شده با یک سری وسایل جدید واقعا می درخشید . بابای نی نی که اومد کلی سوپرایز شد . راستش خیلی هم خسته شده بودم ولی به روی مبارک نیاوردم . پیش خودم گفتم الان با هم یه شام خوشمزه می خوریم و همه خستگی از تنم درمیاد . بابای نی نی گفت بابا و مامانم قراره امشب یه سر بیان خونه ما . منهم گفتم قدمشون روی چشم . بساط چای و شیرینی و میوه رو هم حاضر کردم که دیدم حالم به شدت بده احساس تهوع و سرگیجه و دلدرد شدیدی کردم و جهت استراحت دراز کشیدم که زنگ در به صدا دراومد و سر و صدای نیک اهنگ شبیه سردار قوم تاتار از راه پله شنیده شد . منو میگی ؟ انگار اب یخ رو سرم ریختند . چشمم که به جمال نیک اهنگ خان روشن شد قیافه من و بابای نی نی دیدنی بود . نگو از صبح خونه مادر بزرگ بوده چون شب قبلش تولدش بود و مامانش کلی کار داشت . برای اینکه از شر این بچه شیطون راحت بشه اونو خونه مامانش برده بود . اونهم علارغم مخالفتهای مامان همسرم و به اصرار پدر همسرم افتخار داده بود و خونه ما اومده بود . وارد که شد با یه نگاه همه جا رو ورانداز کرد و خرابکارها شروع شد . دستهاش تا چهار تا انگشت توی خامه های شیرینی می کرد و راه می افتاد . منهم همه حواسم به اینکه دستهای خامه ای و شکلاتی به در و دیوار خونه مالیده نشه . با چشم و ابرو و نیشخند به بابای نی نی که تو رو خدا پاشو و این بچه رو بنشون . نیکا هم نه تنها از همسر بنده بلکه از دیو دوسر هم هیچ ترسی نداره . دستهای کثیف تا آنجاکه ممکن بود به مبلهای تمیز و میز و فرش ها مالیده شد . تازه اقا دهنشو پر شیرینی می کرد بعد که میدید نمیتونه بخوره ببخشید رو سرامیکهای تازه تمیز شده تف می کرد . واقعا دلم می خواست حسابی ادبش می کردم از شدت حرص فقط لبخند میزدم و لحظه ای رو تجسم می کردم که دوتا تو گوش این بچه بی ادب می زدم و حسابی ادبش می کردم . خلاصه اینکه توی این یکی دو ساعت از شیطنت ها و بی ادبی های این بچه هیچکس نتونست دو کلمه با بقیه حرف بزنه موقع رفتن هم داد و هوار و گریه که باید همین الان برای من کیف خمیر بازی آریا بخرید و بد و بیراه به همه . مامان و بابای همسرم هم در نهایت شرمندگی دست نوه شون رو گرفتند و رفتند . واقعا خسته و عصبی و کلافه شده بودم .حالم اصلا خوب نبود . به خونه که نگاه کردم آه از نهادم بلند شد .چیزی از تمیزی و نظافت چند ساعت پیش باقی نمونده بود . فقط یه جمله به بابای نی نی گفتم :  "واقعا پدر و مادر ها در قبال تربیت و ادب بچه ها مسئولند . " بدون هیچ حرفی رفتم و خوابیدم .

صبح که بیدار شدم دیدم طفلی بابای نی نی تا دیر وقت تا اونجا که تونسته بود خونه رو مرتب کرده بود و من همچنان غرق در افکارم که واقعا ما پدر و مادرها چه مسئولیت خطیر و بزرگی به گردن داریم . انگار به خودم اومدم . واقعا فکر می کنم برای تربیت یک فرزند خوب چه کار باید کرد . از بزرگی پرسیدند از کی باید به فکر تربیت فرزند بود ؟ پاسخ داد از شش ماه قبل از موقعی که تصمیم به بچه دار شدن گرفتید . بار مسئولیت بزرگی به گردن همه پدرها و مادرهاست . اگر بخواهیم روی این موضوع تامل نکنیم مطمئنا فردا دردسر و ناراحتی گریبانگیر خود ما خواهد شد  . "خدایا ما رو در حفظ و نگهداری هرچه بهتر امانتهایی که به ما عطا کردی یاری کن . "

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت 8:18 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

بالاخره نقاشی و بنایی خونه تموم شد . این چند روز تعطیلی کوزت پیش من رو سفید شد . اگر چه کمک داشتم و بابای نی نی هم پا به پای کمک کرد  ولی به من خیلی فشار اومد . نتیجه هم این که دو روزه مریض شدم . کلی از نی نی معذرت خواهی کردم . طفلکی خیلی خسته شد دیگه آنچنان لگدهایی میزنه که شبها از خواب بیدار میشم و دیگه خوابم نمی بره . تازه کلی خورده کاری مونده . ای خدا خسته شدم . دیروز هم که دکتر رفتم وزن کم کرده بودم . دکتر هم دعوام کرد . خلاصه این هم از این تعطیلات یخ بیمزه بدون برنامه ریزی . نی نی تو ۲۸ هفته است و یک هفته است که وارد هفت ماهگی شده . فکر کنم باید یک کم از فعالیتهای روزانه کم کنم . احساس می کنم به نی نی  زیاد فشار میاد . تازگی ها بیشتر دلم می خواد استراحت کنم . چون شبها اصلا خوب نمی خوابم طی روز کمی خواب آلودم . یک ساعت که به یک پهلو می خوابم خسته میشم می خوام بغلتم . عملیات غلتیدن طی چندین مرحله و کم کم انجام میشه . تا صبح این عملیات شونصد بار تکرار میشه . طفلی بابای نی نی   هم هر بار با جابجا شدن من از خواب می پره و دم صبح فکر کنم دیگه کلافه میشه . البته شونصد بار دیگه ببخشید دستشویی رفتن و چندین بار بلند شدن و آب خوردن هم بهش اضافه میشه . گاهی هم از شدت نفس تنگی بلند شدن و نشستن . به نظر شما قیافه من و بابای نی نی صبح چه ریختیه ؟

هر وقت بیرون میرم موقع برگشت یک اسباب بازی دستمه . از شیر و ببر و گربه و سگ و میمون و انواع اقسام شخصیت های کارتونی گرفته تا ست کامل اسباب بازی باربی و ماشین و موتور و ماشین لباسشویی و   ... اتاقی که برای نی نی در نظر گرفتیم از بالا تا پایین اسباب بازیه . هر مسافرتی هم که رفتیم کلی اسباب بازی آوردم . دیروز یک ببر خیلی بامزه و خوشگل خریدم . از شخصیتهای کارتونی کارتون برادر خرس . نصف قد خودم . به زحمت آوردمش خونه . بابای نی نی که دید دیگه دعوا کرد . گفتم آخه خوشم میاد . بابای نی نی هم گفت ظاهرا تو بیشتر واسه خودت اسباب بازی می خری تا نی نی  . فکر کنم کمی راست میگه بدم نمیاد بشینم یک کم بازی کنم .

همه چیز این موجود کوچولو و جدید برای من تازگی داره . لباس که می خوام براش بخرم باورم نمیشه . میگم یعنی واقعا اینقدر کوچولو ؟ آخه لباس های عروسک هاش بزرگتر از لباس های خودشه . دیروز فروشنده می خنده میگه خانوم این سایز صفره شما باید از این سایز حتما لباس بخرید . بعد میام خونه کلی با تعجب به لباس ها نگاه می کنم ! انگار در عمرم بچه نوزاد ندیدم یا مثلا از مریخ اومدم . آخه ما اصلا تو فامیل نوزاد نداریم . از آخرین نوزاد متولد شده در فامیل ده سال میگذره . اونم بچه دختر خالمه . واحد بالایی آپارتمانمون دو ماهه نی نی دار شدن اما گریه نوزادشون واقعا رو اعصاب من راه میره . به بابای نی نی میگم واقعا صداش وحشتناکه انگار یک گربه یک دم و پشت سر هم میو میو می کنه . فکر کنم اگه نی نی ما همچین صدایی داشته باشه بذارمش تو اتاق و درام بیرون . بابای نی نی میخنده میگه بذار بیاد یک دقیقه هم نمی تونی تنهاش بذاری . من هم تو افکار خودم غرق میشم . واقعا چقدر احساساتم تغییر کرده . این چه حسیه که با هر تکون خوردنش انگار یک چیزی تو دلم فرو میریزه . اختیار اشکامو هم دیگه ندارم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385ساعت 7:30 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  |