تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

سلام

دیروز راس ساعت ۲ با دخترخاله ام که ماماست راهی سونوگرافی شدیم . طفلی دخترخاله ام توی این نه ماه خیلی برای من زحمت کشید و واقعا به گردن من حق داره . نفر دوم بودم . وقتی خوابیدم و دکتر شروع به سونو کرد نفسم بند اومده بود . دکتر سونو فوق العاده جدی و بداخلاقه و مانیتور رو فقط خودش میبینه . حالا چون آشنا بود  همه چیز رو به دختر خاله ام نشون میداد و اصطلاحات خاص خودشونو بکار میبرد . من هم فقط چشمم به دهان دکتر و دختر خاله ام بود . بالاخره طاقت نیاوردم و پرسیدم دکتر همه چیز طبیعیه ؟ دکتر گفت : آره همه چیز رو به راهه فقط حیف !!!! نفسم بند اومد گفتم : حیف چی ؟ گفت : حیف خورده شیشه اش زیاده !!!!!! به دخترخاله ام نگاه کردم . چشمک زد که یعنی : " دختره "  خیالم راحت شد . الهی مامان قربون خورده شیشه ات بره . اصلا دفعه پیش هم نزدیک بود با این دکتره دعوام بشه . خوشش میاد لج آدمو در بیاره . دفعه پیش همین که دخترخاله ام رو آشنایی دادم و شروع به سونو کرد گفت :"دختره که !!! مگه دختر هم سفارش میخواد ؟؟؟؟ " بعد ریز ریز خندید. میخواستم بزنم تو سرش !!!! به مسخره گفتم :" مطمئنا شما پزشک هستید ؟؟ "  اخم کرد ودیگه چیزی نگفت . 

خلاصه اینهم حکایت دیروز . امیدوارم همه مامانهایی که نی نی تو راه دارن صحیح و سالم نی نی هاشون دنیا بیاد . من مطمئنم که فرشته ها از همه نی نی های تو راه محافظت می کنند .

 "شب یلدا به همه دوست جونها مبارک . امیدوارم شادیهاتون به بلندی این شب و دلتنگیها و غمهاتون به کوتاهی این روز باشه ."

" الهام جون از صمیم قلب برای خوب شدن بابا و مامانت و همه بیمارهای دیگه دعا می کنم . امیدوارم هر چه زودتر حالشون خوب خوب بشه .  "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

چند روزیه از بس مشت و لگد و کله نوش جان کردم حسابی ادب شدم . ادب شدم تا دیگه منت نی نی رو نکشم که : نی نی یه تکون !  مثلا یه جلسه که باید خیلی رسمی بشینم آنچنان لگدهایی می خورم که خودم از دیدن وضعیت مانتوم وحشت می کنم حالا خوبه نی نی من دیر دست به کار شد .

امروز باید برم سونو . از استرس دارم می میرم . نمی دونم چرا اینطور شدم . دو تا سونوی قبلی عین خیالم نبود اما این آخری برام شده عین کنکور دادن . اما اصلا از زایمان و سزارین و بخیه نمی ترسم . خیلی شجاعم نه ؟؟؟ آخه اینقدر سختی کشیدم که فکر می کنم روز سزارین روز رهایی و جدا شدن یک وزنه ۲۰ کیلویی از منه !!! چند شب پیش همین خوابو دیدم . خواب دیدم شکمم بریده شده و جای بریدگی رو میبینم . خیلی هم می سوزه . اما اینقدر احساس سبکی می کردم که همش با خودم می گفتم بالاخره تموم شد . چقدر سبک شدم . خواستم احساس بابای نی نی رو بدونم . می پرسم استرس نداری ؟ بابای نی نی : نه اصلا ! قیافه منهم :  !!! می پرسم تو روخدا ؟ یک ابسیلون ! یه کوچولو ! فرض کن پشت در اتاق عملی ! بابای نی نی کمی فکر میکنه  : نه اصلا !!!!!!!! آخه چرا اضطراب داشته باشم . می دونم همه چیز رو به راهه . قیافه من :  البته فکر کنم غلو می کنه . حتما می خواد من بیشتر از این نگران نباشم .

 هیچ وقت خاطره اولین سونو یادم نمیره  . اواخر هفته ۱۴ بودم . وقتی دکتر معاینه کرد و قلب بچه رو گوش داد گفت دوقلوه !! روی تخت خشکم زد . دیگه نمی تونستم تکون بخورم . ساعت هم ۹:۳۰ شب بود . بعد گفت برای اینکه مطمئن بشه همین الان برو سونو . با قیافه بهت زده با بابای نی نی عازم سونو شدیم . چند جا رفتیم بسته بود . خلاصه موکول شد به فردا . شب اصلا نتونستم بخوابم . تا اینکه فردا سونو رفتم و دکتر گفت : خیر . جنین یکیه !! همیشه می گفتم اگه دوقلو پسر و دختر بود اسماشون رو میذاشتم: ماهک و مزدک .

این ماه که دکتر رفتم فقط نیم کیلو اضافه کردم . دکتر هم کلی خوشش اومد . گفت معلومه که ارادت خوبه . البته بماند از گرسنگی کشیدن . گرسنه که میشم مشت  و لگدهای خانوم دو برابر میشه . شیر و خرما و میوه هم جای غذا رو نمی گیره . مامانم هم یه بند سرم غر میزنه و منو دعوا میکنه : " مگه زن حامله رژیم می گیره ؟ والا دکترهای این زمونه هیچی نمی فهمن !!! ما که این چیزها رو نفهمیدیم . هم بچه هامون سالم دنیا اومدند و هم دو ماه بعد هیکلهامون عین اول شد . جوونهای الان تحمل ندارند . چرا به این بچه گرسنگی میدی ؟؟ تو باید بجز نمک همه چی بخوری . والا من سر برادرت سه برابر شده بودم . صبر کن لاغر میشی . " خلاصه اینقدر میگه که حد نداره . یه چیزی درست کنه جرات ندارم بگم نمی خورم . مامان جون تو رو خدا بی خیال !!!!!!!!!!!!

من عاشق شب یلدام . چقدر خوبه که شب یلدا پنج شنبه شب شد . آخه هرسال فردای شب یلدا با تاخیر اداره می رفتم . همیشه این شب همه دور هم جمع میشیم و کلی خوش میگذره . از اول هفته منتظر پنج شنبه بودم .

اگه جواب سونو ok بود فردا میام می نویسم . برام دعا کنید . این آخرین سونوه . امیدوارم همه چیز رو به راه باشه .

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت 8:20 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

در حاليكه كم كم راه رفتن عادي هم برام سخته و فكر كنم بيشتر به پنگوئن ها ميمونم تا انسانها بعد از كار روزانه و اومدن باباي ني ني به خونه مشغول جمع كردن وسايل اتاق نی نی ميشيم . وسايل اضافي رو بر ميدارم و راهي انباري مي كنم . طفلي باباي ني ني چند دفعه راه پله ها رو از بالا تا انباري گز مي كنه . و بار آخر كه انگار ديگه حسابي عرقش دراومده و به هن هن افتاده در حاليكه برق رضايت و خوشحالي همراه با خستگي رو تو چشماش مي بينم ميگه: " خانوم هنوز نيومده حسابي ما رو به كار گرفته " با خنده ميگم از اين كارها زياد . حالا حالاها كار داريم . باباي ني ني ميگه مثلا ؟ هوس مي كنم سر به سرش بذارم . ميگم : " مثلا ميشينه تو دستشويي و داد ميزنه : بابايي بيا منو بشور ديگه. " بعد ميگم خوب حالا اينجاي پرده كجه ! ( باباي ني ني روي نردبون ) اینجای تابلو راسته ! ( بابای نی نی دوباره رو نردبون ) . آویز لوستر رو اونطرف آویزون کن ! ( بابای نی نی مجددا رو نردبون ) و وقتی از نردبون میاد پائین به مدت بیست دقیقه وسط اتاق ولو میشه . ای تنبل !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اشکال نداره فکر کنم هنوز نفس میکشه .

اسم ماه های اول بارداری و ویار که میاد رعشه به بدنم میفته . فکر کنم تا سالها با دیدن یه خانوم باردار همون حالت ویار بهم دست بده . هنوزم صبح که از خواب پا میشم ۵ دقیقه میشینم بعد از دوسه بار آب دهان قورت دادن و ترس و لرز از جام بلند میشم و خدا خدا که راهی دستشویی نشم .  البته فقط حالتشو دارم و بعد از خوردن صبحانه خوب میشم . هنوزم بابای نی نی حق استفاده از هیچ عطر و ادکولنی رو نداره مگر تو راهرو !!!! هنوز ازبوی مشکین تاژ و رنگین تاژ بیزارم و تنهای مایع شوینده قابل تحمل برام شوماست .  هنوز از بوی آقای رئیس تو اتاق عذاب می کشم .  دقیقا تا پنج ماهگی فقط خدا میدونه به من چی گذشت ؟؟؟؟

خلاصه با عرض معذرت رختخواب بنده کنار دستشویی پهن بود .طوریکه تمام تارهای حنجره من آسیب دیده بود با کوچکترین تحریکی از گلوم خون میومد . دو شبانه روز هم به علت جلوگیری از خطر کم آبی جنین بیمارستان بستری بود و سرم به دستم . طوریکه موقع مرخص شدن دیگه دستم خشک شده بود و خم نمیشد . خودم تا میدیدم بیش از ۱۲ ساعت نتونستم غذا بخورم با بابای نی نی راهی تزریقاتی بودیم و منکه از اسم آمپول هم فراری بودم خودم آستینمو بالا می زدم که تورو خدا بیاین به من ب۶ و ضد تهوع و سرم و هر چی هست بزنین ولی نجات پیدا کنم دیگه خسته شدم !  از یخچال و بوی مواد شوینده و هر بویی حتی بوی آقای همسر بیزار بودم . اینه که اگر خانم بارداری ویار نداره به نظرمن نصف سختی دوران بارداری رو نفهمیده . البته اکثر دکترها معتقدند خانمهای باردار مبتلا به ویار یک شانس بزرگ دارند :

" خطر سقط جنین در خانمهای مبتلا به ویار خیلی خیلی کمه و ویار نشونه رشد طبیعی اندامها و هورمونهای جنینه که به نوعی بدن مادر میخواد در برابر اون مقاومت کنه "  کلا ازنظر پزشکها ویار نشونه خوب و سالمی از یک بارداری طبیعیه که البته سخت ترین دوران بارداریه . دیگه مطلبی در این مورد نبود که من تو سایتهای مختلف نخونده باشم . فقط جای بسی امیدواریه که در نود درصد این حالت بعد از ۱۶ الی ۱۸ هفته یا به قول قدیمیها ۴ ماه و ۱۰ روز کم کم رفع میشه .

چند روز پیش خونه مامان بودم . دیدم مامانم یه چیز تو ملحفه پیچیده و میاره . لحاف دوره نوزادی خودم !!! اینقدر ذوق کردم خدا میدونه . لحاف کوچولو کاملا نو بود چون مامان می گفت تو تابستون دنیا اومدی اصلا استفاده نشد. پارچه ساتن صورتی با دوخت خیلی ظریف و قشنگ .لحاف رو گرفتم و دادم به یه خانوم خیاط که میدونستم کارش عالیه . براش یه ملحفه بچه گونه خیلی خوشگل و خوشرنگ خریدم . خانوم خیاط هم سنگ تموم گذاشت . تمامو نوار دوزی کرد و یه بالش خوشگلم ازش دراورد . حالا توی همه سیسمونی به این لحاف کوچولو یه علاقه دیگه پیدا کردم . بوی اون انگار منو به دوره کودکیم می بره . واقعا بعضی چیزها بعد از گذشت مدتها چقدر برای آدم عزیز و زیبا میشند .

نی نی کوچولوی من ! شرمینه مامان ! بخاطر اینهمه انگیزه و شور و نشاط و هیجانی که تو زندگی برام آوردی ممنون .چقدر دلم میخواد بوست کنم اما نمی تونم به امید اون روزی که بالاخره بتونم تو رو یه ماچ جانانه بکنم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آذر1385ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

همینطوری که مشغول کارم یه پرونده رو بر می دارم و شروع می کنم به باد زدن خودم . زیر لب هم می گم : اوف ! چقدر گرمه! پیشونیم هم خیس عرق . سمت فنکوئل میرم که کمش کنم یه دفعه متوجه میشم همکارام با پلیور و کاپشن نشستند و یکیشون با تعجب به من نگاه میکنه . خوشبختانه من سرمایی اصلا سرما رو احساس نمی کنم . تنها زمستونی که یه بند سر بابای نی نی غر نمی زنم که سرده و یخ کردم . ( در عوض همش غر می زنم : آی پاهام ! اصلا نمی تونم راه برم ! )  دیدم پادرد خیلی تو کار اذیتم می کنه و کار از زیر پایی گذاشتن هم گذشته . در کمال خونسردی یه صندلی گذاشتم زیر میز و پاهامو گذاشتم بالا یه بالش هم پشتم . حالا ارباب رجوع بیاد . رئیس بیاد . مدیر کل بیاد . زحمت جابجا شدن به خودم نمیدم . دیروز جناب مدیر کل سرزده وارد اتاق شد من با همین وضع لمیده بودم رو صندلی . از اون جائیکه اصلا هم ازش خوشم نمیاد به تن مبارک هیچ تکون ندادم . گفتم الان به جناب رئیس میگه به این خانوم مودب بگو دیگه از فردا نیاد . اما مثل اینکه به حساب احوالات من گذاشته بود .  همینه دیگه چیکار کنم ؟ نمی تونم دم به دقیقه از جام پاشم . اگه یه تخت هم این بغل می ذاشتم هر وقت دلم می خواست دراز می کشیدم دیگه محشر میشد !

 آي من گرسنگي مي كشم . فقط مي خورم ميوه و شير . ديگه خيلي ضعف كنم كمي نون سخاري با ماهي يا مرغ اونهم به شكل آبپز و صد در صد بدون نمك ! تلافی کیفهای گذشته همچین از دماغم دراومد . فكر كنم حالا حالاها چاره اي نيست . اينهم از افاضات قدم رنجه فرمودن ني ني !

 چند روز پيش رفته بودم آرايشگاه . خانومي اومده بود با حال و روز بدتر از من . مي گفت دو هفته ديگه تاريخ زايمانشه . اومده بود ابرو و خط چشم و خط لب تاتو كنه ! از تعجب داشتم شاخ در مي آوردم . اخه ادم توي اين حال و روز تحمل هيچ درد و كار اضافي نداره . خلاصه چون خودم قبلا يه دفعه درد تاتو رو كشيدم و ۲۴ ساعت سردردشو تحمل كردم دلم طاقت نياورد . پرسيدم آخه چطور تحمل مي كني ؟ چشم و لب و ابرو همه رو با هم ؟ بذار بعد از تولد ني ني ! گفت نه ! مي خوام از اتاق زايمان با آرايش كامل بيرون بيام !

يه سايت آمريكايي هست كه عضوش شدم هر هفته اطلاعاتي در مورد اون هفته از بارداري را برام ميل ميكنه . خوشم مياد به جزئي ترين موارد اهميت ميدن . مثلا اين هفته برام نوشته بود كه از هفته ۳۰ به بعد ديگه سعي كن جلوي آئينه قدي نري .  ( ممکنه بگی وا ! این منم یا جنیفر لوپز ؟ ) یا برای دپرس نشدن سعی کن سرتو به مانیکور و پدیکور ناخونهات و آرایش گرم کنی . خبر ندارن بعضی از خانومهای ایرانی گوی سبقتو از آمریکائیها پیش گرفتند و دو هفته مونده به زایمان میرن آرایش دائم می کنند !

هفته رو برای خودم دو قسمت کردم . از شنبه تا دوشنبه یه قسمت . از سه شنبه تا پنجشنبه هم یه قسمت . به آخرهای دوشنبه که میرسه یه نفس راحت می کشم . خوب کمر هفته شکسته شد . چون از سه شنبه تا پنج شنبه خیلی زودتر میگذره .پنج شنبه ها هم از ذوقم تقویمو دو روز جلوتر میذارم بعد میرم خونه . اینطوری انگار زمان زودتر می گذره .

راستی تحولات روحی در ماه آخر بارداری طبیعیه ؟ احساس می کنم از نظر روحی خیلی تغییر کردم . گاهی احساس شعف و انرژی فوق العاده . گاهی هم احساس دلتنگی و بغض کاملا بدون دلیل . صد در صد متوجه کاهش افت هورمونی خودم نسبت به ماه های اول بارداری شدم . دیگه ناخنها و موهام به اون شدت رشد نمیکنه و انگار کم کم همه چیز می خواد به روال اولیه برگرده . البته فکر کنم زیادی به احوالات خودم دقیق میشم ولی به هر حال خیلی جالبه . تجربه اش خارق العادست .

بابا این بلاگفا دیگه گندشو درآورده . نه می تونم درست حسابی کامنت بذارم نه یه سایتو درست حسابی باز میکنه . عکسها که باز نمیشن ! برای هرصفحه کامنت نیم ساعت آدمو معطل می کنه .پرشین بلاگ هم که اصلا باز نمیشه . دوست جونها خلاصه همش تقصیر این بلاگفاست .

پ.ن۱ . ساغر جون مامان آیدا واقعا ممنون از راهنمائی و توجهت . من خودم قبل از انتخاب رنگ قرمز خیلی مردد بودم . تا اینکه یکی از دوستهام که انگلیس زندگی می کنه برای مدتی با کودک تازه متولد شده اش ایران اومد . از اونجاییکه تمام وسایلش مارک مادرکر بود و شرکت مادرکر هم اصلی ترین رنگ وسایل بچه اش قرمزه من همین سوال رو از اون کردم که آیا رنگ قرمز برای کودک محرک و هیجان انگیزه ؟ اون گفت از اونجائیکه این شرکت معتبرترین شرکت تولید وسایل بچه است و قبل از انتخاب رنگ و مدل و جنس یک کالا صد در صد از پزشکان و روانشناسان کودک کمک می گیرن این قضیه کلا رد شده و رنگهای قرمز و نارنجی و طوسی همچنان در تولید وسایلش به کار میره .

پ.ن ۲. فريبا جون با اينكه آدرسي از سايتت نگذاشتي ولي من بسيار اميدوار شدم و از راهنمائيت خيلي استفاده كردم . ممنون عزيزم .

پ.ن ۳. معنای اسم شرمینه : دختر با حجب و حیا .

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آذر1385ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام به همه دوست جونها . اندر احوالات بنده ملالی نیست جز دوری نی نی . بی خوابی . پادرد . آلزایمر . سوزش معده و.... بگذریم !

یه کتابخونه کوچیک تو اتاق نی نی هست که بجز اونجا هیچ جای دیگه ای نتونستم براش پیدا کنم . به سرم زد برم و چند تا کتاب برای نی نی بخرم . چقدر از این کتابهای bath book خوشم اومد . هم سوت مي زنند . هم قابليت شستشو دارند . براي بچه هاي زير 3 سال چيز جالبيه. دوره "حسني نگو بلا بگو " و  "شنگول و منگول " و "كدو قل قله زن " ديگه گذشت . واقعا قديمها چه داستانهايي به خورد ما ميدادند.

يادمه از مهدكودك فراري بودم . صبح ها به مامانم التماس مي كردم كه مهد نرم و خونه مامان بزرگم برم بمونم . مامان بزرگم ظهر كه ميشد براي خوابوندن من قصه مي گفت : " يه درو بستي نمكي " " دو درو بستي نمكي " " يه درو نبستي نمكي " يا " كدو قل قله زن تو نديدي پيرزن " هميشه و هميشه هم وسط قصه ها چرتش مي گرفت . ده دفعه مي گفتم " عزيز ! بقيه اش چي شد ؟ " باز دو كلمه مي گفت و خور و پف مي كرد . آخر هم عزيز مي خوابيد منهم بلند ميشدم مي رفتم سراغ خرابكاري و بازي ! يادش بخير . اون موقع مهدها امكانات الانو نداشت . از مهد كودك بيزار بودم و بخاطر اينكه صبح زود بايد از خواب ناز بيدار ميشدم و مهد ميرفتم هميشه لجبازي مي كردم . مثلا لباسمو نمي پوشيدم . تا ميتونستم تا مهد ونگ ميزدم . تو مهد عمدا خودمو خيس مي كردم . مامانم هم كه دنبالم ميومد انگار يه حس دلخوري و لجبازي باهاش داشتم . اون بنده خدا هم كه خسته از كار بيرون بايد لجبازي هاي منو تحمل مي كرد . الان كه فكرشو مي كنم مي بينم چقدر صبور و با انرژي بود . واقعا تحمل يه بچه با اخلاق اون موقع خودمو ندارم .ولي الحق بچه ننه و لوس نشدم وحسابي خودكفا باراومدم . تا جائيكه حسابي از برادر كوچيكم مراقبت مي كردم و اگه گاهي پرستار اون نميومد با وجوديكه هفت سالم بيشتر نبود خيلي بيشتر از سنم از عهده مواظبت اون برميومدم .  الان محيط مهد ها خيلي جذاب تر و آموزشي تر شده . مربي ها ناز بچه ها رو حسابي مي كشن و بچه ها با علاقه به مهدكودك ميرند .

 بابا من اگه نخوام براي دخترم وسايل طرح " باربي " بخرم كيو  بايد ببينم ؟ وارد يه مغازه كه ميشي بعد از پرسيدن جنسيت بچه و شنيدن جواب دختر انواع و اقسام اجناس صورتي و طرح باربي جلوي آدم قطار ميشه . مثلا براي خريد پرده و روتختي ! آخه مگه آيه نازل شده : دختر = صورتي و پسر = آبي  ! ميگم آقا خواهشا نه صورتي ميخوام نه طرح باربي ! فروشنده شونه هاشو بالا ميندازه ميگه : " متاسفم ! دخترونه چيز ديگه اي نداريم ."  آي من لجم درمياد !  عشق من رنگ قرمزه . همیشه از این رنگ لذت بردم . نارنجی رو هم دوست دارم ولی قرمز و بیشتر .

امان از دست این اضافه وزن بارداری . راستش دیگه کم کم داره غصه ام می گیره . تا میتونم جلوی اشتهامو می گیرم . سعی می کنم حتما روزانه پیاده روی و فعالیت داشته باشم . خونه که میرم به خدا اگه نیم ساعت بشینم . دائم رو پام . آشپزخونه . نظافت . خرید . عمدا همه این کارها رو می کنم که تحرک داشته باشم . صبح ها هم که بخاطر کار بیرون از ساعت شش بیدارم و مشغول تهیه بساط صبحونه و بقیه کارهای خونه و راس ساعت ۷ هم خروج از منزل . اما انگار وزن بنده اصلا نوجه به این حرفها نداره . این دفعه که دکتر گفت تحرکت کمه دیگه از عصبانیت می خواستم بوق بزنم . لابد باید ورزشهای دو با مانع و ژیمناستیک انجام میدادم دیگه ؟  بابای نی نی میگه نمیدونم . برای عید باید عین اول بشی . یعنی ظرف ۲ ماه ۲۰ کیلو لاغر بشم! خلاصه اگه دم عیدی دیدید خبری از من نشد بدونید یه بلایی سرم اومده .  جالبه آزمایش هم دادم . نه دیابت بارداری دارم نه مسمومیت . حتی ورم هم ندارم .فقط اضافه وزن . " کسانیکه در این مورد تجربه دارید خواهشا مرا دریابید . "

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  |