تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

سلام

قبلا تو اداره یه اتاق دنجی داشتم با یه صندلی و میز مخصوص خودم که صبح ساعت ۳۰ :۷ تا ۹ که تقریبا همه مشغول صبحانه بودن و یخها هنوز باز نشده بود می نشستم و یه دلی از عذای وبلاگ بازی و اینترنت درمیاوردم . خلاصه همه کاسه کوزه منو بهم ریختن . ساختمون اداره عوض شده و من هم اون جای دنج و آرامش قبل و خیلی از همکارام رو از دست دادم . فعلا جا و مکان مشخص نیست و اینترنت هم راه نیفتاده . سخت در حال بدو بدو برای راه اندازی سایت ساختمون جدید هستیم . یعنی صبح ها دسترسی به اینترنت ندارم یا خیلی محدود ! اینه که این هفته نشد بیام و از همه جا بیخبرم . ولی این دوستهای وبلاگی عجب تعلق خاطری در من ایجاد کردند. تک تک صبح ها سر ساعت وبلاگ بازی قیافه بچه ها توی ذهنم میاد : آرش . شقایق . هستی . ملودی . بلاچه و ملوسک . دلارام . ماهان . ایلیاها . و .... گفتم که فکر نکنید بی وفا شدم . سنجد : برمیگردم ! ها !!

شرمینه هم خوبه . حسابی طوطی شده . مشغول الگو برداری و تقلید . می گم شرمینه پیشی بشو . عین پیشی دماغشو جمع میکنه و خرخر میکنه . از گربه حیاط خونه مامان یاد گرفته . میگم : سر سر . تند تند سرشو اینور اونور میکنه . میگم : نانای . دستشو خیلی باناز و خوشگل از مچ میچرخونه . گاهی هم همه رو قاطی میکنه . میگم پیشی شو . سرسر می کنه یا میگم سرسر کن نانای میکنه ! وقتی منو میخواد و عجله داره یا من کار دارم با یه صدای دو رگه ای منو صدا میکنه و چنان عصبانی و قرمز میشه که خودم تعجب میکنم . بعد که میاد بغلم تا چند دقیقه اخمهاشو ریخته و غرغر میکنه . گاهی هم تو روروئک دنبال من منو دعوا میکنه ! در حالیکه تند تند پشت من میاد با صدای بلند و در حالیکه دستهاشو تکون تکون میده تند تند میگه : نه ! نه ! نه نه ! دعواش هم فقط همینه : نه!! اونهم با صدایی که تا سر خیابون میره ! میگم شرمینه خدائی بابات که سهله هیچکس تا حالا نتونسته به من زور بگه که تو اینطوری زورت به من میچربه !

مردم تا بدون لیبل فارسی  کیبرد نوشتم !! خلاصه فعلا سر کار هستیم . اداره با یه رئیس و خونه هم با رئیس شرمینه !!

بر میگردم !! ها !!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

 

شرمینه در حال بازی با آویز تخت . هیچ کجا رو اندازه تو تختش دوست نداره .

این یکی مثل عکس پرسنلی شده .

سلام

حال و احوال خوبه ؟؟ بزرگترها ؟ كوچك ترها ؟ ماهم خوبيم . كماكان در حال فعاليت و بچه داري . هفته گذشته همه به مهمون بازي ختم به خير شد . چون مهموني ها تا آخر شب ادامه داشت و مي دونستم شرمينه هم راس ساعت 10 لالا ميكنه نمي بردمش . راستش يه دلي از عذاي تنوع و خوش گذروني دراوردم .كمي هم وقت براي خودم گذاشتم . خلاصه انرژيك و با قواي جديد اومدم . چند تا دوستيم مربوط به دوران دبيرستان ( من سه گروه دوست دارم : راهنمائي و دبيرستان و دانشگاه ،  تازه سه تا از دوستهاي دوره مهد كودكم رو هم اخيرا كشف كردم ) دوره داريم هر ماه خونه يكي جمع ميشيم . اكثرشون ني ني دارن از شرمينه بزرگتر . يكي از آنتاليا اومده بود يكي ديگه مي خواست بره مالزي اون يكي با تور عازم قبرس و يونان بود . ديشب كلي پز بزرگ شدن بچه هاشون رو دادن به من گفتن همچنان در حال پيش پيش لالاكردن و ... شستني !!!! گفتم بععععععععله ! چطور هم ! بالاخره هر چيز يه مقطعي داره . ني ني هاي شما هم كه يكدفعه چهار پنج ساله نشدن ! همشون مي خواستن با هم برن بابلسر تا دوشنبه . كلي تو دلم موس كشيدم و بخاطر گرما و بي تابيهاي شرمينه براي دندون ترجيح دادم سنگين و رنگين همينجا بمونم و به كارم ادامه بدم . چقدر اين دور هم جمع شدنها و حرف زدنها و باهم بودنها بعد از مدتها كار يكنواخت خونه و بيرون بهم مزه ميده و چقدر منو ميسازه . يه كارهايي هست كه براي من مثل دوپينگ ميمونه و من براشون ارزش قائلم . يعني بچه و همسر جاي خودش اما اونها فقط مربوط به شخص من هستن و براي فقط خودم دوستشون دارم . به نظر من ما اول بايد خودمون رو دوست داشته باشيم  براي خودمون ارزش قائل باشيم و به خودمون برسيم تا بتونيم يه مادر و يا همسر خوبي باشيم . رفت و آمد با دوستهای قدیمی یکی از همون موارده . 

 

اما شرمينه : كافيه منو بخواد و كنارش نباشم . سوزنش گير مي كنه : ماماماماماماماماماماماماماماما....... و اين معلوم نيست چقدر طول بكشه . گاهي عمدا طول ميدم تا بيشتر بگه . آخه عاشق ماما گفتنشم . از بعضي از اسباب بازيهاش ميترسه . اكثر اونهايي كه با باتري حركت مي كنن . همچنان تلاش جهت گرفتن آب ادامه داره  و از سوپ هم بدش مياد . به من وابسته تر شده و نميدونم چرا اين موضوع برام يه لذت همراه با كمي دلتنگي و درد داره ؟؟ شايد بخاطر اينه كه طي روز چند ساعت پيشش نيستم . كارتون خيلي دوست داره و حركت برگهاي درخت با وزش نسيم براش فوق العاده هيجان انگيزه . با برگها حرف ميزنه ! چه رمانتيك ! اگه بخواد بغلش كنم و من نتونم يا كار داشته باشم به حالت قهر و بي محلي پشتش رو يا بهتر بگم ..ونش رو به من ميكنه و شستش رو ميذاره توي دهانش و چند دقيقه حتي اگه صداش هم بكنم محلم نميكنه بعد يه دفعه برميگرده و بهم ميخنده واي كه اون لحظه دلم ميخواد بخورمش . مكيدن شستش بيشتر شده  . دكتر ميگه اصلا حساس نباش و بذار راحت باشه . كلا كمي بدغذا و بدقلق شده كه مطمئنم مال دندونه . جمعه هم بنا به عادت خانوم ساعت 6:30 صبح بيداريم . ميگم بخواب عزيز من. مادرت كارمنده ! كارگر كه نيست ! ساعت 9 صبح من حتي ناهار رو هم درست كردم !!! تو روروئك ميشينه و حسابي هم مسلطه با اسباب بازيهاي جلوي روروئك سرگرم ميشه البته فقط يك ساعت .همچنان به اين زرافه بيچاره فقط گير ميده و هيچ چيز براش جاي اونو نمي گيره .

 

بيچاره مي كنه منو تا بذاره ازش عكس بگيرم . تا دوربين رو ميبينه چشمهاشو مي بنده و خودشو لوس ميكنه. از بيست تا عكس مثلا فقط يكي با چشمهاي بازه . هر روز عصر يا شب بايد با ماشين بيرون ببريمش و دور بزنيم . سهميه بنزين ما فقط صرف همين كار شده . همه بنزين ذخيره ميكنن مسافرت ميرن ما بايد خيابونها رو بالا پائين بريم ! باباش كه بياد نميذاره حتي لباسهاشو عوض كنه ! دست و پاهاشو بالا مياره  و با يه حالت زورگويي مجبورش ميكنه كه بيرون ببره . تو ماشين هم تا يه مسافتي بغل بابا فرمون رو محكم مي چسبه و تاپ تاپ رو بوق و دنده ميزنه ! حالا هي به همسر خان بگو اين كار خطرناكه ! بعد هم بغل من مياد و هوس شيرخوردن مي كنه . ميگم تو ماشين بد نگذره اول بازي و گشت و گذار بعد هم شير و لالا . خلاصه تو ماشين بايد كل اين دكوراسيون منو بهم بزنه . با وجوديكه هر روز ساعت 7 صبح خونه مامانم ميره آخر شب هم بايد مامانم تلفني سفارشات لازم رو بده . به مامانم ميگم حالا خوبه كله سحر اونجاست ها ! حالا كه هر روز اونجاست هر شب مامانم كلي سفارش و دستور ميده واي به اينكه ازش دور باشم  : نذاري شستش رو زياد بخوره . سرش رو گرم كن به چيزي . بازم برديش حموم ؟ مگه بچه رو اينقدر حموم مي كنن ؟ سرما ميخوره و بدنش خسته ميشه . اينقدر رو هم روهم نده بخوره .  تنهاش نذاري توي اتاقش . مي گم مادر من ، منكه بيكار نيستم فقط باهاش بازي كنم . تازه دكترش ميگه سعي كن تو خونه بيشتر به حال خودش بذاري تا زودتر راه بيفته و ياد بگيره خودش بازي كنه . مواقع مشخصي رو هم صرف تمرين باهاش بكن . وگرنه بايد دائم باهاش بازي كنم .  بالاخره منهم يكي دو ساعت بايد به كارهاي خودم برسم . خلاصه كه اگه عقلش كمي برسه خدا با اين لوس كردنهاي مامانم آخر عاقبت منو بخير كنه .

 

كمي تو جلو رفتن تنبل تشريف دارن . اگه دلش بخواد و چيز قابل توجهي جلوش باشه سينه خيز ميره تا برش داره . وگرنه بيخودي عمرا به خودش زحمت جلو رفتن بده ! ميگم شرمينه دس دسي كن . دستهاشو مياره و تو هم قلاب ميكنه بعد ديگه نميتونه از هم جداشون كنه و اين كارو تكرار كنه . دستهاش همينطور قلاب شده ميمونه . اين يعني دس دسي . صداي ناناي هم بياد كمي خودشو به جلو تكون تكون ميده . عاشق نونه . نون سنگك رو به دندونهاش ميكشه و توي دستهاش له مي كنه . بعد دستهاشو باز ميكنه و نگاه ميكنه . معلومه كه از نون چيزي نمونده . بعد ميزنه زير گريه و به من نگاه ميكنه . فكر ميكنه من نون رو ازش گرفتم . از دندون هم فعلا خبري نيست .

 

منتظرم : اولين دندون . اولين كلمه . اولين ناناي . اولين دس دسي . اولين قدم . اولين و اولين و اولين ....

مامانم ميگه هيچوقت منتظر گذشت سريع ايام و اين اولين ها نباش . اين عمر خودته كه در كنار اين اولين ها به سرعت باد ميگذره . با ديدن شرمينه ياد خودم و خودت مي افتم . اي كاش قدر گذر لحظه ها رو به اندازه حالا ميدونستم . ولي انگار خصلت جووني همينه . نمي دونم چرا خيلي نميتونم از حرفهاي مامانم سر دربيارم . منتظرم . مامانم سرش رو تكون تكون ميده و زير لب ميگه : جووني يعني بيخبري !!!!!!!

 

پ.ن۱ : اوضاع وبلاگستان کمی غاراشمیش شده !! نمیدونم چرا از عکس گذاشتن وجدان درد گرفتم . شاید از این به بعد کمتر عکس بذارم . متاسفانه باید بگم زیاد فرهنگ همزیستی مسالمت آمیز جا نیفتاده . به هر حال ببخشید اگه از این به بعد باعکسهای کمتری میام .

 

پ.ن۲ : صفحه کامنت پرشین بلاگ اکثرا یا باز نمیشه یا ده دقیقه برای هر کامنت طول می کشه .

 

پ.ن۳ : خدارو شکر بلاگرد هم الان باز نمیشه تا پینگ کنم . یکی اینو پینگ کنه !!!  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

 

 

 

سلام

شرمینه چند روزه به وضوح کلمات ماما  و بابا رو میگه و من چقدر ذوق می کنم . کاملا میشینه ولی باید منهم کنارش بنشینم تا بعد از چند دقیقه به چپ و راست منحرف نشه. اما سینه خیز رفتنش در همون حد دو یا سه تا مونده . نمی دونم شاید باید برای این هم وقت بیشتری صرف کنم .

از بس کلمات یک سیلابی  "با"  و "ما" و  "نی " و "د " و دو سیلابی "بابا" و "ماما" و "نی نی" و "ددر " رو براش تکرار کردم فکم درد گرفته ! کاملا با دیدن قاب عکس عروسی ما که خونه مامانم هست و نشون دادن بابا توی عکس دست و پا میزنه و  "با" میگه !

 

حرکت جالبی که تازگیها انجام میده و کلی ما رو سرگرم کرده تقلید عطسه و سرفه دیگرانه که اگه چند ساعت هم ادامه پیدا کنه روی آدم کم میشه !! کافیه دو تا سرفه کنم . پشت هم این کارو تکرار می کنه و بعد به عکس العمل من نگاه می کنه و باشیطنت میخنده .  همچنان از ساعت 6 به بعد توقع گردش و بیرون رفتن داره و به وضوح از غذایی که ما میخوریم میخواد و طعم سوپ و سرلاک براش تکراری شده . حتی گاهی برای غذایی که ما می خوریم گریه هم میکنه !!! دیشب که شام بیرون رفته بودیم چنان برای خوردن پیتزا ، رستوران رو روی سرش گرفت که من وهمسرم مجبور شدیم نوبتی نگهش داریم تا اون یکی بتونه شام بخوره !

 

کیسهای مورد علاقه : كنترل - تلفن – موبایل – سشوار- موی سر برای کشیدن – دستمال کاغذی برای خوردن – عروسکهای آهنربایی یخچال - سیم ( هر نوع سیمی تلفن و سشوار و برق و ... )

مواردی که اصلا خوشش نمیاد : چادر ( هر کی با چادر باهاش ادی بودی کنه میزنه زیر گریه ) – روسری بنده ( چند دفعه تو خیابون کشیده و باعث کشف حجاب شده ) – پیش بند – سبیل  - کفش - خانمها و آقایون مسن و عینکی !!

 

خارش لثه ها به شدت اذیتش میکنه و از دست منهم هیچ کاری ساخته نیست . گاها تا صبح چند دفعه با گریه شدید بیدار میشه و لثه هاشو به هم می ماله ! گاهی هم طی روز اینطوره و انتظار داره من از کنارش تکون نخورم . جای شکرش باقیه که ماها هیچوقت خاطرات تلخ دندون دراوردن تو یادمون نمونده وگرنه به نظر من یکی از دردناکترین بخشهای زندگیمون بود !!

برنامه خواب هم کاملا منظم و دقیق : شب راس ساعت 30 : 10 خواب و صبح راس ساعت 30 : 6 بیدارباش طی روزهم 2 الی 3 ساعت خواب .

 

وقتي برمي گردم خونه و در باز ميشه بغل مامان جلوي در مياد استقبالم . از ته دل بهم ميخنده . تا وقتي برگردم خونه هر وقت خستگي و كارو كم خوابي بهم فشار مياره فقط همون صحنه رو تجسم ميكنم . انگار مثل ملوان زبل اسفناج خوردم !!!!

 

سرش هميشه خيس عرقه و اين موضوع ديگه داره منو نگران مي كنه . فرق هم نمي كنه چه هوا خنك باشه و چه گرم . وقتي دو سه تا سينه خيز ميره انگار صخره نوردي كرده . نميتونم بگم چقدر انرژي مصرف ميكنه !! دو سه روزه خيلي خيلي بد غذا شده و اين موضوع هم براي من واقعا ناخوشاينده ! از غذاهاي ما ميخواد . ديگه ميلي به سوپ و سرلاك نداره . غذا ها تكراري شده  و هوا گرمه و لثه هاش هم بي تاب ترش مي كنه . تصميم گرفتم چند روز بجاي سوپ پوره هاي ميوه جايگزين كنم . خدائي به من هم چند روز پشت هم سوپ بدن ديگه حالمو بهم ميزنه حالا هرچقدر هم متنوع باشه! خدا كنه اين مقطع زودتر بگذره و شرمينه بتونه راحت غذا بخوره. باز اين پوره هاي آماده براي تنوع بد نيست . شرمينه از طعم بلدين گندم و سه ميوه خيلي خوشش اومده و حالا اين يكي رو خوب ميخوره . از تخم مرغ اصلا خوشش نمياد . هرچند با كره و خيلي كم نمك درست مي كنم .

 

شرمينه 7 ماهه شده ولي گاهي فكر ميكنم هنوز خيلي روي روال نيفتم . وقتم محدوده . فرصت زيادي براي رسيدن به خودم و همسرم ندارم . شبها ساعت 10 كه شرمينه مي خوابه منهم خيلي خسته ام . گاهي توي خواب و بيدار آخر شب گردگيري مي كنم ! يا صبح ها مرخصي مي گيرم و خريد ميرم . الان هم در حال چرت زدنم چشمهام داره آلبالو گيلاس مي چينه . رئيسم اومد با اون قیافه عبوس ميگه بايد بري ماموريت . قيافه شرمينه و خنده جلوي در توي ذهنم مجسم ميشه . آهان اسفناج رو قورت دادم ! من رفتم تا بعد !!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 9:6 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

روز جهاني شير مادر به همه ني ني گولوهايي كه دارن شير مي خورن مبارك !!

حسابي و حسابي و حسابي شير مامان رو بخورين تا در آينده سالم و تندرست باشين !!

مامان منهم در يك اقدام ضربتي ديگه همون يك وعده شير خشك هم به من نميده . چون من ديگه كلي غذاهاي كمكي همراه با شير مامانم مي خورم ! 

هيچ چيز سالم تر از شير مادر نيست !!

دوستار همه دوست جونهام : شرمينه !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

 

اینجا حاضر و آماده ددر با کالسکه !! هیچ طوری توی خونه نتونستم سرشو گرم کنم . منتظره زودتر از شر دوربین خلاص بشه !!!

 

 

 

سلام

پنج شنبه گفته بودم که تولد دعوت دارم . تولد دختر دختر عموی همسرم به اسم " شیدا " جای همگی سبز خوش گذشت البته برای من بیشتر جنبه آموزشی داشت . راستش اصلا و ابدا توجهی به ریخت و لباس و تیپ بقیه نداشتم تنها موضوعی که شدیدا توجه منو جلب کرده بود این بود :

 

رو به روی من دوتا خانوم نشسته بودند هر کدام با یک بچه پنج ماه و نیمه یعنی یکی دوهفته از شرمینه کوچک تر . یکی پسر و یکی دختر . صدای اکو طوری بود که همه شیشه های خونه جرینگ جرینگ صدا می کرد و حتی متوجه نمیشدی بغل دستت داره حرف می زنه . اما این دو تا بچه انگار نه انگار ! مامان یکیشون دست یکی یکدونه موز درسته داده بود . پسره نصف موز میخورد و نصفش هم می ریخت رو لباسش و منهم هاج و واج که یه موقع تیکه های موز نپره رای گلوی بچه ! مامان اون یکی هم توی زرد آلو رو باقاشق می تراشید میداد به بچه ! موقع شام هم سالاد الویه له شده و پلو خورشت له شده و کمی نوشابه به بچه ها خورونده شد آخر هم بچه رو نشوندن روی زمین . بچه ها خوابشون گرفت و شیر می خواستند . مامانها هم بی رودربایستی سینه رو چپوندند توی دهان بچه ! ( از این حرکت جلوی جمع بیش از اندازه چندشم میشه !! ) بچه ها هم زیر اکو که گوش بزرگترها رو داشت کر می کرد خوابیدند .بچه و مامانها هم دو تای من و شرمینه پهلون تر !!!!

 

حالا من : آقای دکتر به شرمینه موز بدم ؟ دکتر : از پایان هفته اول شش ماهگی به مدت یک هفته بصورت پوره بعد یک هفته بصورت شیر موز و بعد دیگه می تونی موز خام رو هم بدی .

آقای دکتر از کی بنشونمش ؟ از پایان شش ماهگی در غیر این صورت ممکنه از نشستن و روروئک مهره های بدنش آسیب ببینه .

دکتر : سعی کن توی آرامش بهش شیر بدی جائیکه خودتون دوتا باشین . بهش نگاه کنی تا آرامش بگیره و نوازشش کنی .

حالا برنامه غذایی از سوپ میکس و شیربرنج و حریره و پوره موز و سیب و هویج و سرلاک برنج و گندم و سه میوه و بستني و روزی نیم ساعت آفتاب و یک روز درمیان حموم و ماساژ انگشتهای دست و پا و ...

بالاخره ما نفهمیدیم . حرف این دکترها درسته یا حرف این مامان بزرگها ولی من از همون روز تصمیم گرفتم كمي هم به سبک مامان بزرگها بچه داری کنم . به این علت که تضمین سلامتی و رشد بچه بیشتره !!!

 

كي ميگه خانومها نازك نارنجي و ظريف و شكننده هستن ؟؟؟؟ حداقل اگه اينطورين مربوط به دوران تجرد و خوشگذروني هاي خونه باباشونه !!!! يا شايد قبل از بچه دار شدن كه مي تونن هي ناز كنند كه خسته ام از كار خونه يا كار بيرون و ... بعد از اومدن بچه انگار خداوند نيرو و قدرتي به يك زن مي ده كه مي تونه يك كوه رو جابجا كنه بدون اينكه خم به ابرو بياره !! مي تونه در آن واحد ده تا كار رو با هم انجام بده: بچه رو عوض كنه در عين  حال كه غذا روي گازه و حواسش به غذاست . سعي كنه سر و وضع خودشو مرتب كنه و لباسهاي بچه رو عوض كنه تا همه چيز براي اومدن همسر مرتب باشه در حاليكه لباسها تو ماشينه و داره خشك كنش كار ميكنه و بايد اونها رو هم روي بند بندازه . تلفن زنگ ميزنه و قراره شب مهمون هم بياد . به روي چشم خم هم به ابرو نمياد . خوب بعد همه اينها يه فرصتي براي شستن ظرفهاي ظرفشويي حتما ميمونه . يا شايد براي يه دوش گرفتن كه گاهي آدم احساس ميكنه با اينهمه فعاليت و گرما از نفس كشيدن هم براي آدم ضروري تره . اما زهي خيال باطل چون بايد ده دفعه در حموم رو باز كني و چك كني كه بچه دمر نشده باشه يا غلط نزده به طرف مبلها يا چيزي دهانش نبرده باشه . خوب وقت دادن سوپه !!! بعد دادن سوپ به هزار و يك مكافات و انگار و نه انگار كه پيش بندي دركاره بخاطر اينكه شرمينه سوپ بخوره ( خيلي از طعمش خوشش نمياد ) ميذارم هر كاري بخواد بكنه . نهايتش انگشتهاشو تو ظرف غذا مي كنه و به صورت و لباسهاش و گاهي لباسهاي من ميماله و يا در حاليكه دهانش پره بوف ميكنه و همه سوپ تو صورت من شاباش ميشه !! اشكال نداره فداي سرش . حداقل چند تا قاشق خورد . دوباره همه توي ماشين لباسشويي ميره . لباسهايي كه قبلا شسته شده به اضافه چند تيكه ديگه اتو ميخوان و روي ميز اتو بهم دهن كجي مي كنند . آخه لباسهاي فسقل خان رو كه نميشه تحويل اتو شويي داد .  دوست دارم پيرهن همسر خان رو هم اتو كنم . ميدونم چقدر خوشحال ميشه كه لباسهاش مرتب روي ميز اتو باشه . اشكال نداره با يه خسته نباشيد و ناز كشيدنش همه خستگي ها از تنم درمياد .

 

چقدر خوشحالم كه يه زنم ! اصلا از وقتي شرمينه دنيا اومده و اينهمه توانايي و قدرت به من تزريق شده احساس غرور و افتخار مي كنم . از انجام فعاليتهاي خونه و شستن ظرف و گردگيري و نظافت و شستن پي پي شرمينه احساس غرور مي كنم . از اتو كردني كه قبلا متنفر بودم حال ديگه لذت ميبرم . حتي  توي اداره احساس مي كنم فكرم خيلي بهتر و بازتر از رئيسم كار ميكنه . اينقدر ايده ها و فكرها و كارهاي جديد ارائه ميدم كه وقتي مي بينم رئيسم توي جلسه فقط به دهن من نگاه ميكنه كه نكنه بابت فلان پروژه اطلاعاتش از من كمتر باشه و ضايع بشه خندم مي گيره !!!! وقتي مهموني ميدم و مامان همسرم و خواهرهاش متعجب كه كي فرصت كردي اينهمه متنوع غذا درست كني و يا باز هم غذاهاي جديد !! احساس خستگي نمي كنم . اينها رو گفتم چون مي دونم گوشه اي از برنامه روزانه همه مامانهايي هست كه بچه كوچيك داريم و حالا نميدونم چه ربطي پيدا كرد ولي :

 

" روز پدر مبارك "  !!!!

 

شرمينه به غذا افتاده . هر روز درحال آب ميوه گيري و ميكس كردن و ريزريز كردن و پختنم . خيلي از طعم سوپ خوشش نمياد . سعي ميكنم متنوع درست كنم . يه روز باسبزي يه روز بي سبزي يه روز با ماهيچه يه روز بصورت پوره . براي گرفتن طعم ماهيچه هم چند قطره ليموي تازه و كمي هم نمك اضافه ميكنم ولي بخاطر داشتن اسيدفوليك ماهيچه دكتر خيلي تاكيد ميكنه .  به قول دكتر ببين اگه خودت تونستي بخوري اون هم مي تونه وگرنه انتظاري نداشته باش . از همه چيز بيشتر سيب و حريره بادوم دوست داره . با شير موز و پوره موز هم ميونش بد نيست ولي سيب براش چيز ديگست . خيلي از غذا دادن بهش لذت ميبرم اگرچه كه انگار پيش بند روي دلشه . و وقتي مي بينه ازش رهايي نداره كل دستشو توي ظرف مي كنه و به پهلوهاش و همه صورتش ميماله كه كار يكسره بشه و بعد ميخنده . منهم ميذارم هركاري خواست بكنه زرافه رو پيشش ميذارم يه قاشق توي دهن زرافه ميره يكي توي دهن شرمينه . گاهي قاشق بايد هواپيما بشه گاهي اسب و پيتكو پيتكو بكنه !!!! آخرش هم كه شرمينه تقريبا خسته شده و ديگه غذا نميخواد بوف ميكنه و همه رو به صورت من ميپاشه !!! خيلي با مزه زور ميگه . چشمهاشو به من گرد ميكنه دستها و پاهاشو بالا مياره و شروع به غرغر ميكنه . اگه محل نكنم ديگه واويلا !!!

توي حموم بساطي داريم . ميخواد آب رو بگيره و از اينكه نميتونه يك حرص و جيغ و دادي ميكنه !!! آخه مامان كي تونسته آبو بگيره كه تو بتوني ؟؟ همه اسباب بازيهايي كه توي دهانش ميبره يك روز در ميان با ما حموم ميان !!! بعد همه روي تو آبكش ميذارم تا خشك بشن و شرمينه باز بتونه توي دهنش ببره .

 

ديشب سالگرد عقدمون بود . همسرم گفت شرمينه رو پيش مامان بذاريم و شام بيرون بخوريم . منهم براي روز پدر براي همسرم مي خواستم با نظر خودش هديه بخرم . ساعت 10 كه دنبال شرمينه رفتيم اصلا ما رو تحويل نگرفت و تا آخر شب اخم كرده بود !! خلاصه كلي ما رو خجالت داد . 

 

توي راه پله آواز و سر و صدايي راه ميندازه ديدني اونهم ساعت 7 صبح  . كلي هم براي آب و رنگ و شخصيتهاي كارتوني baby tv ذوق ميكنه و سر و صدا راه ميندازه . وقتي صداي ذوق و سر و صداش مياد عشق مي كنم

 

خوب ديگه بسه . اميدوارم تعطيلات به همه خوش بگذره . در مورد پست قبل هم نشد چيزي بنويسم . مي خواستم يه مواردي رو بنويسم .  تو پست بعدي .  ولي از همه كه اينقدر منو راهنمائي كردن و ديد وسيع و بازتري به من دادن ممنون .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  |