تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

 

سلام

 

شرمینه سرگرم بازیه که تصمیم میگيرم گوش شيطون كر و اگه دنبالم راه نيفته و با كلي احتياط و آروم آروم بيام آشپزخونه تا بلكه براي شب يه چيزي درست كنم . البته عمرا اگه با شرمينه بتونم يه غذاي سخت و وقتگير بذارم . نهايتش يه غذاي ساده يا حاضري . انگار دو تا چشم هم پشت سرش داره . نميدونم از كجا ميفهمه كه مثل فنر ميپره و دنبالم مياد . بالشش هم كشون كشون دنبالش . ( اين بالش به شرمينه وصله و انگار جزئي از خودش شده ) خدا بخير كنه . مراحلي كه منو بيخيال آشپزخونه رفتن بطور كل ميكنه :

- مستقيم ميره سراغ سطل آشغال . به راحتي درشو برميداره و سعي ميكنه بالششو به زور بچپونه اون تو . مامان جان اين اخه . اه اه . پيف پيف . كمي منو نگاه ميكنه و ... تند تند میگه : اه اه اخه !!! 

- بعد ميره سراغ پيچهاي گاز. تا جايي كه ميتونه و ميچرخه همو رو يكي يكي ميچرخونه . البته گاز بسته است . مامان اين جيزه . خطرناكه . اوف ميشي . دق ميشي . نوارش گير مي كنه : جييييييز جييييييز ...

- بعد ميره سراغ ماشين لباسشويي . هر چي دكمه داره ميزنه . پيچششو ميچرخونه . هرچي اسباب بازي داره ميخواد بچپونه اون تو . همينطور بالششو . مامان جون شما برو با ماشين لباسشويي اسباب بازيت بازي كن . به اين نبايد دست بزني . گرق ( برق به زبون شرمينه ) داره . خطر داره . هاج و واج منو نگاه ميكنه و بعد خيلي خونسرد ميره سراغ كشوهاي كابينت.

-خدايا اين يكي ديگه نه اصلا حال و حوصله جمع كردن محتويات اينها رو ندارم .  كمي بلند ميگم : شرمينه ....دستمو تكون تكون ميدم و نچ نچ ميكنم . اونهم براي اينكه با من همدردي كنه و منو دلداري بده دستشو مثل من بالامياره و انگشت اشارشو تكون تكون ميده و همينطور سرشو و نچ نچ ميكنه و بعد ميره سراغ خود كابينتها .

-دركابينتها يكي يكي باز ميشه . شرمينه دستشو تكون تكون ميده . نچ نچ ميكنه . همينطور سرشو . به من نگاه ميكنه . ميگم نههههههههههههههه !!!!  منكه دست نمي زنم !!! سرشو به علامت تائيد من تكون ميده و ميره سراغ يخچال .

- يك دستشتو عين اين دزدهاي حرفه اي كه فوت و فن قفل باز كردنو خوب بلدن مي اندازه زير در يخچال .با دست ديگه درو ميكشه . در يخچال باز ميشه . جيغ كوتاهي از خوشحالي ميكشه و براي خودش دست ميزنه . اينو ديگه توضيحي نميتونم بدم ... جيز ؟ اخ ؟ اوف ؟ دق ؟ شرمينه رو ميزنم زير بغلم . پاهاشو تكون تكون ميده . خودشو سيخ ميكنه و غش غش ميخنده . گرق ( برق ) آشپزخونه رو خاموش ميكنم و ميريم اتاق ...

به همسر زنگ ميزنم . من نتونستم شام درست كنم . به دلخواه خودت سر راه يه چيزي بخر ...

با شرمينه مشغول خوندن كتاب هستيم . تمام شخصيتهاي كتابشو ميشناسه با انگشت نشون ميده و هركدوم رو هم كه بدونه صداشو درمياره . ببعي . اسب . گاو . جوجه . مرغ . خروس . الاغه . پيشي و هاپو . تك تك لباسهاشو ميشناسه و نشون ميده . همينطور توي كتابش گل و درخت و برگ و سيب و خيلي چيزهاي ديگه . همينطور كه مشغول شده آهسته آهسته ميرم توي اتاق خواب بلكه موهامو شونه كنم و كمي به ريختم برسم . دنبالم مياد . طبق معمول ده دفعه اي در روز جاي برسهارو ميريزه پائين . كار جالبتري يادگرفته . روي انگشتهاش بلند ميشه و تا جائي كه جاداره خودشو ميكشه و هرچي روي ميزتوالته مي اندازه . بعد ميره سراغ تخت . خيلي راحت ميره بالا . دستش به كليد برق ميرسه . ده دفعه هم برق خاموش و روشن ميشه و هربار هم شرمينه با تعجب و خوشحالي لوسترو نشون ميده و گرق گرق  ( برق برق ) ميكنه . ده دفعه هم از تخت بالا و پائين ميره ... نصف و نيمه كارمو رها مي كنم و ميريم تو حال ...

رو نوک پاهاش بلند شده و تمام تلاششو میکنه انگشتشو به دکمه خاموش و روشن تی وی برسونه . البته اگه کنترلو پیدا کنه که کارش خیلی راحت تره . تلویزیون خاموش میشه و خیالش راحت میشه . سیم ثانیه روی مبل ایستاده . همه کوسنها شوت میشن پائین . البته تمام رومیزیها و شیشه ها جمع آوری شدن . میشینه لب مبل و خودشو سر میده پائین . اینور اون ورو برانداز میکنه . چیزی نیست که رو دلش مونده باشه و خدمتش نرسیده باشه . کشون کشون سبد اسباب بازیها رو میکشه وسط اتاق . شرمینه مامان میشه اتاق خودت اینها رو ولو کنی ؟؟ کمی به من با تردید نگاه میکنه . انگار نه انگار . دقیقا وسط پذیرایی همه چیز ولو میشه . تلفن زنگ میزنه . زودتر از من جلوی تلفن ایستاده . همین میگم : الو ...  تلفن قطع میشه . پریز تلفن توی دستهاشه !!!

تاپ تاپ به پوشکش میزنه : اه اه اخه . بعد از تعویض دو سه دور با هم دور اتاق میدویم تا گیرش بیندازم و پمپرزش کنم . بعد دو سه دور میدویم تا گیرش بیندازم و شورتشو بپوشونم . نیم ساعتم میکشه تا حواسشو پرت کنم و شلوارشو تنش كنم .

قانونمند کردن یک بچه ۱۶ ماهه ؟ هه هه هه ..

 دیروز با دخترم رفتیم بیرون برای خرید . توی ماشین پیش خودم نشست . کمربندش رو هم بست . چون اصلا زیر بار صندلی ماشین نرفت . با هم گشتیم . خرید کردیم . دستشو گرفتم . بدون ذره ای شکایت و خستگی پا به پام راه اومد . توی فروشگاه باهام خرید کرد . خودش نوع شکلات و بیسکوئیتش رو انتخاب کرد . خودش عروسکی رو که خوشش اومد نشون داد . خریدها رو گذاشتیم تو ماشین . شیشه ها رو کشیدیم پائین و موسیقی هم گذاشتیم . عاشق این آهنگ لیلاست : بهانه ترانه ساده عاشقانمی ... فقط بخاطر شرمینه از صبح تا شب داریم اینو گوش میدیم .

آره من و دخترم ... دخترم دیگه نوزاد نیست . شیرخواره نیست . مونسم . عزیز دلم . دخترم بزرگ شده .خیلی بهم احساس غرور دست داد . خیلی خوشحالم . شرمینه من دنیا دنیا بخاطر اینهمه خوشبختی و نشاطی که برامون آوردی ممنون . من قبل از تولد تو واقعا فکر میکردم خوشبختم اما حالا می فهمم خوشبختی و زیبایی یعنی چه .. بهار و لطافت یعنی چه .. رنگ یعنی چه .. زلالی و پاکی یعنی چه و سرانجام عشق یعنی چه ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

صبح که داشتم میومدم سرکار داشتم به بازی وبلاگی که مامان نازگل دعوتم کرده فکر میکردم . آرزوها ...به آرزوهام که فکر میکنم کمی استرس میگیرم . دلم نمی خواد فقط درحد آرزو بمونه . میشه بازی رو کمی تغییر داد ؟؟ من فقط رویاهام و ترانه های مورد علاقه ام رو مینویسم ... راستش خیلی خوب شیرفهم این بازی نشدم ... شش کلمه باید باشد یعنی چه ؟؟؟

آرزو دارم ایران عزیزم به اون شایستگی و لیاقتی که باید داشته باشه برسه . همه از زندگی اینجا لذت ببرن و مجبور نباشن بخاطر پیشرفت و آزادی به مهاجرت و دل کندن از دیار فکر کنند .

در راستای براورده نشدن اولین آرزوم آرزو دارم شرمینه رو برای تحصیل بفرستم اونجایی که دوست دارم . بعد هم خودمون بریم . جای دوری نیست . همین دور و برها ... همه هدفم از تلاش بی وقفه و کار همینه .

آرزو دارم اون روز خیلی زود برسه که با همسرم و شرمینه نشستیم دور هم و داریم یه فنجون چای داغ می خوریم و به این روزهایی که اینطور برای رسیدن به آرزوهامون تلاش کردیم فکر کنیم و از اینکه ثمره زحماتمون رو دیدیم لذت ببریم .

آرزو دارم همیشه مادر مهربون و صبورم کنارم باشه . همیشه بهش محتاجم . هر کجای دنیا که رفتم باهام بیاد و همیشه با من و شرمینه باشه . میدونم که شرمینه و همسرم هم عاشقانه دوستش دارن .

و آخرین آرزوم . به اون چند نفری که نمیدونم چرا همیشه با دید حسادت و رقابت بهم نگاه میکنند بفهمونم که من اصلا توی این خطها سیر نمیکنم . خیلی دلم میخواد از راه صمیمیت و دوستی وارد بشم و  چندین بار توی مشکلات کمکشون کردم اما ... 

اما ترانه های مورد علاقه ام ... از این قسمتش خیلی خوشم اومد .

اینجانب از ده سالگی عشق ترانه و نوار بودم . حالا هم اون نوارهای قدیمی رو دارم یه ضبط کوچولوی سونی دو کاسته با یک هدفون و یه آلبوم پر از عکسهای خواننده های مورد علاقه ام تمام سرگرمی اوقات فراغتم توی دوره راهنمایی و دبیرستان بود . همه همسن و سالهای من میدونن چی میگم . متولدین دهه پنجاه و خورده ای ... عکسهایی که رو دیوارهای اتاق میچسبوندیم و یواشکی توی مدرسه رد و بدل میکردیم . نوارهایی که دست به دست میچرخید ...

عشق صدای modern talking و تيپ و قيافه tomas anderson بودم . حتما از نظر جوونهاي حالا آخر جوادي باشه ولي اون موقع دور دور اونها بود . صداي مدرن تالكينگ . قيافه جرج مايكل افه ها و هيكل خوشگل مدونا . صدا و صورت خوشگل sandra و ترانه هاي دلنشين گروه Ace Of Base و گروه Roxet و Luara brungigan و ... راستش دروغ چرا اصلا اهل گوش دادن به موسیقی موزارت و بتهون و آواز شجریان نبودم . برعکس حالا ...

خلاصه دورانی داشتم . یه مدت گیر سه پیچ داده بودم به صدای داریوش رفیعی . حالا هم خیلی صداشو دوست دارم . البته دو تا نوار بیشتر نداشتم . تو دانشگاه " مرضیه " گوش میدادم . صداش محشره . واقعا آدمو میبره به اوج . اون بالا بالاها... از اوج صدای علیرضا عصار خوشم میومد .

بهترين لذت گوش دادن به موسيقي رو از همون دوران يادمه . ايروني هم فقط عشق گوگوش بودم والسلام ... صدا و قيافه و افه و همه چيز گوگوشو دوست داشتم و دارم .

الان فرصت زیادی برای کارهای اون موقع ندارم . گاها وقتی میبینم از آهنگ و صدای یکی خوشم اومد صدای تلویزیون رو زیاد میکنم و باشرمینه کمی حرکات موزون (؟؟؟) انجام میدیم ... گوگوش رو هنوز دوست دارم و عاشقشم . از قیافه و ناز " کیلی مینوک " ( کیلی مینوژه ) خوشم میاد . از موسیقی پاواراتی خوشم میاد . از آهنگ و شوي candy man كريستينا اگولرا خيلي خوشم اومد . از آهنگ I belong to you با صداي Anastasia خيلي خوشم اومد از صدا و تیپ Beyonce و چند تاي ديگه كه در حال حاضرم مغزم كار نميكنه تا يادم بياد .

بعد ازدواج هم بعضی از ترانه ها و صداها شدیدا به دلم نشست . چون همسرم به موسیقی سنتی خیلی علاقه داره  . از جمله صدای استاد عالی نژاد و تار استاد محمدرضا لطفی . دیگه میتونم فرق صدای تار و سه تارو تشخصی بدم .سازهای محلی و سنتی رو بشناسم و تا حدودی هم دستگاه هها رو .  آواز استاد شجریان هم واقعا بجای خودش که همسرم همیشه بهش ارادت داره . چه تفاهمي در زمينه موسيقي با هم داريم نه ؟؟؟؟

بقیه این خوانندهای مکش مرگ مای ایرونی هم فقط یک دفعه میشه ترانه هاشون رو گوش داد . نهایتا دفعه دوم آدم مجبور بشه تو عروسی مهمونی جایی برای بزن و بکوب زوري گوش بده وگرنه شدیدا دلمو میزنه .

 خلاصه نمیدونم ولی خودتون یه ربطی بین این خواننده ها و آهنگ ها پیدا کنید ... خودم هم نفهمیدم ... 

فریبای عزیز تو وبلاگ هنا خوندم ۲۳ فروردین تولد رایان هست . تولد یک سالگیش مبارک . از دلتنگ شدنمون برای تو و رایان حرفی نزنم بهتره ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

سال نو رو به همه تبریک میگم . امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشین . مملو از شادی و سلامتی و دل همتون خوش باشه . آره خوشبختی تو دل آدمه . آرزو می کنم دل همتون تو سال جدید شاد باشه .

اندر احوالات ما هم ملالی نیست جز دوری شما . تعطیلات هم خوب بود . سفر چند روزه رفتم که خیلی خوش گذشت . اصفهان . واقعا شهر دیدنی و قشنگیه . من ده سال بود نرفته بودم . واقعا کیف کردم . شهر زیبا و تمیز و مردم مهمون نواز و البته هوا هم بسیار گرم بود . منهم که لباس خنک نبرده بودم مجبور شدم همون روز اول برای شرمینه دو دست بلوز و شورت بگیرم از بس گرم بود و لباسهای بهاری اصلا استفاده نشد . شرمینه هم حسابی کیفور . نتیجه اینکه هر روز که چشمهاشو باز میکنه اولین جمله اش اینه : " ددر "  .

هتل عالی قاپو تو چهارباغ بالا با اون نمای زیبا و قشنگش از سی و سه پل واقعا تعریفی و زیبا بود . خلاصه هر کس نرفته من بهش توصیه میکنم . اصفهان واقعا جای دیدنیه . من خودم از محله جلفا خیلی خوشم اومد . خاطره ای از ده سال پیش و دیدن کلیسای وانک داشتم که همیشه توی ذهنم هست و یک صبح تا ظهر هم حسابی اونجا رو گشتم و تا تونستم از همونجا و مرکز تجاریش خرید کردم . تمیزی و سلیقه ارامنه عزیز رو واقعا می پسندم .

اگه رفتید اصفهان حتما رستوران شهرزاد هم برید . توی همون چهار باغ بالا . غذاهاش واقعا تعریفی و عالی بود . محیط سنتی و زیبایی هم داره . فقط خیلی خیلی شلوغ و صف بود .منکه ناهار و شام حسابی دلی از عذای غذاهای لذیذ این رستوران دراوردم و شرمینه هم در قسمت سوپ با ما شریک بود .

همش هم صدای معین توی گوشم زنگ میزد و صد البته حالا خیلی بهتر معنی این ترانه دلنشین رو درک میکنم . مخصوصا کنار سی و سه پل :

        دلم میخواد به اصفهان برگردم . بازم به اون نصف جهان برگردم ...

               برم اونجا بشینم در کنار زاینده رود بخونم از ته دل ترانه و شعر و سرود ...

خیلی دلم میخواست شیراز رو هم ببینم که بخاطر راه طولانی و بیشتر بخاطر شرمینه و گرما منصرف شدیم .

هشت بهشت هم واقعا یک بهشت واقعیه . از جاهایی بود که من خیلی لذت بردم و خوشم اومد . به شرمینه هم واقعا خوش گذشت . قسمت خریدش هم خیلی بهم چسبید مخصوصا تو جلفا . خلاصه اصفهانی های عزیز خیلی خیلی خوش به حالتون . واقعا شهر زیبا و قشنگی دارین . تمیز و زیبا و البته گرم . ایران عزیزم به معنای واقعی یک بهشته . واقعا طبیعت و جاهای دیدنی بی نظیری داره . با آلمانیهایی که توی جلفا بودن صحبت میکردیم . خدا میدونه که چقدر ایران و مخصوصا اصفهان رو دوست داشتن و میگفتن که وافعا بهشون خوش گذشته بود .

خلاصه اینهم از سفرنامه اصفهان ما . سر فرصت میام و از شرمینه میگم .

بهار جون ممنون از محبتت . واقعا لطف داری .

مژگان عزیز نمیدونم درست شناساییت کردم یا نه . توی کامنت خصوصی بهم بگو . فکر کنم یک ماهی با هم همکار بودیم . نه ؟ هنوز تو شناسائیت شک دارم . باشه حتما سلام میرسونم اما بگم کدوم مژگان ؟؟

دریای عزیزم . همیشه محبت داری . از شنیدن صدات خیلی خوشحال میشم .

دل همتون خوش و خرم ...

شرمینه و هفت سین روز اول نوروز .

شرمینه آماده مهمون داری و کمک در پذیرایی ....( از قیافش هم معلومه )

شرمینه در باغ پرندگان . اینجا دیگه واقعا بهش خوش گذشت .

شرمینه و هشت بهشت .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  |