تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

مادر واژه غریبی است . محال است بتوانی بفهمی آن را تا وقتیکه مادر نباشی .. محال است .. گاهی از عمق وجودت شادی و به خود می بالی که مادری .. فداکاری .. مهرورزی و لایق بهشت .. وگاهی از عمق وجودت درد می کشی و آن را فرو می بری .. های های در دلت گریه می کنی .. می سوزی و خود را سرزنش می کنی که لایق این واژه نیستی و اصلا چرا تو مادر شدی ؟؟ حسی متضاد که تمام اعضا و جوارح ، همه روح و جسم تو را تحت الشعاع قرار مي دهد . مي داني چرا ؟ چون تو خالق بودي .. تو خالق يك موجود زنده ، موجودي كه نفس مي كشد .. راه ميرود .. حرف مي زند .. تو يك انسان ديگر را زائيده اي و به دنيا آوردي .. كم مسئوليتي است ؟ فكرش گاهي باعث سرگيجه و افسردگي من مي شود .. چطور مادر بزرگ من نه فرزند به دنيا آورده است ؟ يعني براي هر يك اينقدر زجر كشيده است ؟ براي هر يك اينقدر فكر كرده است ؟ براي هر يك اينقدر نقشه ريخته و برنامه ريزي كرده است ؟ فكر كرده كه نكند صداي بلند من روحيه فرزندش را خدشه دار كرده و زمینه بزهكاري آينده را در مغزش ريشه دوانده باشد ؟ فكر كرده كه نكند فلان اخم من فرزندم را از من متنفر سازد ؟ فكر كرده كه نكند مادرشوهر يا مادرش دير بچه را بشويد و باسن مبارك فرزندش بسوزد ؟ حتما ژل مارک دار به باسن بچه میزده  تا حساس نشود ؟  فكر كرده و غصه خورده براي پروژه پوشك گيري كه مبادا بچه سرما بخورد .. حالا كه لگن را قبول نمي كند و از كاسه توالت خانه مي ترسد و اين فعلا فكر و ذكرم در اداره است ! توی فلان جلسه مهم اداری یاد کاسه توالت خانه و ترس شرمینه می افتم و لعنت می فرستم به این سیستم غلط دستشویی ایرانی که ظاهرا فقط اینجا باب است و چقدر هم مزخرف و ترسناک است !! .. فكر كرده روزي ده بار بچه ۱۵ كيلويي را بلند كند قبل غذا ، بعد غذا ،  بعد بيرون ، بعد خوردن شكلات و كيك ، بعد از اينكه دستش را عمويش يا دائيش با سبيل و ريش و پشم بوسيده با صابون بچه بشويد ؟ هميشه ژل ضد عفوني كننده موقع مسافرت در كيفش مي گذاشته ؟ حتما هفته اي دوبار بچه را حمام كند ؟ هر روز لباسش را عوض كند و در انتخاب و خريد لباس خودش را بكشد ؟ هر روز فكر يادگيري و باز كردن فكر و ذهن بچه باشد ؟ به بچه دوساله ياد دهد تا بيست بشمرد و حروف انگليسي را تا j بلد باشد ؟ رنگهای اصلی را تشخیص دهد و اکثر حروف فارسی را بداند ؟ شعر خوب بخواند و برقصد ؟ حتما حساب پس انداز مسکن جوانان داشته باشد ؟ روزی سه وعده غذای کامل بخورد و در غذایش حتما سبزیجات تازه و هویج و پودر جوانه گندم باشد ؟ حتما میان وعده پر کالری بخورد و حتما هر روز موز و آب میوه و سیب بخورد ؟ روزی یک لیتر حتما شیر پر چرب بخورد و يك وعده اش با عسل باشد و يك وعده شیر خشک چون شیر پاستوریزه فقط آب است ؟ بعد دو سال حتما شربت تونیک بخورد بعد یک ماه چون تونیک آهن دارد و روی ندارد شربت کیندر بخورد و چون کیندر روی دارد و آهن ندارد پس یک شب این را بخورد و یک شب آن را بخورد ... پس شریت زینک سولفات را خالی که نمی خورد روی بدنش تکمیل می شود با کیندر  ؟؟ یا قطره آهن چون نمی خورد آهن بدنش تکمیل می شود با مینادکس ؟؟؟؟ همین هبچه گفت و یک عطسه کوچک کرد حتما پزودافدرین با قطره تاينلول بخورد و سرماخوردگی نخورد و بجای قطره کلرور سدیم حتما اسپری سینو ماری در بینی فرزندش می زد و اگر آن روز دکتر را نمی دید یا زنگ نمی زند لحظه ای آرام و قرار نداشته ؟ هر شب با وسواس کامل بر مسواک زدن فرزندانش نظارت می کرده و برای کوچک تر  ها مسواک های متنوع با خمیر دندان ژله ای با طمع های شاتوت و توت فرنگی و سیب می خریده تا فرهنگ مسواک زدن را کاملا  برای کودک جا بیندازد ؟ دائم در حال صحبت با فرزندش بوده و در ازای یک نه گفتن و یک صدای بلند ده بار دو دل میشده و کلی خود را سرزنش می کرده ؟؟؟ هزار و یک بار هزار و یک نکته تربیتی را به شوهرش یادآوری می کرده و هر روز سایتهای تربیتی را زیر و رو می کرده تا در تربیت فرزند با هم مچ باشند ؟ هر روز فرزندش را به بیرون می برده تا تخلیه انرژی شود و حتما در ماشین سی دی شعر و غزل جمشید را می گذاشته و ده بار آن را دوباره می گذاشته چون فرزندش فقط همان را دوست دارد ؟ فقط در خانه کارتون چرا و چیه و موش سرآشپز می دیده و فقط آهنگ تولدت مبارک گوش میداده ؟ یک اتاق پر اسباب بازی برای هر کدام مهیا می کرده تا اگر گوش شیطان کر بچه اش هوس کرد فقط برای یک دقیقه یکی از عروسکها را بغل کند تا دل مادرش خوش باشد ؟ از عروسکهای گارفیلد و کیتی و شرک و ممول و توی استوری گرفته تا لپتاب عمو فردوس و باربی حامله و ... برای فرزندش می خریده تا مبادا چشمش به دست بچه دیگر باشد و عقده ای شود ؟ یک کمد پر لباسهای خارجی و رنگارنگ و پر کفش و جوراب شلواری و گل سر برای دخترش در نظر می گرفته ؟ و....

عجب مادربزرگی داشته ام من !! گویا ده فرزند داشته و یکی در کودکی فوت می کند .. نمی دانم .. بچه های این نسل که هنوز امتحان پس نداده اند ؟ به کجا می رویم ؟ نسل خودمان که در تب و تاب جنگ و بمباران و تحریم و ... بوده اند . نسل بعد ما هم فقط استرس و اضطراب برای کنکور کارشناسی و ارشد و دکترا را می شناسند .. بچه های ما چه می شوند ؟  

چرا این پست را نوشتم ؟؟؟ چون تصمیم دارم برای شرمینه پرستار بگیرم یا بگذارمش مهد ! نام بهترین مهدهای شهرمان را ردیف کرده ام و با چند پرستار مصاحبه کرده ام که زیاد به دلم ننشسته اند ... در دلم بلوایی به پاست .. خواهشا اگر مادر نشده اید نگوئید سختگیرم و اگر مادر هستید آن وقت هر چه خواستید بارم کنید ..

پ.ن ۱: ببخشید پراکنده گویی کردم هر چه در ذهن داشتم و دل تنگم خواست نوشتم .. شاید بعد مدتها کمی سبک شدم .. ویرایش هم نکردم اگر غلط املایی یا دستوری دارد..

پ.ن ۲ : مامان نورای عزیز وبلاگت برایم فیلتر شده . ایمیلت را بده . ( بسیاری وبلاگهای دیگر هم ایضا .. )

+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

یک سلام بهاری تقدیم همه .. همه دوستهای عزیز وبلاگی .. سال نو مجددا مبارک .. سال خوبی برای همه آرزومندم .. اینهم یک عکس آخرین ورژن از شرمینه ..

آما .. آما.. اندر احوالات تعطیلات نوروزی .. ما بسی اندر شهرمان و درون خانه امان بودیم و مشغول و مشرف به شغل شریف بچه داری و شوهر داری و پخت و پز و دید و بازدید ..

خوب من میدونستم با یک وروجک دو ساله توی خونه خبری از استراحت نیست و بخاطر اینکه همیشه تعطیلات نوروز همه جا شلوغ هست و با بچه مسافرت توی شلوغی سخته ترجیح دادم جایی نرم و مسافرت رو موکول کنم به بعد از تعطیلات . کل سیستم نظم و ترتیب و مقررات و تربیت و خلاصه همه چیز هم توی این تعطیلات بهم خورد . شرمینه هم هر کاری دوست داشت کرد و حسابی با بچه ها بازی کرد و صبح ها تا ظهر میخوابید و شبها هم تا ساعت دو و سه پا به پای ما توی مهمونی و دید و بازدید و شب نشینی ها شرکت داشت و دلی از عذای آجیل و باقلوا دراورد و خلاصه خدا به داد من و مامان جانم برسه از امروز که میخوایم سیستم رو به حالت قبل و نظم و ترتیب و روال قبلی برگردونیم . دیگه این روزهای آخر خدا خدا میکردم تعطیلات تموم بشه و زندگی دوباره به روال قبلی خودش برگرده . خیلی هم یاد دوران کودکی خودم کردم و تازه فهمیدم چرا اینقدر عیدها رو دوست داشتم . چون با دختر خاله و پسر خاله و دختر عمه و عمو و .... حسابی آتیش می سوزوندیم و مامان بیچاره هم هی تشر میزد که اینقدر آجیل و باقلوا و هله هوله نخور و معمولا هم شبها دل درد و نبات و داغ و اینها .. خلاصه توی این سیزده چهارده روز هر کاری دلمون می خواست می کردیم و کسی هم حریف ما نبود . وقتی بازی شرمینه رو با بچه های فامیل و دوست و آشنا میدیدم و حرص خوردن های خودم از اینکه مادر تخمه با پوست نخور و شکلات چهار تا خوردی دیگه بسه و باقلوا نخور و خیار با پوست نخور و... آخر شب هم خودم شیشه نبات داغ و بومادران رو دستش میدادم چقدر یاد همون دوارن افتادم . سر هر مهمونی رفتن هم مامان اینو نمی پوشم و اونو می پوشم و این کفشو دوست ندارم و اون کفشو میخوام و کلاه نمیخوام و ...  هر وقت هم خسته و خواب آلود میشد و کلا از مهمون هایی که بچه نداشتند اصلا خوشش نمیومد رک می گفت : مامان مهمون ها نمیرند ؟ سخته ( خسته ) شدم و خوابم میاد .. و قیافه منهم این شکلی:

اما خودم ... من همه فصلها رو دوست دارم ولی عاشق این شش ماهه اول سال هستم و همینطور انرژی و امید داره از وجود من فوران میکنه !!!!! انرژیه که تا آخر شب ته میکشه میدونم .. ولی امید رو همیشه دارم .

خوب .. حالا میوه و شیرینی و باقلوا رو تدارک ببینید که مهمون میخواد بیاد .. کی ؟ خوب من دیگه .. نوشابه ها رو باز کردم ولی نمیخورم از ترس رژیم ..

 پ.ن : از همه دوستهای بی رد و نامی که برام کامنتهای محبت آمیز میذارند ممنون .. از بعضی از این کامنتها بوی آشنای دیرینه به مشامم میرسه .

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  |