یادمه شرمینه که تازه به دنیا اومده بود پیش خودم فکر می کردم خوب حتما اولش هست . من بی تجربه و بخاطر همینه که وقت کم میارم و نمیرسم ماهی دو سه تا پست بیشتر توی وبلاگ بنویسم . یه همکار بهم گفت اگه فکر میکنی که با گذشت زمان اوقات فراغت بیشتری خواهی داشت و مشغله و کارت با بزرگ شدن بچه کمتر میشه اشتباره می کنی . روز به روز مشغول تر میشی . حالا بعد از دو سال می فهمم که راست می گفت . حالا یک پست در ماه رو هم به زور می رسم یا وقتی پای نت میام اینقدر کارهای متفرقه و واجب زیاد دارم که وبلاگ نویسی رو میزارم برای بعد از انجام کارهای واجب تر . حالا رسیده به ماهی یک پست . ولی دلم میخواد شرمینه که بزرگ شد بیاد و خودش اینجا بنویسه . اصلا هدفم از وبلاگ نوشتن شرمینه است . اینکه یه روزی خودش بیاد و وبلاگش رو آپ کنه . در واقع این وبلاگ متعلق به شرمینه هست نه من ...
دختر کوچولوی من کم کم داره دو ساله میشه و حسابی من رو مشغول کرده . توی هر کاری با من شریکه و محاله بتونم یه کاری رو تنهایی و بدون مشارکت شرمینه خانوم انجام بدم . مامان سهزادی گویان همه جا به دنبال منه . شبهای بلند زمستون و هوای سرد و بازی و ددر و گشت و گذار ... خدایا این دخترک از ماشین سواری و بازی و پیاده روی و خرید سیر نمیشه . هوای سرد و برف و خستگی کدومه ؟ مریضی و آنفولانزا و عفونت ریه و سینوسیت یعنی چی ؟ نیاز به استراحت و مرخصی استعلاجی توی خونه یعنی چی ؟
-مامان جون شما باید یادبگیری خودت با اسباب بازیهات بازی کنی . مامان شهزادی که نمیتونه همیشه باهات بازی کنه .
- نه ! مامان سهزادی بیا باسی کنیم . اول نی نی ها رو باید ببریم دکتر.. بعد به نی نی ها غذا بدیم .. بعد هم همه رو ببریم پارک .. بعد با هم سی دی ببینیم .. بعد با هم غذا بخوریم ...بعد بیا پیشم کتاب گربه نره و روباه مکار بخون باهم بخوابیم ..
عجیبه که تک تک موارد فوق رو باید تا موقع خواب مو به مو اجرا بکنه ..
حالا دیگه کتاب گربه نره و روباه مکار هم خونده شده . برق اتاق رو خاموش میکنم و می بوسمش . چشمهاشو می بنده . نرم نرم از اتاق میام بیرون . به ساعت نگاه میکنم . آخ جون .. الان سریال مورد علاقه ام که عشق دیدنش رو هر شب دارم شروع میشه .. سریع مسواک و کرم و بعد هم جلوی تی وی ولو میشم . شرمینه با موهای ویجالی و لباس خواب ، پستونك به دهن و بالش به بغل دوون دوون از اتاقش مياد بيرون .. چشمهام گرد ميشه !!! خودشو سريع روي مبل كنارم جا ميكنه .. ده دقيقه يه ربعي با هم فيلم مي بينيم .. چشمهاش سنگين ميشه و تندتر پستونك ميخوره .. بغلش مي كنم و ميذارم توي تخت .. ديگه واقعا ميخوابه...
صبح كه بيدار ميشم كاملا انرژيك و سرحال .. احساس ميكنم ميشه كوه رو جابجا كرد .. زير لب ياد اين جمله نميدونم كي مي افتم : در عجبم از انسان افليجي كه از روي ويلچر بلند نميشه تا قهرمان دوي با مانع بشه ..
پ.ن۱ : پست بعدي با عكس تولد ميام .. حتماٌ ..
پ.ن ۲ : من شدیدا یوگا لازمم ..
پ.ن۳ : شیمای عزیز پاسخ کامنتت رو در کامنتهای پست قبلی نوشتم .