تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

 

مژده بادت دل افسرده که نوروز آمد
سپری گشت شب درد و کنون روز آمد

بوس ها دامن آن پیک خوش اخبار زدم
چون شنیدم که سفر کرده ام امروز آمد

کف زنان، رقص کنان در قدمش جان سپرم
چون زمانی به برم شاهد جانسوز آمد

ساقیا اشک رزی در قدح ما انداز
مطربا چنگ بزن، شمع شب افروز آمد

وه چه گویم که چه اندازه نشاطم افزود
چون صبا گفت به من یار دل افروز آمد

بوی مشکین سر زلف سیاه مه من
با نسیم سحری صبج پریروز آمد

صف مژگان به خط کرده ی آن چشم سیاه
چون شبی همرهیش لشکر پیروز آمد

آن پرستو که پیام آور فروردین است
پرزنان کلبه ی ویرانه ی دیروز آمد

باد فرخنده به تو سال نو و عید بزرگ
خاصه امسال که پر شادی و بهروز آمد

 


نوروز مبارك ... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 8:13 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

 

این چند روز خیلی به خودم تلقین می کنم که باید خونسرد باشم . توی این هوای بهاری سعی کنم فقط نفس عمیق بکشم . توی اتاقم قدم بزنم . سایت های تزئینی برم و سفره های هفت سینو نگاه کنم و برای خودم حال کنم . جرا ؟ چون چاره ندارم ...

من تا شنبه آینده از ۷ صبح تا n شب کشیکم !!!!!  بخاطر انت خا با ت !!!

از بابت شرمینه خیالم راحته . واقعا دست مامانم و مامان همسرم درد نکنه . از خودم بهتر و عالی تر از شرمینه نگهداری میکنند . از ناهار جداگانه خانوم گرفته تا فرنی و آب هویچ و آب سیب و هوا خوری توی حیاط و تاب بازی و ...  هر چقدر هم تلاش کنم خدائیش تجربه اونها چیز دیگه ست .  شرمینه هم حسابی کیفورررررررررررر . دور و برش شلوغ باشه و همبازی داشته باشه مامان شهرزادی کیلو چند ؟؟؟

خوشبختانه دلشوره کار و خرید ندارم . بخاطر پیش بینی های قبلیم در این مورد همه کارها و خریدهامو کردم . از پنجره خیابونو نگاه می کنم . مردم تند تند در حال خرید و رفت و آمد . فقط دلم میخواد بشینم توی هوای آزاد و نگاه کنم . همین !

ولی خدائیش بد طور دلم هوای خونمونو کرده . دلم برای خونه تنگ شده . دلم میخواد کمی کدبانو بشم . اگه خونه بودم حتما یه شیرینی کوچولو می پختم . دلم خیلی میخواد برای یکبار هم شده یک کم شیرینی برای عید درست کنم . مجله آشپزی رو ورق میزنم . مشتری دائمیش شدم . چقدر خوشگله شیریني هاش . به اون ترازوي ديجيتالي فكر ميكنم كه همسرم برام خريده كه مواد غذايي رو دقيق بكشم ولي هنوز يك دفعه هم نشده براي شيريني پختن ازش استفاده كنم .  پنجره آشپزخونه رو باز میکردم . اصلا پنجره های خوابها رو باز میذاشتم . کلی وسیله خریدم که هنوز فرصت نکردم چیدمانشون رو انجام بدم . همه چپونده شده توي جا رختخوابي . مثل مواقعی که زیادی میخوام سلیقه از خودم در کنم دستمو میذاشتم به کمرم و انگشت اشاره رو هم میذاشتم لای دندونهام . بعد n دفعه توي ذهنم تجسم ميكردم اگه اينو بذارم اينجا و اونو بذارم اونجا بهتره يا اگه اونو بذارم اينجا و اونو اونجا ؟؟؟ آخر هم يا يه وسيله كم ميومد و خرج رو دستم ميذاشت يا زياد ميومد و ميرفت انباري . قسمت شيرين ماجرا موقعي بود كه همسر خان ميومد و نگاهي اينور اونور ميكرد و " به به " ميگفت و كيفورررررررر .

بگذريم . واقعا راست ميگن . " وصف العيش نصف العيش "  .

برعكس همه كه اين روزها توي وبلاگها مي نويسن " تا اطلاع ثانوي خداحافظ اين وبلاگ به علت مشغله زياد فعلا آپ نميشود " يا " واي واي سرمون خيلي شلوغه و فرصت نوشتن نداريم " بنده تا عيد فكر كنم از شدت بيكاري در ايام كشيك انت خا بات تند تند اين وبلاگو آپ كنم .  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  | 

 

دكتر فرهنگ هلاكويي :

بهترين خودت باش

                    بهتر از ديگران مباش

                                          كه بهترين بودن بدبختي است .

سلام

بابا هرجا میری دیگه صحبت خرید عید و بوی عید خلاصه همه جا شلوغ و وای دیگه چه خبره این خیابونها . هفته گذشته از دوشنبه مرخصی گرفتم تا آخر هفته . پنج شنبه هم که تعطیل بود . خلاصه این چهار پنج روزی همه کار کردم . خونه تکونی و خرید که البته همه فکر و ذکرم بیشتر برای شرمینه بود و خلاصه کلی کار انجام دادم . امسال خیلی عالی بود با یه برنامه ریزی دقیق و حساب شده به همه کار رسیدم . البته شرمینه هم کلی به من کمک کرد . مثلا وقتی داشتم کمد لباسها رو مرتب میکردم یک کمد دیگه رو که مرتب شده بود دوباره خالی میکرد بعد میومد دستمو میگرفت و ماما ماما گویان از من میخواست دوباره مرتبش کنم !!!! مثلا یک کشو رو من پنج دفعه باید مرتب میکردم .

قیمت لباس بچه هم که قربونش برم دیگه سر به فلک میزنه . کلی از خریدهای جانبی رو فاکتور گرفتم تا باب میلم برای شرمینه خرید کنم . بلوز دامن بچه گانه مخمل صورتي 90،000 تومان !!!! باز صد رحمت به خیابون بهار . ساعت ۱۰ صبح سه شنبه بهار بودم و دقیقا تا ۱:۳۰ راه رفتم . خرید شرمینه خانوم با 130،000  تومان ناقابل تموم شد . دقیقا سالگرد ازدواجمون هم بود .  رستوران حاتم مهمون شدم و کلی پذیرایی شدیم . فکر کنم این اولین ناهار بود که بدون استرس و عجله بعد مدتها خوردم . ساعت ۳ هم راهی شدیم برای خرید خودم . کلی عصبی و کلافه بودم از دیدن اتیکت (؟؟ ) قیمتها . کیف70،000 تومان کفش   48،000 تومان  و ....  سرگيجه گرفتم. انگار هیچ و هیچ نظارت و صاحبی در کار نیست . خلاصه بجای اینکه با این کمبود وقت و بچه کوچیک هر روز راه بیفتم تو خیابون ، یه روز صبح تا شب رفتم و همه کارهامو انجام دادم .

خودش با خودش بازي ميكنه و زير لب هم يه چيزهايي ميگه . عاشق اين زمزمه هايي هستم كه با خودش مي كنه . خسته كه ميشه بلند ميشه و دنبالم مياد . بالشش رو هم كه طبق معمول دنبالش ميكشه .  چقدر بهش وابسته است !!! تعادلش بهم ميخوره و آهسته ميخوره زمين . تند تند زمينو ميزنه : "دق دق دق " بعد بلند ميشه و راهش رو ادامه ميده . زبون ، دندون ، پا ، دست ، چشم ، مو رو ميشناسه و با انگشت نشون ميده . ساعت 6 و 7 هم تاپ تاپ ميزنه به در كمد و كاپشن و كلاهشو رو با تلاش فراوون ميكشه پائين و كشون كشون مياره سمت من و بلند مي گه : ددري ، ددري ، ماما ، ددري . ديگه وقت ددر شده ...

تازگيها يه چيزهايي رو به من حالي ميكنه . مثلا با گفتن "به بهی " ميفهمونه كه غذا ميخواد يا " اه اه " يعني خرابكاري كرده يا " ددری " يعني ددر لازمه و با انگشت چيزي كه مي خواد رو نشون ميده واگه بهش ندم جلوي من مي ايسته دستهاشو به سمت بالا سيخ ميكنه . چشمهاش گردتر و قرمز ميشه و  پاهاشو هم زمين مي كوبه !!!!!!! منهم خيلي بي تفاوت به كارم ادامه ميدم . كمي نق نق ميكنه و بعد يادش ميره .

اين قلقلك دادنش واقعا برام خنده داره . هر چند وقتي مياد سراغم مخصوصا موقعي كه كتاب يا مجله ميخونم و شديدا توي خودمم . با انگشت اشاره كف پامو قلقلك ميده و با خنده شيطنت آوري ميگه : قيلي قيلي قيلي . منهم بايد حتما از خنده روده بر بشم !!!!!

اين روز هاي آخر سال فشار شديدي رو روي تمام سرم حس ميكنم . چرا ؟؟؟ تقريبا همه كارهامو هم كردم اما انگار همه خورده فشارهاي يازده ماه قبلي رو حس ميكنم . يه حالت گيجي دارم . مغرم خيلي شلوغه . خيلي توي خودمم و خيلي كمتر حرف ميزنم .

 پ . ن 1 : چطور میتونم آموزش و ورزش رو توي برنامه هام بذارم ؟ هر طوري مي سنجم فعلا نميشه .

پ.ن 2 : دارم مي ميرم از بي مسافرتي . البته وقتي فكر يه مسافرت يك هفته اي رو مي كنم كه دائم بايد فكر جيش و پي پي و پوشك و سوپ و سرلاك و خواب شرمينه باشم بي خيال ميشم . هرچند همسرم به شدت اصرار ميكنه .

پ .ن 3 : چرا بعضي ها دائم فك ميزنن ؟ خدا بده قوت . از صبح دائم داره يك بند حرف ميزنه . به خدا حالم داره بد ميشه . هم اتاقيم تو اداره . اشكم دراومد . من مينويسم و اون همچنان مشغوله . دريغ از يك لحظه سككككككككككككككككككككككككككككوت !! واقعا دارم گريه ميكنم . باور كنيد .

پ . ن 4 : چرا نوشتنم نمياد ؟ حالا حتما هم ميخوام آپ كنم !!!!

پ . ن ۵ : من شديدا بيننده برنامه نود و طرفدار فوتبال شدم . تصور كنيد دوشنبه ها بايد تا ساعت يك نيمه شب بشینم و همه اخبار ورزشي مخصوصا فوتبال رو دنبال كنم . همسرخان هم واقعا خوابش گرفته و از دست اين نود ديدن و پيگيري هاي ورزشي من مات و مبهوت !! مخصوصا اين قسمتي كه علي دايي شده سرمربي و اينقدر جنجال به پا شده !!!!! در ضمن آفرين به اين زكاوت و خوشمزگي فوتباليست هاي ما !! واقعا چه پرواز كمدي تراژدي داشتن با وجود اقاي ش ي ث ر ض ا ئ ي به شيراز !! عمرا اگه هيچ كجاي دنيا يه همچين نمايش كمدي رو مي تونستين تو هواپيما ببينين !!!

نتيجه اينكه از شدت خواب سردرد گرفتم حالا ...

واینهم شرمینه و دختر عمه اش :

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  |