تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

 

سلام ....

                    shermineh

چندین ساعت هم اگه کنار ساحل می نشست به امواج آب که میومدند و می رفتند خیره می شد و زیر لب هی تکرار می کرد : آب آمد .. آب رفت .. آب آمد .. آب رفت ..

بيش از اونچيزي كه تصور مي كرديم از دريا و طبيعت شمال خوشش اومد . به تمام معنا خانوم و حرف گوش كن شده بود ...

هميشه سالم و عاشق باشيد ...

دو واقعيت دنيا : كاش جوان مي دانست و كاش پير مي توانست ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

سلام به همه ... سلام به مامانها.... خدا قوت .... راستش اومدم کمی نق بزنم ... غر بزنم ... چی کار کنم حداقل دق دلیمو سر این وبلاگ دربیارم . راستش همه زندگی من شده بدو بدو . تنها وقتی که میتونم بشینم و یک نفس راحت بکشم ساعت ۱۱ شب هست كه همه چيز رو به راهه و مي تونم سريال ترانه مادري رو ببينم . راستش اين نحو زندگي ديگه داره منو كم كم نگران ميكنه . قبل از بچه دار شدن حداقل دو سه ساعتي در روز مي تونستم براي خودم وقت بذارم اما حالا ؟؟؟؟ وقتي كسي از من گله ميكنه كه چرا نيستي و كم پيدايي و از همه بدتر اين جمله كه يارو كلاس ميذاره و خودشو مي گيره و از اين حرفها ديگه مي خوام بوق بزنم از عصبانيت . كاش ميشد يه روز كاريمو براي اون كسي كه اين طور فكر ميكنه تعريف كنم ... حالا دخترخاله ، دوست، مامانم يا همسر ... دائم بايد براي بقيه توضيح بدم . به دخترخاله ام بگم كه نميتونم هر وقت اراده كنم برم خونش . به دوستم توضيح بدم . به مامانم كه وقتي گله ميكنه چرا تا عصري نمي موني اينجا يا همسرم كه ميپرسه چرا اينقدر پائين چشمهات گود رفته و صورتت خسته است ... نه من اصلا هم سختگير نيستم ... هرچي فكر ميكنم ميبينم تازه خيلي هم راحت ميگيرم زندگيو ... شايد زندگي يعني همين و انتظار من چيز ديگه اي هست . شايد من هنوز توي حال و هواي ديگه هستم ولي اون چيزي نيست كه من از زندگي انتظار دارم . حتما همينطوره . اگه زندگي همون چيزي بود كه من و شما ميخواستيم كه به به به ... مشكل من اينه كه وقت و انرژی كم ميارم و اينكه كمي تا قسمتي هم منضبط هستم . دائم توي فكرم همه چيز ميچرخه . دائم اين فك من بايد كار كنه ... خوب معلومه گاهي فكر ميكنم اگه سنگ هم بود خورد ميشد . كار كه جاي خود ... بابا باز هم صد رحمت به كار ... اگه اين كار نبود كه من ديگه توي خونه بيچاره شده بودم از دست شرمينه . حداقل ميتونم توي اداره وقتي رو براي خودم درنظر بگيرم و افكارم رو مرتب كنم و از فكرم استفاده كنم و از كاري كه ميكنم لذت ببرم يا موقع برگشتن از كار اگه حسش بود پياده روي كنم . شرمينه اخيرا اين ديوارو راست ميره بالا . كافيه من فقط يك ساعت دنبالش جمع نكنم . جا نيست توي اتاق راه بري . از ريز و درشت همه چيز وسط اتاقه . يعني از هر جا رد بشه بايد همه چيزو دمرو بياد پائين و پهن بشه وسط اتاق مثلا چي ؟ آبكش ، قابلمه ، چاقو ، قيچي ( خطرناکه ؟ حسش نیست توضیح بدم )  آشغالهاي سطل ، كل اسباب بازيهاي اتاقش كه دستش ميرسه ، كل كشوي ميز توالت حتي لباس زيرهاي من !!! برس و شونه و سشوار و عطر و ادكلن و وسايل آرايش ، پوشك ، هر چي فيلم و سي دي توي خونه هست ، كل محتويات كيف من ، شامپو ، صابون ، عدس ، لوبيا ، برنج ، ليوان ، قاشق ،كل محتويات كمدش و كشو هاش و كمدم و كشوهام ، كت و شلوار دمپاييييييييي پاره ،  ميخريم.... باز هم بگم . همه كشوها و درها رو راحت باز ميكنه رو انگشتهاي پا بلند ميشه و هرچي بخواد برميداره . از كابينتها هم كه ديگه دست به دلم نذاريد كه خونه ... به خدا دوسال پيش وقتي ميومدم و وبلاگهاتون رو ميخوندم ميگفتم واي چقدر اينها غر ميزنند ؟ يا چرا بچه هاشون اينطوريند ؟ درك مي كنم . به خدا حالا ديگه درك مي كنم .  ( با لحن گريه بخونيد  ) اسباب بازي ؟ پنج دقيقه بيشتر كارايي نداره . اونهم من كلي فك ميزنم و باهاش بازي ميكنم كه ياد بگيره با اسباب بازي بازي كنه ... پارك ؟ از پارك كه بر ميگرديم انگار منو از زير تريلي كشيدن بيرون از بس كه بايد دنبالش بدوم و از جلوي تاب بكشمش كنار و در حاليكه تا كمر خم شده روي استخر بلندش كنم و صد درصد آخرش جيغ و داد و گريه ... كارتون ؟ بجز سي دي عمو پورنگ و يكي دوتا از كارتونهاي baby tv کارتونی وجود نداره ...من به سی دی عمو پورنگ آلرژی مزمن پیدا کردم ... آب بازی ؟ همین یکی کمی برام کار سازه . اونهم دائم باید باهاش سر و کله بزنم که از توی وانش درنیاد و تو حموم رژه نره . یک دفعه سر خورد خدا خیلی رحم کرد ( میدونم خدا و فرشته ها هوای همه بچه ها رو خیلی دارند ) کتاب ؟ بد نیست حداقل نیم ساعت کارسازه ... هرچند بجز کتابهای سخت همه پاره پوره میشند و هر هفته کلی کتاب میریزم بیرون . کتابهای سخت هم چیزی نیست که براش نخریده باشم . بازی فکری ؟ تا وقتی منهم پیشش هستم فقط کارسازه . این استخوانهای دهان من ( آرواره ؟ ) فقط موقع دیدن سریال ترانه مادری استراحت می کنند . اون موقع كه همسرجان میگه : شهرزاد یه چیزی بگو ... چرا ساکتی؟  و من دیگه از تن صدای خودم بدم میاد . اينهم روزگار من با يك كودك نوزده ماهه هايپر اكتيو ...

ببخشيد من فعلا نميتونم پيشتون بيام . جواب كامنتها رو همينجا ميدم . توضيحات بالا رو داشتيد كه ؟ فعلا باي .

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  |