
شرمینه ۵ ماهه !!!

سلام
جمعه گذشته كه منزل مادر همسرم بوديم طبق معمول شرمينه گل سرسبد مجلس بود . از اين بغل به اون بغل سرگرم بازي و دلبري و همه شاد و خوشحال وسرگرم با شرمينه !!! خواهرزاده همسرم رو قبلا معرفي كردم . پسر شيطون و بازيگوشي به نام " نيك آهنگ " كه البته از شدت شيطنتهاش الان کمتر شده و تحت تاثير صحبت بزرگتر ها كه : " تو ديگه بزرگ شدي و امسال مدرسه ميري " تا حدودی عاقل تر و بالغ تر !!! با اومدن شرمينه از اونجائيكه توجه ها نسبت به نيكا كمتر شده و بيشتر سمت شرمينه معطوف شده نيكا خيلي توي خودشه و زياد سمت شرمينه نمياد . اين براي من جالبه كه اصلا توجهي به شرمينه نميكنه !!! اصلا !!! خيلي به رفتارهاش دقيق شدم : احساس حسادتي كه همراه با غرور خيلي خيلي زياد همراهه و باعث ميشه خيلي احساس حسادتشو بروز نده . خودم خيلي از اين موضوع ناراحتم و سعي مي كنم اين رفتارها رو تعديل كنم ولي زیاد موفق نشدم . اين احساس تا حد زيادي طبيعيه ولي منو كمي نگران ميكنه . اونجا دائم مراقب شرمينه هستم و چهارچشمي اين دو تا رو ميپام . مخصوصا وقتي شرمينه رو مي خوابونم . مامان نيكا كه عمه شرمينه باشه هم خيلي خيلي زياد به شرمينه توجه نشون ميده . تمام در وديوار خونه عكسهاي شرمينه است و هر دفعه هم يه هديه براي شرمينه ! نيك اهنگ بدون هيچ عكس العمل واضحي كاملا از اين موضوع ناراحت و ناراضيه !! بارها مامان همسرم دست نيكا رو ميگيره و سمت شرمينه مياره كه : نيكا شرمينه رو ناز كن و باهاش بازي كن . نيكا هم هر دفعه به نحوي شونه خالي ميكنه : " اون خيلي كوچيكه . هم قد نيستيم . " يكبار كه پدرهمسرم مشغول بازي با شرمينه بود نيكا آروم دستشو دور گردن بابا انداخت و آهسته زير گوش بابا پرسيد : " بابا جون منو هم دوست داري ؟ "
جمعه هم طبق معمول همه با شرمينه مشغول بودند . نيكا تب داشت و حالش خوب نبود . دكتر رفته بود . آمپول زده بود و يه گوشه خوابيده بود . چند بار بالاي سرش رفتم و رو سرش دست كشيدم . خيلي داغ بود . استامينوفن تاثير چنداني نداشت . شام مامان براش فرني درست كرد . نخورد . من كمي ناراحت بودم . راستش خيلي مظلوم شده بود . مشغول خوردن شام بوديم كه صداي فريادهاي مامانش خونه رو تكون داد. نيكا تشنج كرده بود . تا حالا تشنج نديده بودم . وحشتناك بود . تمام بدنش ميلرزيد و سياهي چشمهاش معلوم نبود . از دهانش كف باز شده بود و ضربان قلبش از روي بلوز معلوم بود . من روي صندلي خشك شده بودم . توانائي هيچ كار و حركتي نداشتم . مينو ( مامانش ) فقط جيغ ميكشيد . پدرش هم حسابي دست پاچه شده بود . همسرم نيكا رو روي شونه هاش انداخت و با بابا نيكا رو بيمارستان بردند . حال همه خيلي بد بود . خيلي . از صداي جيغ و داد شرمينه از خواب پريد . سريع خوابوندمش . گيج شده بودم . نمي دونم چرا اينقدر احساس عذاب وجدان مي كرديم . همه از نيكا غافل بوديم . خدايا چرا ؟؟؟ نيكا دو روز بيمارستان بستري بود . صبح كه ملاقات رفتم تبش قطع شده بود ولي تحت تاثير ديازپام ( به بچه هاي تشنج كرده تا ۴۸ ساعت ديازپام تجويز مي كنند ) بي حال و سست بود . اشكهام بي اختيار ميومد . دستشو گرفتم . نگاه بي رمقي كرد و با همون لحن ساده و بچه گونه گفت : " شرمينه جون خوبه ؟ براش نقاشي كشيده بودم . " ديگه هق هق گريه امانم نداد از بخش اومدم بيرون و يه دل سير گريه كردم . خدايا چرا ما بزرگترها گاهي اينقدر از دنياي بچه ها غافل ميشيم ؟ خودمو نمي بخشم . من بايد بيشتر تلاش مي كردم و توجه نشون ميدادم چون ما رابطه نزديكي با هم داريم . هديه اي كه مي دونم دوست داره گرفتم : " مگ مغناطیسی " و خونه ديدنش رفتيم . البته شرمينه رو نبردم . خوشبختانه نوار مغز و آزمايشها چيزي نشون نداده بود و همه چيز رو به راه بود . نيكا با كادوش مشغول شد . موقع رفتن كاغذ بزرگي رو به سمت من آورد : " نقاشي كه گفتم براي شرمينه كشيدم. " بوسيدمش . به نقاشي نگاه كردم . چيزي سر در نياوردم . برام تعريف كرد : " اين منم . مرد عنكبوتي شدم . اون عنكبوت خوبه . اين شرمينه است . توي تارهاي عنكبوت بده اسير شده . اومدم نجاتش بدم . راستي اين هم سي دي مردعنكبوتي ۳ ! ببر شرمينه نگاه كنه ! "
واقعا دنياي بچه ها رو نميشه شناخت . بايد توي دنياشون بچه باشي !! كاش زودتر بچه شده بودم !!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


