امروز آخرين روزيه كه اومدم اداره . اومدم وسايلم رو جمع كنم . كمر درد دارم و رگ سياتيكم هم گرفته طوريكه پاي چپم خوب حركت نميكنه .
دكتر ميگه نبايد بطور مداوم در يك و ضعيت مثلا نشسته يا ايستاده باشي و بهتره استراحت كني و وگرنه بنده پررو تر از اين حرفها تشريف داشتم و مي خواستم اين هفته هم كامل بيام .
تازه تا امروز خودم رانندگي هم مي كردم و اداره ميومدم ولي راستش ديگه ميترسم .
ديگه اينكه ديروز ساك ني ني رو بستم اما نمي دونم چرا همش بغض به گلو . انگار ميخوام برم سفر قندهار !!!! ![]()
از بس شبها بد مي خوابم و اينور و اونور ميشم همش مي ترسم بند ناف دور گردن ني ني پيچيده باشه . خلاصه كه برام زمان خيلي كند ميگذره .![]()
راستي يه اعتراف : من تا حالا نوزاد بغل نكردم كه هيچ حتي نگاه هم نمي كنم . هميشه از قيافه نوزاد مي ترسم . به نظر من همه عين همديگه مي مونند . اخمو و كبود !! بغل هم جرات ندارم بكنم . اصلا نگاه هم نمي كنم . حالا چي كار كنم ؟؟؟ ![]()
خوب مگه چيه ؟؟ تا حالا چند تا بچه بزرگ كردم ؟؟ چرا اينطوري نگام مي كنيد ؟؟؟ ![]()
![]()
راستش اصلا خبر خاصي نيست كه بخوام توي اين يه هفته زود زود آپ كنم ( به خدا راست ميگم دريا جون ) اگه خبر مهمي بشه زود خبر ميدم . دلم واسه همه تنگ ميشه . ياد همتون هستم . باور كنيد بعضي شبها تو خواب مي بينمتون !!! قبل از روز بيمارستان حتما ميام و يه آپ ميكنم . معذرت كه نمي تونم براي همه كامنت بذارم . فعلا باي !!! ![]()








