تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

 

دوست داره از همه چیز سر در بیاره . همه چیز . حتی اگه یه گل توی گلدون جابجا شده باشه . به محض ورود به خونه به سمتش میره و میگه : ماما ... گلی ... بعد حتما باید تستش کنه . جنسشو . شکلشو . دیگه خودتون بخونید که خونه ما چه وضعی داره .جالبه که با یک دفعه امتحان کردن هم قانع نیست . هر روز و شاید هم روزی چند بار ... سعی میکنم تا جائی که ممکنه دست نزن و نکن نگم اما این لازمه اش اینه که از وقتی میام خونه فکم کار کنه . از بس که هر روز مشغول توضیح دادنم آخر شب دیگه رمقی برای حرف زدن ندارم . اونم یه چیزو هر روز و شاید هم چند دفعه در طی یک روز . همه چیزو از من توضیح میخواد . از هیچ چیز هم بیشتر از این بدش نمیاد که موقع حرف زدن باهاش یک دفعه حواسم بره جای دیگه ... با صدای دو رگه و در حالیکه دستهاش مشت شده چشمهاشو گرد می کنه و فریاد میکشه : ماما .... مثلا توضیح میدم مامان جون سطل آشغال رو نباید دست زد . چیزهای بد و اخ رو توش میریزیم . جای آشغاله نه اسباب بازی . این توضیح هر روز و یا چند دفعه در روز تکرار میشه . اما همچنان دوست داره درشو باز کنه و تک تک اسباب بازیهاشو بیندازه اون تو . کتاب شنل قرمزی ده دفعه بیشتر باید تعریف بشه . عکسها تک تک نشون داده بشه و همینطور انواع و اقسام عکسها . وسایل خونه . شخصیتهای کارتونی ... 

شرمینه حولتو بیار دست و صورتتو بشورم . شرمینه پوشک بیار عوضت کنم . شرمینه پیش بندتو بیار به به بخوریم . شرمینه اسباب بازیها رو بیا با هم جمع کنیم . شرمینه وان بادی رو بیار بریم حموم . بدون کم و کاست همه رو انجام میده و بعد برای خودش دست میزنه . از اینکه یه مسئولیتی بهش بدم و برام انجام بده و بعد دست بزنیم خیلی خیلی خوشحال میشه .  

 یک روز از صبح تا آخر شب کاملا باهام راه میاد . آروم و ساکته . غذاشو خوب میخوره . با خودش بازی میکنه . عالی میخوابه . و یک روز هم از سر صبح بنای ناسازگاری داره . لب به چیزی نمیزنه . فقط میخواد کنارش بشینم و باهاش بازی کنم . دائم میخواد توی بغلم باشه و خواب خوبی نداره ...

خبری از دندون های دیگه نیست . امیدوارم این پروژه دندون هرچه زودتر تموم بشه و سر و کله این دندون های آسیاب هم هرچه زودتر پیدا بشه . میدونم که بد خلقی های گاه و بیگاهش هم بخاطر همین هاست .

طبق معمول هر روز عصر میخوام ببرمش بیرون که سر و کله پسرعمه هفت سالش پیدا میشه . به محض دیدنش شرمینه از خوشحالی دور اتاق میدوه و به نشونه رقصیدن دستهاشو بالا میاره و فریاد میکشه . تو دلم میگم ای کاش هر روز عصر یک ساعت یک بچه میومد باهاش بازی کنه . هر چقدر هم بچه میشم برای بازی اما باز هم با بچه طور دیگه ای خوشحال میشه . مخصوصا پسر بچه بزرگتر از خودش و بازی های پسرانه ... 

روزها آروم و بی دغدغه برامون سپری میشند . میدونم گذشت این لحظه ها خیلی ارزشمنده . روزهایی که سعی میکنم توی ذهنم ثبت بشند . میدونم تا چشم بهم بزنم شرمینه بزرگ شده و یاد این روزها رو زیاد میکنم .  با چشمهای کنجکاوش به من نگاه میکنه و فقط دنبال فهمیدن و کشفه . انگار که دنیا متعلق به خودشه . همه چیز متعلق به اونه تا لمسش کنه . درکش کنه و بعد پرت کنه یه طرف دیگه . چقدر دنیا به نظرش کوچیک و قشنگه ... دنیا ...دنیایی که امیدوارم هیچوقت بدیها و پیچ و خمهاشو نبینه و نفهمه ... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 8:31 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

قبل از هر حرفی واقعا از همتون ممنون . ببخشید من دسترسیم به نت در حال حاضر خیلی محدود شده . خونه فعلا اینترنت ندارم . اداره هم یک هفته نت قطع بود . تنبلی هم کردم یعنی فرصتی برای کافی نت رفتن پیدا نکردم . حتما پیش همتون میام و تشکر میکنم . از همه متشکرم .

شرمینه دقیقا چهار شب تب داشت . تب ویروسی ۳۹ درجه . هیچ طوری نمیتونستم کنترلش کنم . نه قطره و شربت نه شیاف و نه پاشویه و هیچ چیز . بجز آبمیوه و شیر هم دقیقا شش روز چیزی نخورد و فقط خوابیده بود . بعد چهار روز هم طبق پیش بینی دکتر بدنش بصورت جوشهای ریزی بیرون ریخت و بعد از ۲۴ ساعت خوب شد که از عوارض همون تب بود.  چند روزه که اشتهاش برگشته و زندگی طبق روال گذشته پیش میره .منهم همه تلاشم رو میکنم که جبران چند روز بی اشتهایی بشه و شرمینه هم همکاری خوبی میکنه و کاملا راضیم البته بعد از این مریضی هنوز تمایل زیادی برای راه رفتن نداره . مخصوصا بیرون بیشتر بغل میخواد . 

ساعت ۳:۳۰ که با شرمینه خونه میام شرمینه تا ۶ میخوابه . منهم نیم ساعت یه چرت کوتاهی میزنم و بعد از فرصت استفاده می کنم و کارهای خونه رو انجام میدم . همه چیز مهیاست تا وقتی کوچولوی انرژیک من از خواب بیدار شد باهاش باشم . بعد از خوردن عصرونه و آبمیوه و سرحالی بعد از خواب دنبال یه راهی برای تخلیه انرژیش می گردم . اگه شرایط جوی مساعد نباشه کتاب و قایم باشک و خونه سازی سرمون رو گرم میکنه وگرنه اکثر روزها بیرون میریم . راه رفتن باهاش خیلی بامزه و قشنگه . هرچیزی که توجهش رو جلب کنه به سمتش میره . براش توضیح میدم . گل . برگ . درخت . ابر . نی نی . ماشین . ماه و ... با دقت به حرکات لبها و حرفهای من گوش میکنه و همه رو تو مغز کوچولوش ضبط میکنه . بعدا که با همون شرایط مواجه میشه به نحوی به من حالی می کنه و حرفهایی رو که براش زدم بهم یاداوری میکنه . انگار بهم میگه که درسهاشو عالی یادگرفته و علاقمند و آمادست برای آموزشهای بعدی ...

نتیجه اینکه ساعت ۹ شرمینه شامش رو کامل و با اشتها میخوره و یک ساعت بازیش با بابا قبل از خواب هم باعث میشه که سرموقع بدون هیچ مشکلی بخوابه . خوابی کامل و راحت . 

تغذیه و خواب خوب و بازی سه فاکتور مهم برای رشد و بالندگی کودک شما !!!!  

اینهم فرشته کوچولوی من که تازه خوب شده :  

 *** باز هم از همه دوستهای خوبم که با کامنتهای پر مهرشون منو دلداری دادن یا برام اس ام اس زدن خیلی خیلی ممنون . تا آخر این هفته نت اداره راه می افته . پیش همتون برای تشکر میام و خیلی خیلی از دلگرمی و محبت تون متشکرم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

 

آره ... در مقابل این یکی ضعیفم . هر کسی یه نقطه ضعفی داره و اینهم نقطه ضعف منه . من در برابر بیماری بچه ام ضعیفم . هر چقدر هم آدم قوی و با روحیه و مقاومی باشم در برابر بیماری شرمینه ضعیف میشم . وقتی شرمینه مریض میشه حتی رغبت نمی کنم برم جلوی آینه و موهامو شونه کنم . تمام وجودم درد میگیره . خودمو سرزنش میکنم و ...

شرمینه دیشب تا صبح توی تبی می سوخت که تا حالا سابق نداشت . درجه گذاشتم ۳۹ بود . پزشکش هم مسافرت . بیمارستان اطفال بردیم . چیزی تشخیص داده نشد . نه عفونت نه سرماخوردگی . امروز عصر دکترش میاد . دیشب تا صبح با مامانم بالای سرش بودیم . پاهاشو توی ظرف آب گذاشته بودم و دستمال مرطوب روی سرش . هر چهار ساعت ۵ سی سی شربت استامینوفن . شربت ایبوبروفن و اگه تب پائین نیومد شیاف استامینوفن . شرمینه با چشمهای نیمه باز و بی حال و حال و روز منهم ناگفتنی ... یاد همه مادرهایی کردم که فرزندشون بیماره و برای همه دعا کردم ...  

آره ... این تنها نقطه ضعف زندگیمه . شاید هم نقطه ضعف هر مادری ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  |