تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

سلام

پنج شنبه ها كه مياد بجاي خستگي گرفتن و تجديد قوا فعاليت من بايد دو برابر بشه . منم با كوهي از كارهايي كه طي هفته فرصت انجام نداشتم . نتيجه اينكه شنبه صبح كه از خواب بيدار ميشم ميگم الان ميرم اداره يه استراحتي مي كنم !!!!  همش از مامان مي پرسم مامان ما هم بچه بوديم اينطوري بوديم ؟؟ مامانم ميگه : " به نظر من بچه هاي اين دوره زمونه عوض شدند . " به نظر من هم همينطوره . هوشياري و فعاليت بچه هاي حالا خيلي بيشتر شده . دايي همسرم متخصص اطفاله . شرمينه رو اونجا مي بريم . ميگفت گيرم كه شما اينجا بهترين زندگي و شرايط رو داشته باشين . آخرش چي ؟؟؟ بخاطر آينده بچه ها هم شده اينجا نمونيد . خيلي فكرم مشغول اين موضوعه . قبلا فقط دو نفر بوديم . اما با اومدن شرمينه خيلي بيشتر احساس مسئوليت مي كنم . چند وقته از من اصرار و از همسرم انكار . به نظر من بايد توي زندگي ريسك كرد . آدم تا ريسك نكنه كه پيشرفت نميكنه . متاسفانه همسرم خيلي همه جوانب رو در نظر ميگيره . همه چيز بايد طبق فرمول و با بررسي و در نظر گرفتن همه جوانب اجرا بشه . ميگم خوب ما دو نفر با داشتن مدرك فني شش روز هفته رو اينطور ميدويم . گيرم مرفه ترين زندگي رو هم داشته باشيم . آخرش چي ؟؟ نمي دونم . خيلي دلم ميخواد نظر كسانيكه به خارج از كشور مهاجرت كردند رو بدونم . آيا مشكل فقط درد غربته ؟؟ اگه اونجا مشکل همینه که اینجا هزار و یک مشکل دیگه هست . اين موضوع برام خيلي مهمه چون چند وقته خيلي جدي به اين موضوع فكر ميكنم . ميدونم اگه بعدا به مشكل بخوريم همسرم ازچشم من ميبينه چون من پافشاري مي كنم . راستش درصددم يه كارهايي بكنم . ممنون اگه راهنمائيم كنيد .  

شرمینه هم خوبه . چند روزه دائم غرغر میکنه . اونهم با صدای بلند . می گم مادر منکه زبونت رو نمی فهمم . کاش میشد حرف بزنه و مشکلش رو بگه . فکرش رو بکنید دائم یکی با صدای خیلی بلند غر بزنه !!!! گاهی احساس می کنم توی مغزم داره خالی میشه . غرغری که اگه توجه نکنم تبدیل به گریه بدطور میشه . احساس می کنم یه چیزی میخواد یا از یه چیزی ناراحته . حدسم به دندونهاش میره . آخه دلیل دیگه ای نمی بینم . بخاطر گرما هم فکر می کنم باشه . سعی می کنم خیلی زود حمومش کنم و کولر هم دائم کار میکنه . اما انتظار داره دیگه از ساعت ۶ به بعد توی خونه نباشه . تو کالسکه بیرون . به خدا دیگه همه اهالی محل منو میشناسن . از بس من این خیابون رو با کالسکه بالا پائین میرم دیگه بقال و چقال و میوه فروش و .... همه ادی بودی می کنن !! تازه ساعت ۸ و ۹ که خونه میرم با نق نق و ناراحتی !! سعی می کنم بیرون اینقدر بچرخونمش تا خسته بشه ولی غذا خوردنش خیلی عالیه . هر دو یا سه ساعت علاوه بر شیر غذاهای کمکی مثل فرنی و حریره بادوم و سرلاک برنج و لعاب سوپ بهش میدم . سعی می کنم طبق دستور پزشک و مرحله مرحله بهش غذا بدم نه یکدفعه تا از غذا زده نشه . حالا با این اخلاق چهارشنبه هم واکسن داره . خدا به من رحم کنه !

پنج شنبه تولد دعوت دارم . شرمینه رو نمی خوام ببرم چون می دونم هیچ چیزی از مهمونی نمی فهمم . واکسن هم میزنه . نبرم بهتره . چون چند دفعه جای شلوغ و بزن بکوب بردم خیلی کلافه شد . طوریکه خیلی زود مجبور شدم برگردم نمیدونم والا اگه نبرم همه فکرم خونه است خیلی به بچه داری همسر خان اعتباری نیست فوق العاده ریلکس بچه داری میکنه . مثلا اگه سوپ خورد که خورد وگرنه بهش نمیده . ولی من تا قطره آخر سوپ و سرلاک رو باید بهش بدم.  از طرفی خودم خیلی کسلم . می خوام کمی روحیه ام عوض بشه . واقعا نمی دونم چکار کنم . منکه راه به راه توی پاساژ و خرید بودم از اسفند هیچ چیز برای خودم نخریدم . بیرون همه فکرم اینه : شرمینه چی لازم داره ؟سرلاک ؟ پوشک ؟ لباس ؟ شیر ؟ قطره ؟ خونه میرم تازه یادم می افته مثلا کرمم تموم شده یا مثلا کفش ندارم !! امروز عصر گفتم همسر خان زود بیاد من برم دو تا تیکه لباس تابستونی بخرم . اصلا برم برای خودم خرید کنم .  هر چی فکر کردم دیدم دیگه به آرایشگاه رفتن نمیرسم . همسرم هم دائم میگه : چرا اینقدر لاغر شدی ! پائین چشمات گود رفته ! اصلا منو دیگه یادت رفته ها ! شرمینه این مامان شهرزادی رو از من گرفتی ها ! ورزش نمی کنی ؟ ( آخه شما بگین ورزش اونهم تابستون با بچه شش ماهه با کار بیرون ؟ ) تصمیم گرفتم یه وسیله ورزشی بگیرم برای خونه ! تازه بازم اگه وقت کنم . خلاصه که بچه داری برای ما جوانان نازک نارنجی و امروزی پروژه ای بس عظیم است !!!

رنگ فونتها رو بنفش بادمجونی کردم . اینهم از رنگ مد این تابستون . امیدوارم لباس این رنگی پیدا کنم . همسرم می گه خواهشا دیگه بی خیال قرمز و نارنجی !! می دونم آخرش بازم قرمز می گیرم .

 

نیلو جونم . عزیزترین و مهربونترین دوست شرمینه و قلب طلایی من ! واقعا ممنون . من و شرمینه هوارتا دوستت داریم . کلی روحیه منو عوض کردی . دیروز طور دیگه ای شارژ بودم . امیدوارم شرمینه یه روزی برات جبران کنه و با زبون خودش بگه که چقدر دوستت داره !!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

باغ رفته بودیم . هوس کردم از شرمینه تو طبیعت عکس بگیرم . اصلا چشمهاش توی نور باز نمیشه . از پنجاه تا عکس همه رو چشمهاشو چپ و چوله کرده . یکدونه هم قیافه اش درست حسابی نیفتاد . آخر هم خسته و غرغر کنان توی پارکینگ ازش عکس گرفتیم که ملاحظه می کنید . این هم حکایت عکس در هوای آزاد و طبیعت  !!!!!!!!!!

شرمينه بعد از دمر شدن و كلي دست و پا زدن دو تا سينه خيز جلو ميره .بعد دمر شدن زرافه و جوجه اش رو كمي جلوتر ميذارم . ميدونم ارادت خاصي به جناب زرافه داره ! شروع به دست و پا زدن و تلاش براي جلو رفتن ميكنه .من و بابا هم مشغول تشويق :"دي دي ري دي دي شرمينه" (با ريتم تشويق )  شرمينه هم جو گير و با تمام قوا در حال تلاش بالاخره دو تا سينه خيز جلو ميره و دستشو به زرافه ميزنه و زرافه مي افته ! صداي جيغ و داد من و بابا خونه رو بر ميداره !! اونوقت خسته ميشه و سرشو زمين ميذاره در حاليكه عرق كرده و قرمز شده . بغلش ميكنم چنان ژستي ميگيره كه انگار اورست فتح كرده !!!!

 یه کاری که من عاشقشم نحوه خوابیدن جدیدشه !! نحوه خوابش از حالت نوزادی دراومده و به پهلو و قوس دار میخوابه . خیلی دوست داره قبل از خواب براش کتاب قصه بخونم . با دقت گوش میده و دستهاشو روی عکسهای کتاب می کشه :

"حسني ما يه بره داشت . برشو خيلي دوست ميداشت . بره چاق توپولي زبر و زرنگ و توقولي . دس كوچولو پا كوچولو پشم تنش كرك هلو  . به گردنش النگ دولنگ . گل و گيله هاي رنگارنگ و....."

يا

" ده تا جوجه رفتن تو كوچه يكيشون دويد دنبال دونه نه تاي ديگه باقي ميمونه . از نه تا جوجه يكيشون اومد پيش مرغابي . مرغابي شبها كجا مي خوابي ؟؟ اگه بشماري دونه به دونه هشت تاي ديگه باقي ميمونه . از هشت تا جوجه يكشيون دويد رفت اون گوشه توي قفس آقا خرگوشه هركي ندونه مرغه ميدونه هفت تاي ديگه باقي ميمونه . از هفت تا جوجه پيشي كه اومد همه ترسيدن . اينور دويدن . اونور دويدن . يكيشون دويد داخل خونه شش تاي ديگه باقي ميمونه .... "

اينقدر اين كتابها رو براش خوندم كه همه شعرهاشو حفظم .همين ميگم :" شرمينه ده تا جوجه " بلند بلند ميخنده . ميدونم اين داستانو خيلي دوست داره . توي حموم يا صبح ها تو ماشين اين شعر بلند بلند با ريتم آواز براش مي خونم . خلاصه اسم جديدش رو گذاشتم : "ده تا جوجه ".

بعد همه اين داستانها كه تو تختش ميذارم خودشو لوس ميكنه . مامانهاي تازه ميدونن چي ميگم . خودشو كج ميكنه و با ناز ميخنده . توري تختو ميكشم و بيرون ميام . كمي با خودش حرف ميزنه " قان و قون ميكنه " صدا ميكنه : " آو آو آو " ( با تن صداي ظريف و كشيده ) با انگشتهاش بازي مي كنه . ده دفعه دستهاشو عقب جلو ميكنه و همزمان با اين كار چشمهاش چپ ميشه . با انگشتهاش بازي ميكنه . چشمهاش كم كم خمار ميشه . پهلو ميشه . شستش توي دهان ميره و ميخوابه . تا بخوابه همه حركاتشو زير نظر دارم . بعد ميام روشو مي كشم . شستشو از دهنش درميارم . فقط دلم ميخواد يك ساعت نگاهش كنم . تو خواب نازه !!!!

پنج شنبه اداره هيچ خبري نبود . مدتها بود ميخواستم آرشيو وبلاگشو كامل بخونم . بهترين فرصت بود . خوندم و بغضمو قورت دادم . به پست آخر كه رسيد یک لحظه چشمهامو بستم و تصور کردم .  بعد مثل ديوونه ها بلند شدم و رفتم خونه ! بدون توجه به هيچ كس و هيچ چيز . شرمينه رو بغل كردم و فقط گريه كردم . هنوزم گلو درد ميكنه !

بخاطر نوشی و جوجه هاش !!

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

اومدم توي بازي وبلاگي كه از طرف دريا دعوت شدم شركت كنم :

۱- بزرگترين شانس زندگيم داشتن عشقهاي زندگيم همسرم و شرمينه هست . نميتونم ابعاد اين شانس رو تجسم كنم .

۲- دوستهاي خيلي خوبي دارم . مخصوصا چند مورد . خيلي چيزها ازشون ياد گرفتم و توي هر شرايط تنهام نذاشتن واقعا هيچوقت تنها نبودم . فكر كنم دومين شانس زندگيم همين هست .

۳- مكه ! يكي از مهمترين شانسهاي زندگيم بود . آخه ته قلبم اصلا راضي نبود يعني فكر ميكردم آمادگي روحي لازمو ندارم . ولي الان ديدم كاملا عوض شده . اگه زياد به اين موضوع معتقد نيستيد انشاله قسمت بشه بريد و به حرف من برسيد .

۴- دوران بارداري خيلي سختي رو گذروندم . خيلي سخت . شانس آوردم از نظر كاري با رئيسي كار كردم كه خانومش شرايط منو داشت . خيلي دركم مي كرد همه جوره باهام راه اومد . يادم نميره ۲۰ تا برگه مرخصي امضا كرد جلوم گذاشت . گفت هر وقت ناراحت بودي برو . الان قدرشو مي دونم . خواست خدا بود كه توي اون شرايط اين شانسو به من داد وگرنه ممكن بود قيد كارمو بزنم . جالبه خانومش الان يكي از دوست هاي صميمي من شده و دختر نازش " آوا " هم دوست خوب شرمينه .

۵- فاميل همسرم . رابطه خيلي خوب و راحتي كه باهم داريم . وقتي گاها دوستهام از مشكلات خانوادگي با خانواده همسرشون ميگن خيلي ناراحت ميشم . اصلا باورم نميشه . از اينكه يك مادر پدر خوب ديگه و دو تا خواهر مهربون ( خواهرهاي همسرم )  و يك برادر پشتيبان و قوي( برادر همسرم ) پيدا كردم كه همه جوره پشتم هستند و براي شرمينه هم همه جوره سنگ تموم ميذارن خيلي خوشحالم . اميدوارم بتونم ذره اي از محبتهاي پدر و مادر همسرمو جبران كنم .

من از تنهايي متنفرم . مهمترين شانس زندگيم هم همينه هيچوقت تنها نموندم .

*راستي دوستهاي ميهن بلاگي من نميتونم وبلاگتون رو باز كنم . رادين جون - ملودي جون

*ملودي و مهساي عزيز دلم خيلي تنگ ميشه . خداكنه زودتر ميهن بلاگ مشكلش حل بشه .

*پارميدا جون براي من فيلتري . منهم براي شما فيلترم ؟؟

من هم مامان كوشا ني ني و ريحانه ماماني كه ني ني تو راه داره و مامان باران كوچولو رو به بازي دعوت ميكنم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 تیر1386ساعت 11:0 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

امروز اومدم از كارهاي جديد شرمينه بگم . شرمينه يك هفته است فرني و لعاب برنج به دستور پزشك ميل مي كنند و كم كم دارن از شيرخوارگي درميان !! خيلي هم عالي با قاشق غذا ميخوره . از آخر اين هفته حريره بادوم و سرلاك و از آخر اين ماه سوپ هم اضافه ميشه . توي همشون هم بچه دوم اينجانب يعني همسر خان شريكند !! مخصوصا قسمت فرني و سرلاك !! قبل از شام سراغ فرني و سرلاكشون رو ميگيرند !!!!

عاشششششششششششق بازيه !! همه دور و بريها موظفند با خانوم بازي كنند تا تنها نمونه !!! يا باهاش بازي ميكنم يا براش كتاب ميخونم . در غير اين صورت غرغر !!! دو نوع تن صدا داره : لطيف و دخترونه ! خشن و قلدرانه ! تن صداي لطيف در مواقع سرحالي شكم سيري به كار ميره و موقعي كه تلفن رو به گوشش ميذارم ميگم حرف بزن . حرفشم فقط اينه : " آو آو آو " ( با ناز ) تن صداي خشن در مواقع گرسنگي و خواب آْلودي و دردر خواستن !! كيسهاي مورد علاقه خانوم : جارو برقي و سشوار و تلفن . رسواي عالمم اگه مانتو روسري بپوشم و شرمينه زمين باشه . جيغش تا هفت تا همسايه ميره . دردري به تمام معنا !! اين يكيش به خودم رفته كه از ساعت ۶ به بعد توي خونه نميتونم بند بشم .تا لباس و كفش تنش ميكنم ديگه ميخواد پرواز كنه !! توي خيابون به عالم و آدم ميخنده . همين هم كار دست من ميده . همه جا بخاطر ادي بودهاي بقيه باهاش كلي علاف ميشم . بخدا به هيچ كاري نميرسم . يه كار كوچيك رو يك هفته است برنامه براش ريختم هنوز نتونستم . ديروز كلي كار عقب افتاده داشتم مال خونه و اداره . شرمينه رو به باباش دادم گفتم ببر بيرون بگردون من كمي به كارهام برسم . وقتي برگشتند شرمينه خواب با دهن و لباس كثيف !! همسر خان هم بستني به دست . نمي دونم چقدر به شرمينه بستني خورونده بود ؟؟؟ تا من باشم ديگه از همسر خان بچه داري نخوام ! كافيه يه كله نزديكش باشه . تا يه مشت مو نكنه ول كن نيست . حالا نيست به سر من خيلي مو مونده . شرمينه هم ترتيب بقيه اش رو ميده تا يكسره بشه و خيالم راحت بشه . موهامو كوتاه كردم . همسر خان بهم ميگه : " آقا بابك " .ميگه شبيه بابك خانوم محتشم (پسر واحد بغلي) شدم . آي حرص ميخورم . چاره نداشتم . اصلا اگه به من بود سرمو با نمره ۲ ميزدم خلاص !!!! نخواستم زلفاي افشونو !!

نفسم بند اومد ازبس تند تند نوشتم . اينترنت بازي خيلي محدودشده .  توي اداره يه پدري ازم دراومده ! گفتم رئيسم عوض شده . يه آدم بلانسبت زبون نفههههههههههم به تمام معنا ! دم به دقيقه بهم گير ميده . عكس شرمينه بك گراند كامپيوترم بود . ميگه ممكنه ذهن شما رو از كار منحرف كنه ! خودمو زدم به علي چپ اساسي وگرنه يه دعواي مفصل ميكردم . راه براه ماموريتم !! چه خبره چهار ماه مرخصي بودم و حالا هم از پاس شير استفاده مي كنم . آخه بگو به تو چه ؟ حقمه !  توي اين گرما اداره ماشين براي ماموريت نميده ( بخاطر بنزين ماشين دادن به كارشناسها تعطيل ! ) با تاكسي كه تو گرما نميرم . ماشين خودمو ميبرم اونوقت فيش حقوقمو ديدم اشكم دراومد .چه خبره به نظر حضرات چهار ماه خوردم و خوابيدم . حالا آقايون اداره صبح تا ظهر خودشونو باد ميزنند اضافه كار مفت ميگيرند . مصداق كامل تساوي حقوق زن و مرد و مشاهده ميكنيد ؟ !!!  طبق نظر رئيس اصلا زنها رو چه به كار بيرون !! يكي نيست بگه بشين تو خونه بچه داريتو بكن ديگه !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 تیر1386ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  |