تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

 

سلام

 

خوبين ؟ خوشين ؟ اوضاع و احوال خوبه ؟ خوب اشكال نداره بالاخره كم و زياد مشكلات تو زندگي همه هست . هر كي بگه من اصلا مشكلي ندارم و از صبح تا شب فقط درحال خوش گذروندنم به نظر من از همه بيشتر درگير مشكلات زندگيه و اينطوري فقط به خودش دلداري ميده ! فقط اين سلامتي باشه ، ديگه همه چيزو ميشه رو به راه كرد . ما هم خوبيم . كماكان در حال تلاش و تكاپو . غرقيم توي اين رود خونه پرجريان و شتابان زندگي . گاهي اين رودخونه آرومه و آروم در حركته گاهي پر پيچ و خم و شتابان ميره .

 

شرمينه هم خوبه . حسابي سرم بهش گرمه . شايد ديگه همه فكر و ذكرم شده . اينقدر كارهاي جديد ياد گرفته . آهان امروز كلي ذوق كردم يه قاب عكس ديوار اتاقش هست عكس خودم و شرمينه در 40 روزگي . شرمينه علاقه شديدي كلا به عكس و قاب عكس داره . همين ميگم : " شرمينه كوچولو بوده بغل مامان شهرزادي بوده"  برميگرده به اون عكس نگاه ميكنه . امروز صبح داشتم از كنار اين عكس رد ميشدم . دوباره گفتم :  "شرمينه كوچولو بوده بغل مامان شهرزاد بوده " فوري برگشت به اون عكس نگاه كرد و زير لب گفت : " ماما دهداد " ( مامان شهرزاد ) هم كلي تعجب كردم چون فكر نمي كردم اسم به اين سختي رو حالا حالاها بگه هم كلي خوشحال شدم . باباش اگه رو به روش هم نشسته باشه اگه بگم : شرمينه بابا كو ؟ برميگرده به عكسش نگاه ميكنه . باباش رو فقط تو عكس ميشناسه !

 

ببخشيد رئيس اخمو و عنقم تا ميام چها خط بنويسم ده دفعه صدام كرد . هي رشته افكارم پاره ميشه . خانوم ... فلان هماهنگي چي شد ؟ خانوم .. فلان پيگيري چي شد ؟ خانوم .. فلان جلسه چي شد ؟ خانوم .. فلان كار چي شد ؟ خانوم .. امروز بايد بموني فلان كار خيلي مهمه . عمرا اگه بيشتر از ساعت اداري بمونم . فوق فوقش پاس شيرو نرم . حالام  صدام ميكنه . اينقدر كيف ميده گاهي خودمو ميزنم به كري و نفهمي !! اونوقت خودش ميره دنبال كارش !! حالا گير دادم كه حتما هم بايد آپ كنم . بقيه اش رو خود شرمينه تعريف ميكنه :

 

صبح ها مامانم به اندازه يه اسكيمو لباس تنم ميكنه و عازم خونه ماماني ميشم . از سر صبح كه ميخوام برم همه فكر و ذكرم پيشي هاي دايي شهرياره !! دايي شهريار دو تا پيشي خوشگل داره كه تو باغچه ماماني زندگي ميكنند . هر وقت گريه مي كنم يا نميذارم مامانم پمپرزمو عوض كنه مامانم صدا ميكنه : پيشي هاي دائي شهريار !!! فوري چشمهام گرد ميشه و صدا ميكنم : آو آو آو پيد !!!! ( يعني پيشي ها كجائيد بياين ) خلاصه با همون لباس اسكيمويي صبح ها ده دقيقه با ماماني تو حياط پيشي ها رو نگاه ميكنم و فيلمشون رو بر ميدارم . خودم هم پيشي ميشم . مامانم ميگه شرمينه پيشي بشو . دماغم رو جمع ميكنم و چشمهامو ميبندم و عين پيشيهاي دائي شهريار خرخر ميكنم . اين كار رو وقتي كه خيلي عصباني بشم و قاطي بكنم يك ساعت تكرار ميكنم . ديگه اينكه شدم دقيقا مثل كدو قل قل زن !! از تنبلي هرچيزي كه بخوام به طرفش قل ميخورم و به چنگ ميارم . اين كار خيلي خيلي بيشتر از چهاردست و پا رفتن يا خزيدن بهم كيف ميده . گاها از اين اتاق به اون اتاق فقط قل ميخورم . عشقم هم اينه بيام رو سراميكها و همونجا استوپ كنم و دستهامو بچسبونم به سراميكهاي يخ و گاهي زبونمو بچسبونم به سراميكها تا يه حالي به مامانم بدم  !! مامانم توي پنج دقيقه پنج دفعه مجبوره بياد و منو جابجا بكنه .

 

دیگه اینکه مامان و بابا و مامانی اسیرن تا هر روز منو ببرند پیاده روی . بله ! من می ایستم و تاتی تاتی میکنم . از وقتی ایستادن یاد گرفتم دیگه اصلا دوست ندارم بشینم . کافیه یه چیزی دم دستم باشه تا به کمکش بتونم بایستم . هیچی نباشه مامان یا بابا یا مامانی رو به عنوان تکیه گاه میگیرم و می ایستم . بعد باید زیر بغل هامو بگیرن تا راه برم . اصلا هم خسته نمی شم اینقدر که عرق همه درمیاد و همه از نفس می افتند اما من نه ! صبح تا شب فقط دوست دارم از این اتاق به اون اتاق راهم ببرند . قدم هام رو هم بزرگ بزرگ بر میدارم و نامنظم .

 

با همه باي باي ميكنم . توخيابون تو خونه . حتي وقتي مامانم ميخواد بره دستشويي و در رو ببنده باهاش باباي ميكنم . تو خيابون از هركي خوشم بياد باهاش باي باي ميكنم . اما از اين گلشن ( دختر عمه ام ) اصلا خوشم نمياد . اينقدر دلم ميخواد منو باهاش تنها بذارن تا مثل صمد آقا انگشتهامو تو چشماش بكنم يا دماغشو چنگ بندازم .

 

راستي ميدونيد كوچك ترين راننده كره زمين شدم . دائم با بابام پشت فرمونم . بابام ميگه شرمينه راهنما ! راهنما ميزنم . بابام ميگه شرمينه پنجره ! پنجره رو بالا پائين ميكنم . بابام ميگه شرمينه فرمون ! فرمون رو محكم ميچسبم . البته اين كارها رو كشكي ياد نگرفته ام كه !!! بابام براي هركدومش كلي وقت صرف كرده و انرژي گذاشته . گاها نيم ساعت توي ماشين با من سر و كله ميزنه !  نميدونم بابام چه علاقه اي داره من رانندگي ياد بگيرم .

 

از هيچ چيز به اندازه كلاه متنفر نيستم . تا حالا دو تا كلاه گم كردم . خيلي حرفه اي كلامو بر ميدارم و پرت ميكنم . يه دفعه هم كه خيلي اعصبامو بهم ريخت از پنجره ماشين پرت كردم بيرون . شيشه شيرم هم همينطور . شيرم كه تموم بشه تا ارتفاع چند متري شوتش ميكنم . حتي اگه توي خواب بهم با شيشه شير بدن تموم كه بشه يه چشممو باز ميكنم و توشو نگاه ميكنم . اگه نداشت پرتش ميكنم بيرون .

 

كتاب ميخونم اساسي !! فقط هم كتابهاي bathbook رو ميخونم . چون اگه كتابها كاغذي باشه ترجيح ميدم بيشتر برگه ها رو بجوم تا بخونم !! اما bathbook رو دستم ميگيرم و مثلا حرف ميزنم . ماماني صداي حيوانات رو از روي كتاب برام خونده و منهم مثلا تقليد ماماني رو ميكنم . عاشق عاشق عاشق دختر بچه ها هستم . چنان ذوق و جيغ و داد ميكنم با ديدنشون كه بيان با من بازي كنم .

 

وقتي ماماني هست اصلا حوصله اين مامان شهرزادي رو ندارم . فقط دوست دارم بغل ماماني باشم و با اون بازي كنم . آشپزخونه رو بگردم . حياط برم . برام سي دي بذاره ناناي كنم .  توپولوها رو ببينم . هر چي هوس كردم بده بخورم . مثلا من عاشق چايم . مامانم ميگه خودمو ميكشم تا اين قطره آهن رو بخوره . چاي نديد همه زحمتهاي من هدر بره . اما ماماني بهم اساسي چاي ميده چون من خيلي دوست دارم . مخصوصا در حالتي كه توي شيشه با كمي نبات باشه و من جلوي تلويزيون عين اين حاج آقاها با شلوار راحتي دراز بكشم و پاهام رو روي هم بيندازم وآقا جون سليمون و صفا ببينم و با آهنگاش همينطور در حال شيشه خوردن يه دستمو بالا بيارم و قر بدم  و براي مامانم يه پشت چشمي هم نازك بكنم .

خوب ديگه بسه . مامانم سر فرصت خدمت ميرسه . خوش باشين . راستی بای بای !!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

 

سلام

من امروز بالاخره يه فرصتي براي آپ پيدا كردم . اين وبلاگ و همه دوستهاي اين دنياي مجازي رو دوست دارم . باور كنيد فقط دنبال فرصت بودم . تحولاتي كه تو كارم ايجاد شده حسابي منو درگير كرده . خونه هم تا يه دقيقه ميخوام بيام پشت كامپيوتر يا شرمينه نميذاره يا همسرم با دلخوري ميگه از صبح كه پيش هم نبوديم حالا هم ميخواي بري پاي كامپيوتر !!! خلاصه بايد بگم اين وبلاگ و دوستهام واقعا يه گوشه اين دل من جا دارند و وقتي مدتي نيستم دلم براي همه تنگ ميشه .

 

شرمينه خانوم هم خوبه . اگه عكس نذاشتم فقط بخاطر اينه كه شرمينه حساب دوربين اينجانب رو يك ماه پيش رسيد و دوربين نازنين سوني من رو از بند كشيد و دوربين هم شترق وسط سراميكها ولو شد و تا مدتي دوربين بي دوربين !!! وگرنه علت ديگه اي نداره . همين بلا رو هم سر موبايلم آورده و موبايل هم دائم هنگ ميكنه !!  قول ميدم ظرف يكي دو ماه يه دوربين بخرم هرچند كه خيلي زورم گرفت . خيلي شيطون شده . اصلا يه جا نميمونه . كنترل رو از دستش ميگيرم رو ميزي رو ميكشه . روميزي رو ميگيرم  سيم تلفن رو ميكشه . تلفن رو ميگيرم دستمال كاغذي رو ميكشه . يه جا مينشونمش پنج دقيقه نميكشه اون سر اتاقه . همش بايد مراقب باشم به جايي نخوره . سرش رو سراميك نياد . چيز خطرناكي رو بر نداره . همسر خان كه مياد ميگه انگار از كوه نوردي برگشتي . ميگم نخير از صخره نوردي اومدم . خلاصه شرمينه رو ميبره بيرون كمي ميگردونه تا من خونه رو يه سر و ساموني بدم . البته به محض اينكه با شرمينه بيرون ميره اولين كاري كه ميكنم ميدونيد چيه ؟؟ با دل درست ميرم دستشويي !!!

 

اگه چيزي رو از دستش بگيرم دستهاشو مشت ميكنه و بالا مياره و يه جيغ بنفش ميكشه .  آواز هم ميخونه . ميشينه سرش رو پائين مي اندازه و مشغول بازي ميشه و ميزنه زير آواز . توي اين حالت هر بار كه از كنارش رد ميشم پشت گردنشو بوس ميكنم . اصلا به روي خودش نمياره . عشقش هم برنامه صفا و آقاجونه . شبكه 1 ساعت 4:30 . عاشق اين عروسك سياهه صفاست . چنان دستهاشو بهم ميزنه و ذوق ميكنه . صداي تلويزيون موقع اين برنامه تا سر خيابون ميره . با آوازهاي آقاجون هم ناناي ميكنه : " باقلواي تر دارم نوه دختر دارم . نون برنجي دختر . نازك نارنجي دختر . ... " خودم هم خيلي اين برنامه رو دوست دارم .

 

صبح ها كه ميذارم پيش مامانم موقع خداحافظي باي باي ميكنه و ميخنده . انگار توي دلش ميگه آخ جون اومدم اينجا تا هر كاري خواستم بكنم و از شر اين مامان شهرزادي راحت باشم كه يا به زور به من غذا ميده يا يك سره دست و صورت من رو ميشوره  و لباس هامو عوض ميكنه .  وروجك بين من و مامانم ، مامانم رو ترجيح ميده . چون اونجا عشق ميكنه . يا توي حياط دنبال گربه هاي شهريار ذوق ميكنه . يا با مامانم سوار تاب هست . يا مشغول ناناي و سرسر كردنه . يا بغل مامان توي آشپزخونه . خلاصه حسابي بهش خوش ميگذره . والا منهم اگه جاي اون بودم اونجا رو ترجيح ميدادم .  

 

توي ماشين دائم اين شيشه ها رو بالا پائين ميكنه . ياد گرفته انگشتشو كجا بذاره . يك دقيقه آروم نيست . آخرش هيچ چيز جلوي دستش نباشه بايد زير بغلش رو بگيرم هي بشين پاشو بكنه . توي خيابون به همه ميخنده . عبوس ترين آدمها رو هم ميخندونه . عاشق بچه هاست . با ديدن يك بچه با صداي بلند ذوق و جيغ و داد ميكنه و انتظار بازي داره  . يه كار بامزه اي كه ميكنه كتابشو دستش ميگيره و نگاه ميكنه بعد بلند بلند مثلا حرف ميزنه و عكسهاي كتاب رو نگاه ميكنه . معمولا هم سر و ته ميگيره . گاها هم منو حين رفت و آمد زير چشمي برانداز ميكنه تا خيالش راحت باشه .

 

يه سري كتابهاي قديمي داشتم كه خيلي بهشون علاقه داشتم . ميدونيد كه هرچزي دوراني داره . كتابهاي قديمي با برگه هاي كاهي و پوسيده متعلق به دهه 20 و 30 و نهايتا 40 . نوشته هاي ر اعتمادي ، مهدي سهيلي ، منوچهر مطيعي ، مشفق کاشانی و  ... كتابهاي معروفي از نويسنده هاي خارجي : پر اثر ماتيسن و يا زن 30 ساله بالزاك يا كتابهاي الكساندر دوما كه من عاشقشون بودم مثل كنت مونت كريستو  با همون برگه هاي كاهي و پوسيده كه چقدر توي ورق زدن احتياط ميكردم تا برگه ها نشكنند . .چه روزهايي كه دوران راهنمايي و دبيرستان به هواي درس خوندن نرفتم زير زمين و تند تند اين رمانها رو نخوندم ... همه رو هم از خونه مامان بزرگم و كتابهاي بابام كش رفته بودم . يه سري هم كتاب داستان بچه گونه داشتم مال مامانم بود . خلاصه خيلي از اين كتابها مراقبت كردم . همه رو جلد كرده بودم و دسته بندي كرده بودم و داخل كارتن گذاشتم . چون خونه خودمون جا نبود گذاشتم انباري مامان . چند روز پيش رفتم سراغشون . همه رو موريانه خورده بود . ديگه قابل نگهداري نبود . مامان هم با جا داد نون خشكي . كلي حالم گرفته شد . البته اون برگه هاي پوسيده كه گاها كتابهاي دهه 20 هم توش بود رو ديگه بيشتر از اين نميشد توي خونه نگه داشت . حيف از اون خاطرات گذشته . پارسال بابام صفحه هاي گرامافون رو داد بيرون چون ديگه همه خراب بودند . امسال هم كتابها . اي كاش ميشد از تك تكشون خودم مراقبت ميكردم . فقط اون ويدئو فيلم كوچيك بتاماكس موند كه كلي ازش خاطره دارم . با اون فيلمها و شوهايي كه عاشقشون بودم .  هر چيزي كه قديمي و مربوط به گذشته است رو دوست دارم . به نظر من همه چيز رويايي تر و قشنگ تر بود . احساس ها احساس بود . عشق ها عشق بود . دختر ها حجب و حياي ديگه اي داشتن . پسرها وقار و تعصب داشتند . دوره زمونه خيلي عوض شده . قيافه ها مصنوعي شده . دخترها رو از زير اينهمه لعاب و آب و رنگ نميشه قيافه هاشون رو ديد . پسرها با اين ابروهاي دست كاري شده و زلفهاي افشون و اصطلاحات مكش مرگ ما نميشه فهميد چطور ميخوان به عنوان يه مرد بار مسئوليت يه زندگي رو به دوش بكشند . ياد داستانهاي اون كتابها مي افتم . مرد يه عاشق واقعي ! يه مرد  ! زن يه فرشته شرمگين و لطيف كه خجالت ميكشه موقع ازدواج روي حرف باباش حرف بزنه و از عشقش به ديگري بگه . بالاخره بهم ميرسن . با نامه هاي دزدكي و ديدارهاي يواشكي . يا گاهي هم نميرسن . پسره طاقت نمياره و تا آخر عمر عزب ميمونه . دختره دق ميكنه !!!! ياد آخرين جمله كتاب شكوه علفزار مي افتم  :

 

هيچ چيز نمي تواند خاطره شكوه علفزار و عطر دل انگيز گلهاي بهاري را از خاطرم دور سازد و اينك بايد حسرت دوران گذشته را خورد .

ويليام وردزورث

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 9:1 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  |