سلام

شرمینه سرگرم بازیه که تصمیم میگيرم گوش شيطون كر و اگه دنبالم راه نيفته و با كلي احتياط و آروم آروم بيام آشپزخونه تا بلكه براي شب يه چيزي درست كنم . البته عمرا اگه با شرمينه بتونم يه غذاي سخت و وقتگير بذارم . نهايتش يه غذاي ساده يا حاضري . انگار دو تا چشم هم پشت سرش داره . نميدونم از كجا ميفهمه كه مثل فنر ميپره و دنبالم مياد . بالشش هم كشون كشون دنبالش . ( اين بالش به شرمينه وصله و انگار جزئي از خودش شده ) خدا بخير كنه . مراحلي كه منو بيخيال آشپزخونه رفتن بطور كل ميكنه :
- مستقيم ميره سراغ سطل آشغال . به راحتي درشو برميداره و سعي ميكنه بالششو به زور بچپونه اون تو . مامان جان اين اخه . اه اه . پيف پيف . كمي منو نگاه ميكنه و ... تند تند میگه : اه اه اخه !!!
- بعد ميره سراغ پيچهاي گاز. تا جايي كه ميتونه و ميچرخه همو رو يكي يكي ميچرخونه . البته گاز بسته است . مامان اين جيزه . خطرناكه . اوف ميشي . دق ميشي . نوارش گير مي كنه : جييييييز جييييييز ...
- بعد ميره سراغ ماشين لباسشويي . هر چي دكمه داره ميزنه . پيچششو ميچرخونه . هرچي اسباب بازي داره ميخواد بچپونه اون تو . همينطور بالششو . مامان جون شما برو با ماشين لباسشويي اسباب بازيت بازي كن . به اين نبايد دست بزني . گرق ( برق به زبون شرمينه ) داره . خطر داره . هاج و واج منو نگاه ميكنه و بعد خيلي خونسرد ميره سراغ كشوهاي كابينت.
-خدايا اين يكي ديگه نه اصلا حال و حوصله جمع كردن محتويات اينها رو ندارم . كمي بلند ميگم : شرمينه ....دستمو تكون تكون ميدم و نچ نچ ميكنم . اونهم براي اينكه با من همدردي كنه و منو دلداري بده دستشو مثل من بالامياره و انگشت اشارشو تكون تكون ميده و همينطور سرشو و نچ نچ ميكنه و بعد ميره سراغ خود كابينتها .
-دركابينتها يكي يكي باز ميشه . شرمينه دستشو تكون تكون ميده . نچ نچ ميكنه . همينطور سرشو . به من نگاه ميكنه . ميگم نههههههههههههههه !!!! منكه دست نمي زنم !!! سرشو به علامت تائيد من تكون ميده و ميره سراغ يخچال .
- يك دستشتو عين اين دزدهاي حرفه اي كه فوت و فن قفل باز كردنو خوب بلدن مي اندازه زير در يخچال .با دست ديگه درو ميكشه . در يخچال باز ميشه . جيغ كوتاهي از خوشحالي ميكشه و براي خودش دست ميزنه . اينو ديگه توضيحي نميتونم بدم ... جيز ؟ اخ ؟ اوف ؟ دق ؟ شرمينه رو ميزنم زير بغلم . پاهاشو تكون تكون ميده . خودشو سيخ ميكنه و غش غش ميخنده . گرق ( برق ) آشپزخونه رو خاموش ميكنم و ميريم اتاق ...
به همسر زنگ ميزنم . من نتونستم شام درست كنم . به دلخواه خودت سر راه يه چيزي بخر ...
با شرمينه مشغول خوندن كتاب هستيم . تمام شخصيتهاي كتابشو ميشناسه با انگشت نشون ميده و هركدوم رو هم كه بدونه صداشو درمياره . ببعي . اسب . گاو . جوجه . مرغ . خروس . الاغه . پيشي و هاپو . تك تك لباسهاشو ميشناسه و نشون ميده . همينطور توي كتابش گل و درخت و برگ و سيب و خيلي چيزهاي ديگه . همينطور كه مشغول شده آهسته آهسته ميرم توي اتاق خواب بلكه موهامو شونه كنم و كمي به ريختم برسم . دنبالم مياد . طبق معمول ده دفعه اي در روز جاي برسهارو ميريزه پائين . كار جالبتري يادگرفته . روي انگشتهاش بلند ميشه و تا جائي كه جاداره خودشو ميكشه و هرچي روي ميزتوالته مي اندازه . بعد ميره سراغ تخت . خيلي راحت ميره بالا . دستش به كليد برق ميرسه . ده دفعه هم برق خاموش و روشن ميشه و هربار هم شرمينه با تعجب و خوشحالي لوسترو نشون ميده و گرق گرق ( برق برق ) ميكنه . ده دفعه هم از تخت بالا و پائين ميره ... نصف و نيمه كارمو رها مي كنم و ميريم تو حال ...
رو نوک پاهاش بلند شده و تمام تلاششو میکنه انگشتشو به دکمه خاموش و روشن تی وی برسونه . البته اگه کنترلو پیدا کنه که کارش خیلی راحت تره . تلویزیون خاموش میشه و خیالش راحت میشه . سیم ثانیه روی مبل ایستاده . همه کوسنها شوت میشن پائین . البته تمام رومیزیها و شیشه ها جمع آوری شدن . میشینه لب مبل و خودشو سر میده پائین . اینور اون ورو برانداز میکنه . چیزی نیست که رو دلش مونده باشه و خدمتش نرسیده باشه . کشون کشون سبد اسباب بازیها رو میکشه وسط اتاق . شرمینه مامان میشه اتاق خودت اینها رو ولو کنی ؟؟ کمی به من با تردید نگاه میکنه . انگار نه انگار . دقیقا وسط پذیرایی همه چیز ولو میشه . تلفن زنگ میزنه . زودتر از من جلوی تلفن ایستاده . همین میگم : الو ... تلفن قطع میشه . پریز تلفن توی دستهاشه !!!
تاپ تاپ به پوشکش میزنه : اه اه اخه . بعد از تعویض دو سه دور با هم دور اتاق میدویم تا گیرش بیندازم و پمپرزش کنم . بعد دو سه دور میدویم تا گیرش بیندازم و شورتشو بپوشونم . نیم ساعتم میکشه تا حواسشو پرت کنم و شلوارشو تنش كنم .
قانونمند کردن یک بچه ۱۶ ماهه ؟ هه هه هه ..
دیروز با دخترم رفتیم بیرون برای خرید . توی ماشین پیش خودم نشست . کمربندش رو هم بست . چون اصلا زیر بار صندلی ماشین نرفت . با هم گشتیم . خرید کردیم . دستشو گرفتم . بدون ذره ای شکایت و خستگی پا به پام راه اومد . توی فروشگاه باهام خرید کرد . خودش نوع شکلات و بیسکوئیتش رو انتخاب کرد . خودش عروسکی رو که خوشش اومد نشون داد . خریدها رو گذاشتیم تو ماشین . شیشه ها رو کشیدیم پائین و موسیقی هم گذاشتیم . عاشق این آهنگ لیلاست : بهانه ترانه ساده عاشقانمی ... فقط بخاطر شرمینه از صبح تا شب داریم اینو گوش میدیم .
آره من و دخترم ... دخترم دیگه نوزاد نیست . شیرخواره نیست . مونسم . عزیز دلم . دخترم بزرگ شده .خیلی بهم احساس غرور دست داد . خیلی خوشحالم . شرمینه من دنیا دنیا بخاطر اینهمه خوشبختی و نشاطی که برامون آوردی ممنون . من قبل از تولد تو واقعا فکر میکردم خوشبختم اما حالا می فهمم خوشبختی و زیبایی یعنی چه .. بهار و لطافت یعنی چه .. رنگ یعنی چه .. زلالی و پاکی یعنی چه و سرانجام عشق یعنی چه ...




