تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

شرمینه یک ماهه !! با چشم های باز !!

سلام

هی به این کامپیوتر نگاه می کنم و تو دلم افسوس می خورم که درست و حسابی وقت نمی کنم بیام بشینم و مثل آدم یه آپ حسابی بکنم ! وقتی شرمینه بیداره مثل یک غلام حلقه به گوش در خدمت خانومم !!! شیر بدم !! عوضش کنم !! بگردونمش !! لباسشو عوض کنم !! و..... تا بخوابه . وقتی هم که خوابید مثل فرفره دور خودم می چرخم تا کارهای خودم و خونه رو انجام بدم .  امان از این مامان بزرگها که با این دوست داشتنهای بی حد بچه رو بغلی کردند . فکر نمی کنند من بی نوا صبحها باید چی کار کنم ؟؟؟؟ نمیشه که دائم خانومو چرخوند ؟؟؟

تازگی ها بغل من خودشو به خواب میزنه . همین که آروم آروم سمت تختش میرم تا تو تختش بذارم اول یک چشمشو باز می کنه و به من نگاه می کنه . همین که تو تختش گذاشتم دو تا چشمشو باز می کنه و زل زل به من نگاه میکنه ! همین که می خوام از اتاق بیرون بیام : یه غرغر ! یه صدایی شبیه به گریه الکی ! بعد یه جیغ ! اگه محلش نکنم دیگه جدی جدی گریه !!!

 دیگه اینکه عاشق حمومه ! تو حموم محاله جیک بزنه . از حموم هم که بیرون بیاد آی من راحتم !! تا ۲۴ ساعت چنان می خوابه که با صدای بمب هم از خواب بیدار نمیشه . به زور باید بیدارش کنم و بهش شیر بدم . کیفش می دونید چه ساعتی کوکه ؟؟ بین ۵ تا ۶ صبح . یعنی درست موقعی که من مست خوابم !!  حسابی دست و پا میزنه و خنده تحویلم میدم !! گاهی خودم هم خندم می گیره !! پیش خودم میگم یعنی یه نوزاد یک ماهه اینقدر متوجه میشه ؟؟؟ اما بغل باباش محاله گریه کنه یا نغ بزنه . پدر و دختر حسابی با هم جورند . گاهی حرصم در میاد . نمی دونم چه حکمتیه که بغل باباش انگار بهش مرفین دادند ! جیک نمیزنه . حتی اگه گرسنه باشه خیلی آروم می خوابه !! اما بغل من همش یاد شیر خوردنه !! فکر می کنم بخاطر بوی شیر باشه !!

عاشق خستگی گرفتنهاشم . عین بچه گربه !!! انگار کوه کنده !! دست و پاهاشو چنان میکشه و کلشو می چرخونه که انگار خود خود گربست !!! خلاصه هر روز کارهاش برای من تازگی داره !!

شرمنده همه دوست جونهایی که برای من کامنت میذارین و من هنوز نتونستم پیشتون بیام . امیدوارم شرایط منو درک کنید . شرمینه یک کم که از آب و گل در بیاد و وقتم آزادتر بشه به همتون سر میزنم . همتون رو هم دوست دارم !! خیلی !!

 بای !!!!!

شرمینه و مامانش !!

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  | 

شرمینه در ۱۷ روزگی !!!!

ببخشید که فقط میتونید عکسهای منو وقتی که خوابم ببینید . آخه وقتی بیدارم اینقدر از خودم شکلکهای عجیب در میارم که همه عکسها خنده دار از آب در میان . تازه از فلش دوربین هم بیزارم . با هر فلش کلی غرغر می کنم و اخمام تو هم میره !! برای این مامانم دلش نمیاد ازم عکس بگیره !!!! تازه این عکس هم یک کم تیره افتاده !!! به هر حال فعلا این باشه تا بعدا با عکسهای خوشگل تر از خجالت همه در میام . آخه این مامانم از شیر دادن و گلاب به روتون تمیز کردن من و شستن لباسهای خراب کاری شده من و گردوندن من برای آروغ زدن بعد شیر و پودر و لوسیون زدن به من و بعدشم خوابوندن من زیاد نمیاد بنده خدا که !!!!!!!!!!!! وقتی همه این کارها رو کرد و بعدشم منو خوابوند انگار تو اتاقم بمب منفجر شده . هه چی پرت و پلا میشه . بعد مامانم باید همه رو سر جاش بذاره و طفلی خودش از خستگی همون وسط ولو میشه !!!! دیگه به فکر افتاده برای چند وقت دیگه یه پرستار به عنوان کمک پیدا کنه !!! آخه اگه همین جوری پیش بره اون اضافه وزن بارداری که هیچ فکر کنم به وزن و اندام دوران کودکیش برگرده !!! من دو ساعت یک دفعه آنچنان شیر می خورم که بنده خدا مامانی دو سه بار فشارش پائین اومد و حالش داشت بهم می خورد !! چی کار کنم ؟؟؟ در حال حاضر بجز شیر خوردن به هیچ چیزی فکر نمی کنم . تازه تو خواب هم گاهی دهنمو تکون تکون میدم . یعنی فکر می کنم دارم بازم شیر می خورم . اینقدر مامان و بابام بهم می خندن !!! تو دلم می گم : هه هه !! الان از خواب بیدار می شم همچین حالتونو می گیرم !!!!! باشه تا نصف شب حسرت یه خواب درست حسابیو به دلتون بذارم !!

با تقدیم احترام : شرمینه !!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

می دونم که مثل قبل دیگه خیلی فرصت نمی کنم زود به زود بیام . شرمینه هر دو یا سه ساعت یک بار بلند میشه و شیر می خواد بعد هم تا بخوابه و منم به کارهام برسم گذشت شب و روز برام مثل یک چشم به هم زدن می گذره . فقط از پنجره آفتابو می بینم می فهمم روزه بعد که آفتاب رفت می فهمم شبه . شب و روز هم برای خانوم گم شده . شبها تا ساعت سه و چهار زل زل به من نگاه می کنه . از خودش اداها در میاره . می خنده . اخم می کنه . چشمهاشو خمار می کنه . گاهی از خواب گریه ام می گیره اونوقت خانوم به من خنده تحویل میده. نصف شبی فکر کنم به ریش من می خنده . گرسنه باشه همه چیز می خوره . پتو . بالش . لباس من . دست باباش . از دیشب هم شست خودش !!!!بعد هم دهنشو چنان باز می کنه که حلقشم معلومه !!!  صبح ها بابای نی نی خواب می مونه و من ساعت نه و ده خمار و خسته از خواب بیدار میشم . خلاصه این هم حکایت ما تا اینجا .

اما از اومدن خانوم بگم . دوشنبه ۲۵/۱۰ به سرم زد ویندوز کامپیوترمو عوض کنم . خلاصه افتادم رو کیس و مودم عوض کردم و کیسمو ریختم بیرون . از همه جا بیخبر . یک کم خسته شدم و خوابیدم . ساعت ۱۲:۳۰ دردی تو دلم پیچید . خانوم هم یک لگد جانانه زود و...

فهمیدم دیگه وقتشه .خدائیش ترسیده بودم .  سریع با بابای نی نی عازم بیمارستان شدیم . ساعت ۱:۴۵ نی نی دنیا اومد . با سزارین . به همین راحتی . خیلی راحت هوش اومدم و تا ۴ یا ۵ ساعت خیلی درد داشتم . بعد هم که شیر خوردن خانوم شروع شد. خودش پروژه ای بود . بعد ۴۸ ساعت هم مرخص شدم . خودم فکر نمی کردم به این راحتی باشه . واقعا عالی بود .  به همه مامانهای منتظر می گم : " برای من واقعا راحت بود اصلا هم ترس نداره ." تازه کلی پشیمونم که همون یک کم استرسم هم بیخودی بود . اینقدر همه چیز سریع و روی روال پیش میره که اصلا خود آدم متوجه نمیشه .بعد ده روز هم علی میمونه و حوضش . باید بشینید و مثل یک خانوم خوب بچه داری کنید . 

از همه دوست جونها یک عالمه ممنون . باز هم ببخشید . سر فرصت از خجالت همه در میام . همتونو دوست دارم و خوشحالم که من و شرمینه رو تنها نذاشتید و کلی بهم دلگرمی دادین . واقعا ممنون .

شرمینه و مامانش !!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 0:10 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

    

شرمینه در اولین روز تولد که تازه لباسهاشو خانوم پرستار تنش کرده

سلام

شرمینه من مورخ ۲۶/۱۰/۸۵  ساعت ۱:۴۵ بامداد قدم های کوچولوشو به این دنیا گذاشت .

وزن ۳ کیلو و ۱۵۰ گرم . قد ۴۹ سانتیمتر .

این قدر یک دفعه و ناگهانی که به مامانش مهلت نداد به قولش عمل کنه و جمعه آپ کنه .

حالا دیگه یک عالمه دوستهای وبلاگی داره . از همه ممنونم . سر فرصت مامانی میاد و از تک تک شما تشکر میکنه . مخصوصا خاله نیلو که حسابی مامانی رو شرمنده کرده . به محض اینکه حال مامانی بهتر بشه و بتونه خوب بشینه و این مهمون بازیهای عذاب آور و وقت گیر و مخل آسایش هم کم بشه میاد و همه چیرو می نویسه .

فقط میتونم بگم تمام دردها و سختیها با یک لبخند قشنگ و یک نگاه به صورت ماهش از تنم رفت . احساس می کنم خوشبخت ترین زن روی زمینم . اینقدر که همش دلم می خواد گریه کنم .

موقع هوش اومدن همه رو کلافه کرده بودم از بس از دست و پا و چشم و گوش و انگشتهاش پرسیده بودم . طوریکه رزیدنت اتاق عمل بعد از اینکه پرسیدم انگشت داره کلافه شد و گفت : جک می گی ؟ آره بابا !!!!! یادمه دستهامو بالا بردم و پرسیدم : ده تا انگشتاش کامله ؟؟؟ صدای خنده کادر اتاق عمل رو یادمه . بعد چند ساعت دکتر عصبانی اومد و گفت : من نمیدونم تو چرا اینقدر استرس سلامتی بچه رو داشتی ؟

تو اولین فرصت عکسهاشو میذارم . نه کبوده و نه اخمو . فرشته است . یه فرشته کوچولو . یه فرشته پاک و معصوم که از دنیای فرشته ها به زمین اومده . دلم براش می سوزه !!!

تنها چیزی که همه افکارم رو مشغول کرده اینه : " تعهد و مسئولیت " .

می ترسم !!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 8:15 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  |