تبليغاتX
Lilypie 3rd Birthday Ticker بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

بیائید همیشه کودک بمانیم !!!

چند روزی خونه مامان بودم .. کمی لباس آوردم و توی کمدی که قبلا صاحبش بودم گذاشتم .. عصرها می رفتم حیاط و تاب می خوردم یا با شرمینه توپ بازی می کردیم .. مثل همون شهرزاد نوزده و بیست ساله می رفتم از سوپر سر کوچه مامان خرید می کردم .. انگار که زمان ده پانزده سالی به عقب برگشته بود و داشتم خواب می دیدم .. شاید کار و بچه اینقدر مشغولم کرده که کلا از گذشته جدا شدم .. دلم می خواست می رفتم سر کوچه زنگ خونه فیروزه رو می زدم ببینم خونه هست ؟ مثل اون موقع ها شروع کنیم به مسخره بازی و بزن و برقص و ادای پسرهای محله رو دراوردن ! یا نفیسه ؟ برم اشکالهای ریاضی و جبر رو ازش بپرسم ؟ همیشه بخاطر کمک هاش امتحان ریاضی رو بالای ۱۸ می شدم !!! یا بهاره ؟ یا ساناز ؟ می دونم هیچکدومشون نیستند . هر کی سوی خود .. دور و نزدیک .. دلتنگ بی قیدی و بی مسئولیتی شدم .. شرمینه رو نگاه می کردم .. خوشحال و سرمست از بودن شبانه روزی خونه مامان تازه اون هم با من .. همه شادی ها و دلخوشیهای دوران کودکیم رو در وجودش می دیدم .. انگار آینه کودکیم شده .. آینه خاطرات خوش خونه عزیز و آقاجون .. آینه دلخوشی ها و شیطنتهای کودکی که سعی می کنم همیشه یاد آوری کنم .. دائم در ذهنم مرورشون کنم تا خواستهای شرمینه رو بهتر درک کنم ..

گاهی دلم می خواد کلا فکر و مغزم رو به قول خودمون reseat كنم .. خالي خالي بشه و ديگه هيچ چيز توش نباشه .. يكي از تكنيك هاي يوگا هست نه ؟ افسوس كه فرصتي براش ندارم .. بعد كم كم شروع كنم افكار و ايده هاي نو رو طبقه بندي كنم . به درد نخورهاش رو بريزم بيرون و مهم هاشو نگه دارم . با وجوديكه اشرف مخلوقات هستيم اما انگار توانايي كنترل افكار همچين هم دست خودمون نيست . مي دونم ميشه ولي نياز به تمرين داره .. يكي از تكنيكهاي مديتيشن هست و من چقدر دوست دارم برم توي اين فاز . خانومي رو مي شناسم كه توي اين مورد به من خيلي كمك كرد . ولي نياز به تمرين هر روزه داره .. هر چند وقتي ميرم پيشش و ازش كمك  مي گيرم .. اي كاش مي تونستم هر روز يك سر بهش بزنم .

امروز جمعه است و من اداره .. جالبه .. فكر نكنم مردم هيچ كشوري به اندازه ايران تا اين حد سياسي باشند . شايد بخاطر اين هست كه سرگرمي بهتري ندارند و اين مي تونه به نوبه خودش سرگرمي خوبي باشه .. درسته كه در سرنوشتمون دخيله ولي به نظرم كم كم داره با اعصاب مردم بازي ميشه . حتي شرمينه هم كاملا اسم اين دو كانديدا رو ياد گرفته و چپ و راست توي خونه داد مي زنه .. اسم كانديداها رو از روي عكس و پوسترشون ميگه .. شايد اگر رفاه و آسايش كافي داشتيم نياز به مداخله تا اين حد در سياست نبود .

به اميد ايراني آباد و آزاد ...

پ. ن : خوب در واقع من به كمك مامانهاي با تجربه نياز دارم . شرمينه اخيرا خيلي خيلي لجبازي مي كنه .. در واقع تا حدود زيادي خواسته ها و انتظارات من و باباش رو مي دونه و اكثر اوقات عملا عكس اونها رو اجرا مي كنه . كارهايي كه شايد خطرناك هم هست و مي دونه كه نبايد انجام بده .. وقتي هم قاطع بهش " نه " ميگم ، حتي يك ساعت هم كه شده شروع مي كنه به جيغ زدن . علارغم اينكه كاملا محيط خانواده ما آروم و بي دغدغه هست اما كمي هم عصبي شده كه اصلا علتش رو نمي فهمم . گاهي كليد مي كنه به يك خواسته غير معقول و خطرناك ، مثلا خم شدن تا كمر از شيشه ماشين ، و وقتي قاطع بهش " نه " مي گم و سعي مي كنم با صحبت و منطق قانعش كنم ، به هيچ عنوان زير بار نميره ، لج مي كنه ، جيغ مي زنه و گريه مي كنه ، حتي براي يكي دو ساعت .  هر روز چند دفعه بساط جيغ و داد و گريه به پاست . كاملا من و باباش رو درمونده مي كنه .  عملا گاهي كم ميارم . مستاصل ميشم و نمي دونم چي كار كنم ؟ بي اعتنايي ؟ دعوا و تنبيه ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 خرداد1388ساعت 10:25 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

سلام

نزدیک ان ت خا با ت شده و من عزای عالم گرفتم ... دقیقا تا ۲۳ خرداد ، اداره كشيك هستم ... حالا مامان جانم هم نيست و مكه هست و شنبه مياد و شرمينه دو هفته هست كه پيش مامان همسر خان هست ( بدون مامانم شرمينه رو پيش پرستارش نميذارم ) . مامان جان هم بياد ، كلي سرم شلوغ هست . با هزار منت و استعلاجي و زبون بازي ، شنبه رو مرخصي گرفتم تا صبح زود برم فرودگاه استقبال مامان ... من هم كه بدون خواهر و غريب !!!! ( اي خدا آخه چرا من خواهر ندارم ؟؟ ) خودم هستم و خودم ... هم بايد كشيك اداره باشم ، كشيكي كه توي اين ده روز اصلا وقت و زمان نداره !! صبح ، ظهر ، نصف شب ، يعني چند روز آخر حتي كشيك شب تا صبح هم هستيم !! بعد مهمون داري و پذيرايي و رفت و آمد خونه مامان كه همه چيز روي دوش خودم هست ، اونهم با شرمينه ! ۲۵ خرداد هم فاينال زبان دارم كه حالا امتحان اون پيش اينهمه مشغله كمرنگ هست . واقعا توي اين دو هفته ممنون مامان همسرخان هستم كه نگذاشت خيلي به من سخت بگذره و همه طوره هوامو داشت . حتي وقتي مي خواستم شرمينه رو بيارم خونه تا شام شب رو هم توي ساك شرمينه ميگذاشت تا اگه عصر اداره رفتم بدون غذا نمونيم ... مادرجون واقعا ممنون . اميدوارم سايه تون هميشه روي سر ما باشه . ( توي اين دو هفته حسابي خودمو شناختم ، من اصلا تحمل دوري از مامان ، بابا ، پدرشوهر و مادرشوهرم رو ندارم و نمي خوام به هيچ قيمتي به دور از اونها زندگي كنم ! حداقل تا زماني كه هستند مي خوام قدرشون رو بدونم و حداكثر استفاده رو از لحظه هاي با هم بودنمون بكنم ، عمر كوتاه ما ارزش محروم بودن از محبت پدر و مادرم رو نداره .. )

راستش خيلي هاتون به من ميگيد از كجا اينهمه انرژي ميارم ؟ جوابش فقط يك كلمه است : هدف . بارها توي وبلاگم نوشتم كه داشتن هدف چه ها كه نمي كنه ... باشه ، اگه مجبورم شبانه روز كشيك بمونم ، به دور از شرمينه كه واقعا گاهي دلم براي بو و صداش پر ميكشه ، براي حرف زدن و دلبريهاش ، اگه از خواب صبحم مي زنم و ساعت شش صبح از خواب بيدار ميشم و شرمينه خواب و بيدار رو روي دوشم ميذارم و خونه مامانم يا مامان همسرم مي برم ، بعد از ظهر هم كه دنبالش ميرم يك ساعت غرغر ها و جيغ زدن و بهونه گيريهاشو كه فكر ميكنم فقط از روي دلتنگي دوري از من بوده به جون مي خرم ، اگه تا آخر شب راه مي رم ، در حاليكه از خواب تلو تلو مي خورم همه چيزو مرتب و منظم مي كنم به عشق فردا و يا گاهي اصلا حيفم مياد بخوابم !!  ، اگه ماموريت هاي هفته به هفته و ساعتهاي كاري شبانه روزي همسرخان رو يكي يكي مي شمرم ، لا بلاي تمام كارهاي اداره كتاب زبانم رو يواشكي زير ميز باز مي كنم و سعي مي كنم لغتها رو به ذهن بسپارم و با اينهمه مشغله از امتحان فاينال نمونم ، اگه سعي مي كنم چيزي به اسم خستگي رو اصلا به روي خودم نيارم ، فقط به يك دليل :

من هدف دارم و با سعي و تلاشم هر روز خودم رو يك قدم به اهدافم نزديك تر مي بينم .. هدفي كه مي دونم رسيدن بهش ارزش تمام اين تلاشها رو داره و مي دونم شرمينه هم وقتي بزرگ تر بشه درك مي كنه كه چقدر تحمل اين سختيها در سرنوشتش موثر بوده ..

 مي نويسم تا هميشه يادم بمونه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط شهرزاد  | 

 از بی نظمی و شلخته بودن و درهم برهمی متنفرم ... از اینکه ندونم یک چیز کجاست و دنبالش بگردم ... از اینکه گیج بزنم و هی فکر کنم چی رو کجا گذاشتم و افکارم نامرتب باشه ... چیزی که متاسفانه اخیرا کمی تا قسمتی گرفتارش شدم ... وقتی میام خونه و شرمینه هم از خواب بعد از ظهر بیدار میشه دیگه من گرگیجه می گیرم ... فکر کنم توی پنج دقیقه بیست خواسته متنوع و متفاوت داره که هر کدوم یک ساز میزنه .. نتیجه اینکه گاهی فندک گاز را از توی یخچال پیدا می کنم .. بلوز رو از توی کابینت .. دستمال کاغذی تو فریزر .. جابجا شدن وسایلهای کشوها ... مثلا باید یادم باشه قبل از روشن کردن لباسشویی حتما چک کنم که انواع و اقسام وسایل خونه توسط شرمینه داخلش نباشه .. یا غافل از من کل پیچ های گاز جا به جا نشده باشه .. یا خاکهای گلدون گاها تا شعاع پنج متری شاباش نشده باشه یا کل گیره های رخت آویز رو که هر روز از بالکن شوت می کنه وسط حیاط جمع کنم یا حتما کفشهای لنگه به لنگه که نصفش پائین افتاده رو روزی چند بار مرتب کنم در جهت رعایت قوانین آپارتمان نشینی ... از دستشویی و لگن هم حرف نزنم بهتره که کلا بی خیال تمیزی و نظافت جیش و این حرفها شدم. به اختیار خودش باشه لگن ممکنه به وسط حال پذیرایی یا وسط میز ناهارخوری منتقل بشه ! ... کافی هست دو سه ساعت دست به چیزی نزنم و مرتب نکنم ساعت ۱۰ و ۱۱ شب عمرا اگه بشه دیگه دو قدم توی خونه راه رفت . هر دو سه قدم هم جیغم بالا میره از اینکه یک خورده اسباب بازی توی پام رفته !!! روزی چند بار این جمله تکرار میشه : دخترم میشه توی اتاق خودت بازی کنی ؟ و جواب می شنوم : نه ! هر جا تو بری میخوام بازی کنم ! البته سعی می کنم تشویقش کنم تا با کمک هم اسباب بازیها رو جمع کنیم .. گاهی با من همکاری می کنه و گاهی هم نه . خیلی چیزها یادم میره ... یک دفترچه به یخچال زدم و همه چیزو  می نویسم .. کم مونده بنویسم:  " امشب مسواک یادت نره ! " .  روزی ده بار من و همسر خان باید دنبال دمپایی های لنگه به لنگه ای باشیم که شرمینه علاقه عجیبی به پوشیدنشون داره !!! چقدر هم ماهرانه پای سایز ۲۴ رو توی دمپایی سایز ۴۴ همسرخان می چپونه و تند و تند راه میره و من هم هی داد میزنم : شرمینه الان می خوری زمین ها !! دیگه گاهی از تن صدای خودم هم خسته میشم ..  توی آپارتمان فسقلی ما جا برای راه رفتن هم به زور هست دیگه خدا میدونه با این ریخت و پاش ها چه بی نظمی ایجاد میشه و امان از روزیکه من هم حال و روز مرتب کردن نداشته باشم ... دیگه از اینکه باید دنبال یه چیز بگردم حرصم درمیاد .. خیلی جالبه بعضی چیزها رو نمی دونم کجا می اندازه که دیگه هم پیدا نمی کنم و باید بی خیالش بشم ... هر دقیقه میانگین کلمه مامان که توسط شرمینه گفته میشه حدود ده تا هست ! هر بیست دقیقه تا نیم ساعت جمله جیش دارم که البته نصفش پوچه و به عشق بازیگوشی و آب میره دستشویی . خوب حساب کنید در مدت هشت تا نه ساعت چند دفعه اینها تکرار میشه ؟؟ ضمنا باید حواستون هم باشه که اصلا عصبی نشید و از کوره در نرید و فقط با کودک خردسالتون صحبت کنید !!! خدائیش اگه جای من بودید دیگه هوش و حواس براتون می موند ؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط شهرزاد  |