دوست داره از همه چیز سر در بیاره . همه چیز . حتی اگه یه گل توی گلدون جابجا شده باشه . به محض ورود به خونه به سمتش میره و میگه : ماما ... گلی ... بعد حتما باید تستش کنه . جنسشو . شکلشو . دیگه خودتون بخونید که خونه ما چه وضعی داره .جالبه که با یک دفعه امتحان کردن هم قانع نیست . هر روز و شاید هم روزی چند بار ... سعی میکنم تا جائی که ممکنه دست نزن و نکن نگم اما این لازمه اش اینه که از وقتی میام خونه فکم کار کنه . از بس که هر روز مشغول توضیح دادنم آخر شب دیگه رمقی برای حرف زدن ندارم . اونم یه چیزو هر روز و شاید هم چند دفعه در طی یک روز . همه چیزو از من توضیح میخواد . از هیچ چیز هم بیشتر از این بدش نمیاد که موقع حرف زدن باهاش یک دفعه حواسم بره جای دیگه ... با صدای دو رگه و در حالیکه دستهاش مشت شده چشمهاشو گرد می کنه و فریاد میکشه : ماما .... مثلا توضیح میدم مامان جون سطل آشغال رو نباید دست زد . چیزهای بد و اخ رو توش میریزیم . جای آشغاله نه اسباب بازی . این توضیح هر روز و یا چند دفعه در روز تکرار میشه . اما همچنان دوست داره درشو باز کنه و تک تک اسباب بازیهاشو بیندازه اون تو . کتاب شنل قرمزی ده دفعه بیشتر باید تعریف بشه . عکسها تک تک نشون داده بشه و همینطور انواع و اقسام عکسها . وسایل خونه . شخصیتهای کارتونی ...
شرمینه حولتو بیار دست و صورتتو بشورم . شرمینه پوشک بیار عوضت کنم . شرمینه پیش بندتو بیار به به بخوریم . شرمینه اسباب بازیها رو بیا با هم جمع کنیم . شرمینه وان بادی رو بیار بریم حموم . بدون کم و کاست همه رو انجام میده و بعد برای خودش دست میزنه . از اینکه یه مسئولیتی بهش بدم و برام انجام بده و بعد دست بزنیم خیلی خیلی خوشحال میشه .
یک روز از صبح تا آخر شب کاملا باهام راه میاد . آروم و ساکته . غذاشو خوب میخوره . با خودش بازی میکنه . عالی میخوابه . و یک روز هم از سر صبح بنای ناسازگاری داره . لب به چیزی نمیزنه . فقط میخواد کنارش بشینم و باهاش بازی کنم . دائم میخواد توی بغلم باشه و خواب خوبی نداره ...
خبری از دندون های دیگه نیست . امیدوارم این پروژه دندون هرچه زودتر تموم بشه و سر و کله این دندون های آسیاب هم هرچه زودتر پیدا بشه . میدونم که بد خلقی های گاه و بیگاهش هم بخاطر همین هاست .
طبق معمول هر روز عصر میخوام ببرمش بیرون که سر و کله پسرعمه هفت سالش پیدا میشه . به محض دیدنش شرمینه از خوشحالی دور اتاق میدوه و به نشونه رقصیدن دستهاشو بالا میاره و فریاد میکشه . تو دلم میگم ای کاش هر روز عصر یک ساعت یک بچه میومد باهاش بازی کنه . هر چقدر هم بچه میشم برای بازی اما باز هم با بچه طور دیگه ای خوشحال میشه . مخصوصا پسر بچه بزرگتر از خودش و بازی های پسرانه ...
روزها آروم و بی دغدغه برامون سپری میشند . میدونم گذشت این لحظه ها خیلی ارزشمنده . روزهایی که سعی میکنم توی ذهنم ثبت بشند . میدونم تا چشم بهم بزنم شرمینه بزرگ شده و یاد این روزها رو زیاد میکنم . با چشمهای کنجکاوش به من نگاه میکنه و فقط دنبال فهمیدن و کشفه . انگار که دنیا متعلق به خودشه . همه چیز متعلق به اونه تا لمسش کنه . درکش کنه و بعد پرت کنه یه طرف دیگه . چقدر دنیا به نظرش کوچیک و قشنگه ... دنیا ...دنیایی که امیدوارم هیچوقت بدیها و پیچ و خمهاشو نبینه و نفهمه ...

