*** حسوديم مي آيد ، خوش به حالت که بچه ای و از همه دنیا بی خبر .. ای کاش بر عکس همیشه که دلم می خواست زودتر بزرگ شوي ، گذشت زمان کندتر میشد و همینطور کودک و بی قید و خیال می ماندی .. به خدا اینطوری خيلي بهتر است .. خیلی ..
***با وجود اين اتفاقا مي خواهم حال و هواي وبلاگ عوض بشود تا بعدها بخواني و بداني ..
*** هیچ وقت از دیدن فیلم "قیصر" خوشم نیامده و لذت نبردم . درست مثل فیلم "گوزنها" .. درسته که به نظر من سینمای ایران هیچ وقت هنرمندی مثل بهروز وثوقی به خودش نخواهد دید و من تمام فيلمهاي بهروز رو با عشق و علاقه به هنر بي قيد و شرطش ديدم ، اما همیشه از دیدن این دو فیلم به نحوی فرار کردم چون خیلی دردناکند .. ولی چند روز است یاد این دیالوگ بهروزم در فیلم قیصر ..
قيصر: فكر كردي چي ننه؟ كسي از مردن ما ناراحت ميشه؟ نه ننه... سه دفه كه آفتاب بيفته لب اين ديفار و سه دفه كه اذون مغربو بگن، همه يادشون ميره ما كي بوديم و واسه چي مرديم، همون جوري كه ما يادمون رفته... اين دوره زمونه كسي حوصله قصه شنفتن نداره
قيصر- مسعود كيميايي