تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

 

چند روزه كه بزرگ شدنش برام كاملا محسوسه . ميدوه . بوسم ميكنه . وسايلش رو سر جاش ميگذاره . برخي كلمه ها رو به وضوح ميگه . ديدن بازي و بدو بدو كردنش برام خيلي لذت بخشه . عصرها كه مشغول كار توي آشپزخونه هستم كاملا زير نظر دارمش . هر چند وقتي ميام و بغلش ميكنم و دور اتاق ميدويم . قه قه .. شادي .. خنده .. جيغ .. انگار تمام اشياي خونه هم با ما بازي ميكنند و ميخندند . موقعي كه نميذاره ببندمش و با پمپرز آويزون دور اتاق ميدوه . موقعي كه همه غذا رو توي دهانش نگه داشته و يك دفعه ميده بيرون يا موقعي كه براي 9336873737 باروسايلشو از سبدش ميريزه بيرون و با يه حركت دستش هرچي رو ميزتوالت هست ميريزه پائين . چرا اينقدر بچه ها ريخت و پاش رو دوست دارن ؟؟

توي خونه ما همه چيز بايد سرجاش باشه و من به مرتب بودن و نظافت فوقالعاده حساسم . خيلي سعي ميكنم كمي به خودم تلقين كنم كه الان نبايد انتظار داشتم مثل قبل همه چيز سانت زده و مرتب سرجاش باشه . دهها بار سبد اسباب بازيها ، سبد لباسها ، بالشي كه شرمينه دائم توي دستش اين ور و اونور ميكشه ، جاي كفگير ملاقه ها ، برس ها و شونه ها ، عروسكهاي آهنربايي يخچال ، گاها آبكشها به اضافه تعداد كثيري عروسك و كتاب و مكعبهاي بازي جمع بشه ...

توي كتاب خوندم به هيچ وجه نبايد همه چيز از جلوي كودك جمع بشه . بايد كودك به ديدن اشيا عادت كنه و با لمس و جابجايي اونها غريزه كنجكاوي و تخيل تقويت بشه . فقط بايد اشياي خطرناك رو با اشياي سبك و بي خطر جايگزين كرد . خوشبختانه شرمينه به ديدن وسايل خونه عادت كرده و خونه ديگران به هيچ وجه به چيزي دست نميزنه ولي با انگشت نشون ميده و تا جائيكه بلده اسمشون رو ميگه .

مدتيه برخي اشياي خونه به طرز عجيبي ناپديد ميشند . كليد ، قاشق غذاش ، قيچي ناخن گيريش ، سنجاق سر ، شونه خودش و .... آخرين بار ردشو گرفتم . دستكششو برداشت و سريع سمت مبل راحتي رفت . بعد خيلي خونسرد رفت دنبال بازي ... بين دسته و تشك مبل يه فضاي خالي هست . همه اموال مسروقه اونجا كشف شد ...

دوست داره خودش آب و آبميوه رو با ليوانش بخوره . هرچند كه بعدش بايد كل لباسها رو عوض كنم . خودش با قاشق اداي غذاخوردن ما رو درمياره .هر چند كه نصف غذا رو بجاي دهان روي سرش ميريزه . خودش كلاهشو ميكشه سرش . البته برعكس . خودش اداي پوشيدن كاپشن سرهمي رو درمياره . البته دستهاشو جاي پاهاش ميكنه . خودش ميخواد موهاشو برس بكشه البته برس رو برعكس ميگيره . خودش بعد از خوردن شير شيشه رو مياره آشپزخونه و به من ميده . تو حموم خودش ميخواد خودشو بشوره .خودش جارو برقي بكشه . خودش برق رو خاموش و روشن بكنه . خودش از زير مبل اسباب بازيشو بياره و البته اونجا گير كنه .

بلند داد ميزنه " دداد ... دداد " توي يكي از اين خودش ها گير كرده و كمك ميخواد .

خلاصه با معضلي به نام " خودش " رو به رو هستم ...

كوچك ترين كارم از نگاه هاي ريز بين و كنجكاوش پنهان نمي مونه . بعدا چنان كارهاي خودمو تحويل خودم ميده كه مات و مبهوت مي مونم ....

اگر كسي از خونه بخواد بيرون بره گريه ميكنه . مدتها پشت در مي ايسته و به در ميزنه . واقعا از اينكه كسي مياد خونمون خوشحال ميشه . دست طرف رو ميگيره و كشون كشون به اتاقش ميبره و سعي ميكنه تك تك اسباب بازيهاشو نشون بده . اصلا هم حساس نيست به اينكه بچه هاي ديگه با وسايلش بازي بكنند . خيلي از اين اخلاقش خوشم مياد . عشقم به اين فرشته كوچولو و معصوم حد واندازه اي نداره .

 

بدو بدو مياد سمت آشپزخونه . عادتشه كه وسط بازيش اگه نرم سراغش خودش مياد و بهم سر ميزنه تا مطمئن بشه هستم . چقدر دلگرم ميشم از اين كارش . به پله آشپزخونه كه مي رسه مكث ميكنه . ميدونم با اين پله مشكل داره . اما ديشب دقيقا دو ساعت وقت صرف كرده و تمرين كرده تا بالاخره ياد گرفته بدون اينكه بشينه از پله بالا بياد و بعد پائين بره . دقيقا دو ساعت تلاش بي وقفه ، پشتكار و خستگي ناپذيري ...

خدا پدر سازندگان baby tv  رو بيامرزه . روزي نيست دعا و خدابيامرزي براشون نفرستم ... واقعا شرمينه شادي ميكنه . دستهاشو بالا مياره . ميرقصه. عاشقbooba and booby و دوتا شخصيت pitch and potchهست . همون دوتا گردالوهاي عينكي كه صداها رو آموزش ميدن . هرجا باشه اونها رو كه ببينه خودشو سريع به تلويزيون ميرسونه . حتي به تي وي ميچسبه و ميخواد بغلشون بكنه و بوسشون كنه ...

 

 

من عاشق نوار قصه بودم . كلكسيون نوار قصه داشتم :

خاله سوسكه ، خروس زري پيرهن پري ، سفيد برفي ، عليمردان خان ، پري دريايي ، حسن و لوبياي سحر آميز و....

دوره نوار گذشته ولي دوست دارم تمام اين سي دي ها رو پيدا بكنم . به نظرم خيلي ميتونه روي خلاقيت و حرف زدن بچه ها موثر باشه .

سري به این سایت  بزنيد . منكه كلي خوشحال شدم . بد نيست گاهي بچه بشيم نه ؟ بيائيد هميشه كودك بمانيم ...

 

پ.ن.1 : صفحه كامنت پرشين بلاگ رو نميتونم باز كنم . نتونستم براي اكثر پرشين بلاگيها كامنت بذارم .

پ.ن2 : وبلاگ ميتي و ماهي دوباره برام فيلتره ! برخي وبلاگها كه قبلا فيلتر بود دوباره فيلتر شد .

پ.ن 3 : فريبا جون ميدونم اينجا رو ميخوني . اميدوارم هرجا هستي شاد و سرحال باشي . دلمون براي رايان و حرفهاي قشنگت خيلي تنگ ميشه ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

 

هيچ وقت و هيچ وقت آدم بي اراده و افسرده اي نبودم . ممكنه گاهي دلسرد بشم يا خسته بشم . اما توي همون حس و حال سريع به خودم ميام . توي اوج خستگي مي پرم . اول يه دوش ميگيرم و سر و وضعمو مرتب ميكنم بعد خونه رو رديف ميكنم و اونوقت ميشينم فكر ميكنم و تصميم ميگيرم . تا اون تصميم رو هم عملي نكنم خيالم راحت نميشه . يعني يا تصميم نميگيرم يا وقتي گرفتم ديگه پاي آبرو و شرف در كاره ... سختي كشيدم . از خواب و استراحتم زدم ولي نتيجه گرفتم . هميشه در و ديوار كمد و اتاقم پر از تكه كاغذهايي بود كه بهم انرژي ميداد . تكه هاي روزنامه كه جملات بزرگان رو نوشته بود . جمله هايي كه دوستشون داشتم . با ماژيك پررنگ مينوشتم . حالا هم گوشه كنار ميز توالتم ميذارم . به در يخچال مي چسبونم . براي ما انسانها گاها يه تلنگر لازمه . يه تلنگر كه به خودمون بيايم . كمتر ديدم كسي از رفاه كامل و بي دردي به جايي برسه . اين يه واقعيته . نه اينكه نيست .. نه ... گفتم كمه ... اگه زندگي انسانهاي بزرگ رو بخونيد كاشفها و نويسندگان و آدمهايي كه به هر طريق انسانهاي موفقي بودن ميبينيد كه چقدر سختي كشيدن . چقدر مشقت ديدن . اصلا اگه چيزي رو بدون همت و تلاش بدست بياريم برامون عزيز و شيرينه ؟؟؟ اينها رو نوشتم چون انگار اين مود افسردگي و بي حسي بدطور داره اپيدمي ميشه . خيلي از  وبلاگها همين حس و حال رو داره چقدر افسوس مي خورم وقتي ميبينم بعضي ها مدتها توي همين حس و حال افسردگي و بي ارادگي ميمونند . بخدا از هر چي بيماريه بدتره .

   

نوشتن خيلي به من كمك كرده . از ده سالگي دفتر خاطرات داشتم . نوشتم و نوشتم ... افكارم اينطوري نظم ميگيره . طبقه طبقه ميشه . كلا تا حالا شش تا دفتر پر كردم . تقويمم هم هميشه پره . ريز ريز ليستي از كارهاي هر روز و تصميماتم توش نوشته شده . مخصوصا حالا كه ميدونم وقتم خيلي فشرده تره و نياز بيشتري به برنامه ريزي دارم . اين وبلاگ براي من ارزشش از دفتر خاطرات خيلي بيشتره . دوستهاي خوبي پيدا كردم و خيلي چيزها يادگرفتم . حرف زدم . تبادل نظر كردم . دلگرم شدم . با شاديهاي شما شاد شدم و با غمهاتون دلگير شدم . دلم مي گيره به بعضي وبلاگها كه دوستشون داشتم سر زدم و ديدم ديگه آپ نميشن .وبلاگهايي كه حذف شدن يا اينقدر دير دير آپ ميشن كه انگار ميخوان فراموش بشن ...

 

دلم ميخواد هر روز گوش بدم و روزها رو بشمرم ....

 

بوی عيدی، بوی توت، بوی كاغذرنگی،
بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسيا،
شوق یک خيز بلند از روی بته‌های نور،
برق کفش جف‌شده تو گنجه‌ها،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

عشق یک ستاره ساختن با دولک،
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه،
بوی گل محمدی كه خشک شده لای کتاب،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

بوی باغ‌چه، بوی حوض، عطر خوب نذری،
شب جمعه پی فانوس توی كوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی،

با اينا زمستونو سر می‌کنم،
با اينا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 بهمن1386ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

 

شرمینه ناراضی از پوشیدن لباس زمستونی مخصوصا شال و کلاه !!!!!

شرمینه در برف

به هر کجای خونه که نگاه میکنم پیش خودم میگم : یادم باشه فلان چیز رو برای فلان جا بخرم .یادم باشه برای عید اینجا رو اینطوری میکنم .  تا پامو میذارم آشپزخونه یه موجود کوچولو و فسقلی دوون دوون پشتم ایستاده . سرمو برمیگردونم تند تند دست میزنه یعنی " دیدی بهت رسیدم و عقب نموندم. " بعد شروع میشه . کشوهایی که دستش میرسه یکی یکی باز میشه همه دستمالها بیرون ریخته میشه . کابینت پائین که قابلمه هاست بعد هم میره سراغ یخچال دستشو از پائین در یخچال میگیره و باز میکنه و بعد می ایسته . جیغی از خوشحالی میکشه . اما دیگه ادامه نداره چون بغلش می کنم و میذارم تو اتاقش . فکر کنم یک دقیقه نمیکشه که دوباره سرمو بر میگردونم میبینم پشتم نشسته و چشمهای آبیش برق شیطنت میزنه و بهم میخنده . خلاصه بیخیال کار تو آشپزخونه میرم پیشش . حالا تصور میکنم چطور میخوام برای عید یه حالی به این خونه بدیم ....

محاله كه بخوام كاري بكنم و نخواد با من شريك بشه . از كارهاي خونه گرفته تا كارهاي شخصي . ديگه زياد به اسباب بازي توجهي نداره . هر چقدر هم جديد باشه نهايتا ده دقيقه بيشتر سرگرمش نميكنه . اما تمام كارهاي ما براش جالبه . در واقع هيچ كاري رو نميتونم درست حسابي انجام بدم . وقتي يه جا ميخوام برم مثلا مهموني بايد كنار ميز توالت بشينه و تمام وسايل منو وارسي كنه ... موقع سشوار بايد موهاي شرمينه رو هم سشوار كنم . كشوهاي ميز توالت كه باز بشه مثل اينكه يك دزد به يك مشت طلا و جواهرات دست پيدا كرده ... در واقع ميتونم بگم كه اگه كسي پيشم نباشه تا شرمينه رو نگه داره بايد بيخيال جايي رفتن بشم . اين روند تا كي به اين صورت ادامه داره ؟ ميگن اوجش تا 2 سالگيه .

شام خوردنمون که دیگه یه پروژه خنده دار شده . نمکو میگیرم . چنگالو میگیره . چنگالو می گیرم . لیوانو میخواد . لیوان بهش میدم دستشو میخواد تو ظرف خورشت کنه . ظرف خورشت رو میذارم کنار دستشو تا مچ توی ماست میکنه . به ظرفهای خودش هم اصلا توجه نمیکنه و فقط با ظرفهای ما کار داره . از صندلیش بیرون میارم و میذارمش زمین و اسباب بازیهاش رو هم میریزم دورش . دوون دوون میاد و از زیر میز محکم پای منو می چسبه و میخواد دوباره بیاد بالا . بی خیال شام میشم . بغلش میکنم و با هم میریم اتاق.

از در دستشویی گرفته و ایستاده  در رو هم محکم چسبیده . در واقع ده دقیقه هست اون تو حبس شدم . هی میگم : شرمینه ... مامان بشین بذار در رو باز کنم . دستهاشو به در میکوبه و محکم میگه: نه . بالاخره بعد ده دقیقه رضایت میده و میشینه . در و باز میکنم . رو زمین نشسته و باهام بای بای میکنه . اینقدر میچلونمش که غرغرش درمیاد .   

توی آشپزخونه مشغولم . هفته ای سه روز برای شرمینه سوپ درست میکنم . در واقع سه نوع سوپ متنوع . سوپش رو هم میکس میکنم . چون سوپ میکس رو بهتر میخوره . غذا رو دوست داره مثل ما بخوره نهایتش کمی له بشه ولی سوپ رو میکس دوست داره . خلاصه کلی مواد غذایی پاک بشه و شسته بشه و خرد بشه و پخته بشه و نهایتا میکس بشه و آماده . روی کابینت دیدنیه ... سرم رو تواتاق میگیرم : شرمینه .. مامان چی میکنی ؟ تند تند میچرخه و پشتش رو میکنه . طوریکه نفهمم چی میکنه . دوزاریم می افته که داره یه خراب کاری میکنه . میام بالای سرش می ایستم . خدایا دیگه نمیدونم این کنترل تلویزیون رو کجا قایم کنم .... کنترل از هم باز شده . هر چی فکر میکنم چطور باز کرده عقلم قد نمیده . کمی بلند می گم : شرمینه !!!!!  سریع کنترل رو سمت من میگیره . میفهمه که کمی عصبانی هستم . با انگشت اشاره گلهای رو میز رو نشون میده و میگه :" گل "بو میکنه و زیر لب میگه :" به به به ". ازاینکه می خواد حواس منو پرت کنه خنده ام میگیره.

در حال حاضر از خیلی چیزها فاکتور گرفتم . خیلی کارهای شخصی و روزمره . دفترمو مرور میکنم . کمی دلم میگیره . دوسال پیش این موقع . کلاسهای آمادگی برای مربیگری ایروبیک .. برنامه ریزی برای امتحان تافل در اردیبهشت ... خرید بلیط ... برای پنجم فروردین ....شرکت در دوره های تخصصي كانفيگ مودم و روتر سيسكو و ..... غرق توي افكارم هستم كه كدومش بيشتر به دردم ميخوره و اولويت داره كه براش برنامه بريزم . قلقلكم مياد . گيج و متعجب پائين رو نگاه ميكنم . شرمينه كف پامو با انگشت قلقلك ميده و با شیطنت ميگه : " قيلي قيلي قيلي " . دفترو پرت ميكنم هوا . بغلش ميكنم و دو تايي بلند بلند ميخنديم .... حس مادري .... احساس غرور ميكنم .

پ. ن ۱ : هیچ چیز با ارزش تر از این نیست که تو زندگی هدف داشته باشی . این هدفه چه ها که میکنه ... کلی بهت انگیزه میده . اصلا باعث میشه خسته نشی و مثل یه ماشین کار کنی . باعث میشه از روزمرگی بیای بیرون . باعث میشه مغزت فعال تر بشه . 

پ.ن ۲: چی درسته و چی غلط ؟ با چه معیاری باید سنجید ؟ عقل و وجدان هم دیگه کم میارند ...

پ.ن ۳ : حالم از این جامعه کاری مردسالار بهم میخوره . کار میکنم و کوتاه هم نمیام چون نسبت به هر چی زنه که نتونسته حقشو توی این محیطهای اداری بگیره احساس دین می کنم .... برخی آقایونی که طرز تفکرشون شاید مربوط به دوره قاجار میشه . البته بعضی ها ولو اندک .....

پ. ن ۴ : احساس ميكنم خيلي تغيير كردم . مثل نوجووني كه از بلوغ احساس غرور ميكنه ...

 

  نازگل جون تولدت مبارک عزیز دلم . همیشه شاد و خندون باشی .

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  |