<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بیائید همیشه کودک بمانیم !!! </title>
<link>http://mamaneshermineh.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 29 Oct 2009 08:36:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شرمينه و استقلال </title>
<link>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هوا كم كم سرد ميشه و  باز هم من ليوان ليوان چاي مي ريزم و ميارم پشت ميز كارم . توي قندونم پر از توت و كشمش و خرما خشك و انجيره و با چاي ليوانيم هم كلي حال مي كنم . امروز رئيس نيست و من فرصتي پيدا كردم براي نوشتن و استراحت .. درگير تعويض نرم افزارهاي اداري و يكپارچه كردن هستيم و به شدت درگير كارم هستم و سرم شلوغه . طوريكه زير ذره بينم و جز براي كار اداري نمي تونم زياد توي نت بچرخم . روزهايي كه بايد اداره بمونم هم بخاطر شرمينه استرس مي گيرم . خدايا يعني همه مامانهاي كارمند اينقدر استرس و دلنگراني مي كشند .. چه سخته .. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در حال حاضر مهمترين كش و قوس ما ، مانور دادن هست روي لفظ &lt;STRONG&gt;&quot;خودم &quot; . &lt;/STRONG&gt;البته اين خودم با خودم چند ماه پيش ، خيلي متفاوت شده و گاهي هم حسابي اسباب دردسر و كار زياد شدن . مخصوصا وقتي عازم جايي هستيم يا عجله دارم ، بايد از زمين و زمان ، داستان و آسمان و ريسمان ببافم تا حواسشو پرت كنم و حاضرش كنم يا گاهي آخر شب توي خواب و بيدار به سوالهاي بي پايان و عجيب و غريبش جواب بدم و فردا صبح ياد مكالماتمون بيفتم و توي دلم كلي بخندم و قربون صدقش برم . گاهي هم جلوي جمع از صحبت نابجاش در عالم بچگي تا بناگوش سرخ بشم .. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;الان كمتر براي آموزش و يادگيريش نياز به گذاشتن وقت زياد دارم . به توصيه يك روان پزشك كودكان كه فقط به صرف كسب اطلاعات با شرمينه پيشش رفتم ، فقط وسايل آموزشي لازم رو براش فراهم مي كنم . يك بار توضيح ميدم و بعد مي بينم با جديت و پشتكار فراوان ، خودش به هر قيمتي هست ميره دنبالش و ياد ميگيره . در حين بازي بهش سر ميزنم ، راهنمائيش مي كنم ، در ازاي موفقيتهاش تائيد و تشويقش مي كنم و هميشه سعي مي كنم اين حسو بهش القا كنم كه برام مهم هست و من موفقيتهاشو مي بينم . دكتر معتقد بود شرمينه حتي خيلي بيشتر از سنش آموزش ديده و بهتره براي ادامه راه و استقلال بيشتر ، تا حدود زيادي آموزش و كارهاي شخصي به خودش واگذار بشه . نتيجه عالي بوده . هم شرمينه پيشرفت بيشتري كرده و هم من وقت براي استراحت و رسيدگي به كارهام دارم . خوب شرمينه داره بزرگ ميشه و مثل يكي دو سال قبل ، نيازي نمي بينم از جويدن كاغذ و قورت دادن قطعه هاي اسباب بازي بترسم . اعتراف مي كنم الان وقت آزاد بيشتري توي خونه دارم يا وقتي كار دارم و ازش مي خوام منو به حال خودم بذاره ، كاملا دركم مي كنه و كاملا ميتونه خودش بازي كنه و اين براي هر دومون عاليه .. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شرمينه با يك اشاره كوچك ، خودش لباسهاشو مي پوشه ، خودش غذا و ميوه و آب مي خوره و خودش دستشويي ميره و به تنهايي مي خوابه . همه اينها يعني اينكه شرمينه ميخواد استقلال داشتن رو ياد بگيره . حتي خيلي از خودش هاي ديگه رو هم ميخواد كه به تشخيص من كمي زوده .. و من راضيم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شرمينه كاملا متوجه حرفهاي من ميشه ، چون من از چهار ماهگي بي وقفه و خستگي ناپذير حرف زدم . چه پستهايي كه ننوشتم از خسته شدن استخوانهاي فكم ؟ و اعتراف مي كنم الان كم كم نتيجه همه اون صحبتها رو ( كه خيلي ها معتقد بودند بچه زير دو سال درك نمي كنه چون بايد دائم تكرار كرد) مي بينم ، چه پستهايي كه نوشتم فقط حرف زدن و تكرار و تكرار .. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مطمئنم كه با نزديك شدن به تولدش در آستانه سه سالگي و گذشتن اين دو سه ماهه ، باز هم شاهد يك جهش سريع رفتاري هستم . تمام تلاشم رو ميكنم كه هميشه بر خودم و رفتارم تسلط داشته باشم و هيچوقت از كوره درنرم ، مي دونم بچه ها خيلي راحت مي تونند از عصبانيت ما سوء استفاده كنند . براي همه مامانها هم ، موفقيت و تندرستي در راستاي وظيفه خطير مادري آرزومندم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 08:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamaneshermineh&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>mamaneshermineh</dc:creator>
<guid>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک تشکر ویژه از همه .. </title>
<link>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;سلام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;اول از همه یک تشکر حسابی به همه شما بدهکارم . با وجود کم پیدا بودنم به من سر میزنید و جویای حال من و شرمینه و مامان میشید . واقعا همه خیلی گل و ماه و با محبت و آخه دیگه چی می تونم بگم ؟ فقط ممنون . همتون رو دوست دارم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#003399&gt;گاهی پیش خودم فکر می کنم واقعا نوشته های من در برابر جملات زیبا و توصیف های قشنگتون از زندگی و بچه های گلتون اصلا چیزی نیست ، نه به پای قلم زیبا و قدرت نگارش &lt;STRONG&gt;فریبای عزیز مامان رایان&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;آزیتا مامان&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;سوشیانس&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;لیلی مامان آراز&lt;/STRONG&gt; میرسه و نه به لطافت توصیف های&lt;STRONG&gt; شایلی مامان شاینا&lt;/STRONG&gt; و &lt;STRONG&gt;منصوره مامان نورا&lt;/STRONG&gt; و نه به جذابیت وبلاگ&lt;STRONG&gt; هاله مامان ارشیا&lt;/STRONG&gt; و نه به دقت و ظرافت وبلاگ &lt;STRONG&gt;مژگان مامان آندیا عسلی&lt;/STRONG&gt; ..  فقط می نویسم تا بعدها شرمینه بخونه و بدونه و اینکه همیشه از داشتن دوستهای خوبی که اینجا پیدا کردم خوشحالم .. واقعا خوشحالم .. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#003399&gt; پست بعدی حتما با عکس و تعریف از کارهای شرمینه میام .. به زودی ..&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 02:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamaneshermineh&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>mamaneshermineh</dc:creator>
<guid>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز همه بچه ها ..</title>
<link>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;FONT color=#000000&gt;الان تا به پدر و مادرها بگويي امروز روز جهاني كودك است ، صداي همه شان در مي آيد كه اي بابا ! همه روزهاي سال روز كودك و دوره فرزند سالاري است و مگر اين بچه ها مي گذارند و از اين حرف ها ، اما واقعيتش يك روز ، مخصوص بچه هاست . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دقيقا زير صفحه شانزده مهر نوشته شده : &lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;روز جهاني كودك&lt;/STRONG&gt; .&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اما بچه ها معمولا كمتر خبر دارند كه چنين روزي به نامشان ثبت شده است . آنان نمي دانند به بهانه اين روز مي توانند يك سري توقعات جديد داشته باشند . حالا اينكه بچه ها چيزي راجع به اين روز نمي دانند تقصير خودشان است يا تقصير آنهايي كه نمي خواهند خبري به گوش بچه ها برسد ..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;برخلاف تصورات خيلي ها ، بچه ها توقعات زيادي ندارند . آرزوهايشان كوچك است ، اندازه خودشان و البته به سادگي دست يافتني ..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اما بچه ها ، فقط آنهايي نيستند كه اين روزها با روپوش هاي رنگارنگ راه مي روند ، به مدرسه مي روند ، به مهدكودك مي روند ..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;يك واكسي كه گوشه خيابان با بساطش نشسته و دست هاي كوچكش از واكس سياه شده اند ، بچه اي كه كنار يك ترازو دفتر و كتابش را پهن كرده ، كودك ده يازده ساله اي كه گردو ، آب زرشك يا حتي سيگار مي فروشد و يا هماني كه كنار كوچه روي زانوهاي مادرش خوابيده و جلوي پايش يك كاسه و پول خرد است &lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;هم كودك است .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;آرزوهاي آنها شايد خيلي با آرزوهاي همسن و سالهايش فرق داشته باشد . شايد هم آن قدر برخلاف سن كمش درگير نان شب شده كه آرزوهايش را فراموش كرده . كاش در همان جشن هاي كم و بي سر و صداي روز جهاني كودك جايي هم براي اين بچه ها باشد ..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;                            &lt;FONT color=#ff0000&gt;     روز جهاني كودك ، روز همه بچه هاست .&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 06:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamaneshermineh&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>mamaneshermineh</dc:creator>
<guid>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از هر دري سخني ..</title>
<link>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مامان برای عکس و چکاپ رفت ، وقتي دكتر ديد مامان چند قدم به تنهايي راه ميره ، دادو فريادش بالا رفت ، كه خانوم چرا از واكر استفاده نمي كني و چند قدم راه رفتي ؟ متوجه وضعيتت نيستي ؟ مامان چيزي نگفت و حسابي ترسيد .. ولي وقتي عكسها رو نگاه كرد گل از گلش شكفت .. اصلا انتظار نداشت .. فقط گفت عاليه .. اگه تا ماه ديگه به همين منوال پيش بره ، ميشه گفت خطر رفع شده و ما ديگه زياد با شما كاري نداريم .. اين يعني كمك خداوند ، پيروزي ، استجابت دعاها و يعني همه چيز براي من ..  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وابستگي شرمينه به مامان همچنان به راهه . اينقدر به مامان و خونه مامان و وسايلش اونجا وابسته هست كه اصلا دلم نمياد هنوز مهد بذارمش . پرستارش يك پسر ۴ ساله داره . پسر فوق العاده معصوم و ساكت و مؤدب كه هفته اي دو سه روز مياد و باشرمينه بازي ميكنه . شرمينه عاشقشه و وقتي اون هست كار به كار هيچكس نداره . فعلا همه چيز برام رو به راهه . اميدوارم آرامشم تداوم داشته باشه . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منهم درصدد يك خونه تكونه حسابي ، جابجايي لباسها و بيرون ريختن وسايل اضافه هستم . دو سه روزي ميرم مرخصي . ميخوام تا اواسط هفته ديگه خونه رو بلند كنم و حسابي بتكونم و بذارمش سرجاش !! خلاصه با ميل و رغبت زيادي ميرم به استقبال كوزت بازي دو سه روزه و به استقبال سرما ، حسابي به خودم برسم و يه تغيير و تحولاتي بدم . خودمو تحويل گرفتم و وقت دكتر گرفتم كه عصر از راه اداره برم براي چكاپ كامل ، مخصوصا كمي هم به تيروئيدم مشكوكم . از شنبه تا امروز ، عصرها هم اداره هستم ولي فردا پنج شنبه هست و من فارغ البال ترم . دلم ميخواد در آينده كمي از كارم بنويسم هرچند نميشه ،  اينكه اوضاع س ي ا س ي كاملا كار منو تحت الشعاع قرار ميده . از جهاتي بد هست و از جهاتي خوب ، خوبش اينه كه فعلا همه چيز تق و لقه و من بيشتر مي تونم مطالعه و زبان رو پيگير بشم و فكرمو براي برنامه هاي شخصيم متمركز كنم . بدش هم اينه كه خيلي چيزها رو مي دونم كه اي كاش هيچوقت اينجا نبودم تا بدونم و اين باعث استرس توي زندگي شخصيم ميشه و فكر آينده و نگراني براي بچه ام . همين ! ديگه بيشتر نمي تونم بگم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتي حساب خورد و خوراك دستم هست ، احساس سلامتي و انرژي بيشتري مي كنم . به خودم ميرسم ، ميوه و سبزي و شير بيشتري مي خورم ، حداقل شش هفت ليوان آب مي خورم ،  زياد سمت فست فود ها نميرم . خونه بهتر آشپزي مي كنم و به جنبه مغذي بودن وعده هاي غذايي بيشتر اهميت ميدم ،  از ويتامين هاي مكمل استفاده مي كنم و ورزش مي كنم  و برعكس وقتي زياد هله هوله مي خورم ، بيشتر احساس ضعف و اشتهاي كاذب دارم و انگار انرژي كمتر .. منظورم به اينه كه نه صرفا بخاطر لاغر شدن و زيبايي ، بلكه بخاطر سلامتي و احساس رضايت از خود هم شده ، كم خوري و مفيد خوري تاثير زيادي روي روحيه و سلامتي داره . مخصوصا براي ما خانومها كه خوب جنبه زيبايي و تناسب اندام هم نميشه گفت برامون مهم نيست ! خلاصه خانومهاي عزيز ، سلامت و زيبايي خود رو دريابيد البته نه به صورت افراط و تفريط .. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زبان رو هم همچنان با جديت تمام ادامه ميدم و طبق برنامه حداقل روزي دو ساعت مفيد ، براش وقت ميذارم . listeninig هنوز زياد قوي نيست و مي دونم تقصير خودمه كه زياد براش وقت نذاشتم .. ولي خوب ، آهسته و پيوسته ، اگه بخوام با اين برنامه فشرده بيشتر وقت بذارم ، ممكنه بدتر بشه و اصلا نتونم ادامه بدم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سعي كردم كمي با شرمينه زبان كار كنم ولي اصلا علاقه نشون نميده ، وسط آموزش زبان شروع به مسخره بازي و غش غش خنديدن و تعريف قصه مي كنه و فقط چند تا از حروف رو ياد گرفته ، فكر كنم زياد معلم خوبي براي بچه ها نميشم و كمي سختگيرم بر عكس مامان .. يادمه دو روز كه مامان مريض بود جاي مامانم رفتم مدرسه ، كلاس اول ، واي ديگه آخر ساعت در شرف جنون بودم . چهل تا بچه هفت ساله كه دائم دور ميز حلقه مي زدند و هر كدوم هم يك سازي داشتند ، آخرش جيغ و دادم بالا رفت و به مامان گفتم كه كار من نيست مامان جان ! چي ميكشي تو ؟ مامان خنديد و گفت من عاشق بچه هاي كلاس اولم ..  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شرمينه بخاطر خودرايي و لجبازيش كه بي شباهت به خودم نيست ، فقط توي مواردي كه علاقه داره براي يادگيري اشتياق نشون ميده و به هيچ چيز به اندازه &lt;STRONG&gt;رنگ&lt;/STRONG&gt; علاقمند نيست . رنگي نيست كه نشناسه ، از بنفش و سياه و خاكستري گرفته تا زرد و سورمه اي و حتي با پيشوندهاي كمرنگ و پررنگ !!  هر چيزي رو با رنگ ميشناسه ، به نظر من آخرش اين بچه نقاش ميشه ! بجز رنگ به شناسايي آدمها هم خيلي علاقمنده ! با هر كي سلام و عليكي بكنم بايد اسم خود طرف ، بچه و مامان و بابا و خواهر و برادر و جد و ابادش رو هم بدونه و هر روز هم سراغش رو از من بگيره .. متوسط ، روزي هزار تا سؤال از من مي پرسه ! راستش با اين سرعتي كه پيش ميره ، اصلا دلم نميخواد در آينده ، يك مامان قديمي و عقب مونده باشم . بايد خودمو باهاش آپ توديت كنم وگرنه ممكنه تا چند ساله ديگه چيزي براي ياد دادن نداشته باشم .. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زياد از اين شاخه به اون شاخه پريدم .. اما اينطوري بيشتر نوشتن بهم مزه داد .. براي همه بهترينها رو آرزو مي كنم . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن . راستش منهم با جديت سريالهاي Farsi1  رو دنبال مي كنم . مخصوصا ويكتوريا و از تفاوت فرهنگها خيلي در عجبم ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 09:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamaneshermineh&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>mamaneshermineh</dc:creator>
<guid>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صبح است اول مهر ...</title>
<link>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;هر چی که از دوران کودکی و نوجوانی برام خوشایند نبوده توی ذهنم هميشه هست و چهارچشمی مراقبم که مبادا روزي شرمینه همون شرایط ناخوشایند رو  تجربه کنه .. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;توی کوچه ما یک پیش دبستانی و مدرسه غیرانتفاعی هست . صبح که می خواستم راهی اداره بشم ، شرمينه توي ماشين خواب بود . بچه ها رو نگاه مي كردم . ظاهرشون كاملا مرتب و زيبا و خوش آب و رنگ بود . مانتو و شلوار ياسي رنگ و مقنعه هاي بنفش . بچه هاي پيش دبستاني هم اكثرا مقنعه نداشتند و موهاشون آراسته و بسته شده بود . كلي افسوس خوردم به حال كلاس اول خودم .. جنگ از يك طرف و اون لباس مسخره و احمقانه از طرف ديگه ، كلاس اول ولي مانتو شلوار قهوه اي سوخته با مقنعه بلند چونه دار ! روزهاي مدرسه ابتدايي بجاي ياداوري درس و رقص و آواز ، يادآور اون ظاهر مسخره و سرودهاي انقلابي و آژير قرمز و فرار به پناهگاه مدرسه است . مي دونم همه دهه پنجاهي ها مي فهمند چي ميگم و اصلا دوست ندارند بقيه ماجرا رو بنويسم . چون به اندازه كافي اعصاب همه خط خطي هست كه ديگه كسي نمي خواد اين چيزها هم براش ياداوري بشه ، ولي منظورم اينه كه اگه قرار باشه دوباره همه چيز برگرده به همون دهه شصت ، بنا به چنگ و دندونم هم باشه نميذارم شرمينه اون شرايط تلخ رو تجربه كنه .. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt; بعد هم راهنمايي و دبيرستان با اون قوانين گشتاپو مانندش ،  از گشتن كيف ها و ديدن ناخونها سر صف گرفته تا حسرت يك مقنعه بدون چونه يا دراومدن يك كوچولو مو ( يادمه اون موقع فكل مي گفتند ، موها رو فارافاس مي زدند و جلوش فكل ميذاشتند ) يا پوشيدن كتوني ساق دار سفيد goldstar و زدن ساق بلندش پشت شلوار  ( خوب اون موقع مد بود ) ، گاهي هم يواشي رد و بدل كردن دو تا نوار و عكس sandra يا George Michael يا داشتن ده سانت چاك پشت مانتو كه تو همون عالم جووني پونزده شونزده سالگي حسرتش به دلمون موند .. چون اگه رعايت نمي كرديم سر و كارمون با كرام الكاتبين و دفتر و مدير اره كوماندو بود و همون ريختي هم بايد بر مي گشتيم خونه و غرغرهاي بابا رو هم تحمل مي كرديم .. حالا مي خواستي شاگرد اول مدرسه باشي يا نباشي ! انگار كه مرتكب بزرگترين جنايت ناموسي عالم شده بودي ! بعد هم دانشگاه و اجبار چادر سر كردن و هر روز يه دستمال و شير پاك كن جلوي درب ورودي خواهران ، تا هر كي مشكوك بود همون اره كوماندو بكشه به صورتش .. حالا اگه يكي ذاتا خوش بر و رو بود و پوست سرخ و سفيدي داشت ، همون اره كماندو كه خدا يادش رفته بود يه گوشه نظري هم به صورت بي ريختش كنه ، حس حسوديش گل مي كرد و چپ و راست به زور اون شير پاك كن و دستمالو مي كشيد به صورت تو  كه نه ، تو دروغ ميگي و بزك كرده مياي دانشگاه ! اگه هم اعتراض مي كردي و دهن به دهن ميذاشتي باهاش ، صاف بايد مي رفتي كميته انضباطي ! اونجا اگه چشم و ابرويي نشون مي دادي به رئيس كميته انضباطي و قر و غميشي بلد بودي كه هيچ وگرنه يك تعهد لاي پرونده ، شايد هم بدتر ، يك ترم تعليقي !  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;همون شد كه خيلي از دوستهاي صميمي من فلنگ رو بستند و رفتند .. رفتند و پشت سرشون رو هم نگاه نكردند .. مي دونم كه توي دلشون چي مي گذره ، حالا هم توي محيط اداري وضع همچنان به همون منوال ، شايد روز به روز هم بدتر ..    &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;ما كه نسل سوخته شديم .. اميدوارم بچه هاي ما هرگز و هرگز حسرت دوران كودكي و نوجووني و جوونيشون رو نخورند و اونطور كه شايسته هر عقل سليم و آگاه و هوشيار هست در جامعه باشند .. آگاه و آزاد ..&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Sep 2009 06:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamaneshermineh&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>mamaneshermineh</dc:creator>
<guid>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مزاياي ميلياردر نبودن باباي من و همسر !</title>
<link>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;بالاخره دیروز جواب فاینال زبان رو گرفتم و می تونم وارد Inter Level  بشم . خدا ميدونه تابستون با چه اعمال شاقه اي !!! كلاس زبان رفتم . چند دفعه به سرم زد بي خيال بشم ولي اينقدر عاشق زبان هستم كه هر طور بود تحمل كردم و از همسر خان خواستم بخاطر بيماري مامان دو روز در هفته رو زودتر بياد . اون هم كانون زبان كه واقعا سخت گير هستند روي نمره و جلسات حضور و غياب و دقيقا سيستم مدرسه رو دارند . ولي وقتي ديروز نمره First Top رو ديدم حسابي خستگيم در رفت . قرار شد شام بدم . شرمينه هم عشق رستوران .. وقتي ميگم ميريم رستوران انگار دنيا رو بهش دادم .. كلي با كلاس و موقر مثل خانوم بزرگها با ما تشريف ميارند و خودشون هم به تنهايي غذا صرف مي كنند . راستش اگه بتونم كانون زبان رو تموم كنم ، مي خوام كلا فاز كاريمو عوض كنم .. از اداره مي زنم بيرون و بعد از مدتها ميرم دنبال كاري كه دوست دارم .. البته ميدونم حداقل سه چهارسالي هم همينجا مهمونم .. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;با همسر خان در حال پيگيري يك پروژه مهم هستيم كه خودم هم به شدت دنبالشم تا پايان سال آينده تمومش كنيم . البته بخاطر اين مشكلات اخير ممكنه كارمون كمي سخت بشه .. چون از نظر مالي هم كمي عقب افتاد .. ولي هر روز فكرم رو مشغول كرده .. به نظر من تا يك سني انسان توانايي دوندگي و تلاش زياد رو داره .. اگه بنا باشه تا پايان عمر و روزهاي پيري بخواي اين طوري كار كني ، ديگه فرصتي براي با هم بودن و لذت بردن از زندگي نيست .. يعني اين عقيده من هست .. من به محض اينكه به اون حد از شرايطي كه مي خوام برسم ( والا خيلي هم زياد نيست ) ديگه كار نمي كنم .. نه اينكه كار نكنم و كلا كار رو كنار بذارم ، دنبال كاري ميرم كه فقط لذت ببرم نه صرفا براي كسب درامد .. از بودن در كنار همسرم و شرمينه لذت ببرم و براي تفنن و سرگرمي هم كار كنم . بخاطر همين در حال حاضر قيد خيلي چيزها رو زدم .. ريخت و پاش و ولخرجي هاي اضافه رو ..اگه بتونم ظرف يكسال و نيم تمومش كنم ، ميشه يك نفس راحت كشيد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;راستش دور و بر من زوجهايي كه دارند از ثروت هنگفت باباجونشون استفاده مي كنند بدون هيچ كار و دوندگي، زياد هستند .. خيلي باهاشون رفت و آمد ندارم چون به محض ديدن آدم ، شروع مي كنند به شرح زندگي آنچناني شون ، خواب تا ساعت ۱۲ ظهر و هر سه ماه مسافرت خارج و ويلاي شمال و خرید از برندها و پرستار و كارگر فول تايمو و آخرين مدل لباس و آرايش و غيره .. راستش يكيشون نسبت نزديكي با من داره .. گاهي توي دلم فكر ميكردم اگه جاي طرف بودم مي دونستم بجاي اين ريخت و پاش ها چطور از وقت و زندگيم لذت ببرم . شايد يكي دوبار هم شده بود كه فكر مي كردم همسرخان هفته به هفته ماموريت و در حال دوندگي هست و ما از با هم بودن محروميم در حاليكه فلاني .. ديروز مامان مي گفت همون خانوم يك ماهه خونه مامانش رفته قهر و بچه يك ساله اش رو هم نمي خواسته !! دعواشون هم با همسرش بخاطر اختلاف نظرشون روي رنگ موي سر خانوم بوده !!! خوب به هر حال حتما مساله خيلي مهم و حياتي هست كه اين خانوم بخاطرش قهر رفته ! حتما ديگه انگيزه و هدفي بجز همون رنگ و موي سرش نداشته !! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;اين هم از مزاياي ميلياردر نبودن باباي من و همسر هست !!! اينقدر انگيزه و هدف براي ساختن آينده دارم كه شش ماهه ( يعني از عيد ) ياد رنگ موي سرم نيفتادم ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Sep 2009 07:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamaneshermineh&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>mamaneshermineh</dc:creator>
<guid>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مووووووووووووووووونس .. </title>
<link>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#0000cc&gt;محض عوض شدن حال و هوای همه چیز ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;در حال حاضر این دو تا عروسکهای محبوب شرمینه هستند . ببعی و داینا . تجسم کنید شبها هم به زور اونها رو توی تختش جا میده .. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs842.xs.to/xs842/09356/11888.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;این جا هم مونس من حاضر و اماده برای رفتن به افطاری هست . روزی چند بار می پرسم : شرمینه چیه مامان شهرزاده ؟ با لحنی مغرورانه و کش دار جواب میده : مووووووووووووووووووووووووونس  !!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs842.xs.to/xs842/09356/22289.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;این یکی دوماهه همه چیز دست به دست داد تا من از حس و حال قبلی خودم حسابی فاصله بگیرم .. ( مریم پائیزی عزیز ممنون از تبریکت .. دقیقا توی کامنت پست قبل اشاره کردی .. کاملا درست بود ) روزهای سخت سپری شد ولی بازتابش این اواخر بی حوصلگی و افسردگی بود .. شاید اون روزها خیلی داغ و درگير بودم و به قول فریبای نازنین مجالی برای فکر کردن نداشتم و غصه خوردنها رو موکول کرده بودم به این روزها .. خیلی تلاش می کنم زودتر از اين گرداب خودمو بالا بکشم ولی سخته .. به هر حال دیروز که روز تولدم بود به خودم ، دخترم و همسرم قول دادم دوباره برگردم ... شرمينه و همسرم همراهم بودند ، مونسم و دلخوشي ديروز و امروز و فردايم .. شايد اگر ازدواج نكرده بودم و اين دو تلنگر محكم و قوي رو در زندگي نداشتم ، ...  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;فريباي نازنين ممنون .. اين مدت خيلي به يادت بودم .. از كمكت ممنونم .. باز هم مي گم هيچ وقت نمي تونم احساسم رو در غالب كلمه ها و جمله ها بيارم ..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;نيلوي عزيزم ممنون .. من مثل هميشه شرمنده محبتهاي تو هستم .. واقعا تنوع زيادي برام به ارمغان آوردي .. همين قدر كه به فكر من و شرمينه هستي برام كافيه .. شرمينه هم خيلي شاد شد .. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;هيلداي عزيزم ممنون .. مي تونم بگم از وفادار ترين دوستهاي وبلاگي من هستي .. برات بهترين ها رو آرزومندم ..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;از همه دوستهاي خوبي كه جوياي حال مامان بودند ممنونم .. همه چيز خوب پيش ميره .. به دعا و انرژي مثبتتون نياز دارم و بيش از هر وقت ديگه به معجزه دعا و ايمان معتقدم . موقع افطار براي شفاي همه بيمارها دعا كنيد .. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 07:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamaneshermineh&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>mamaneshermineh</dc:creator>
<guid>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پروردگار من .. </title>
<link>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سخت مشغول فعالیت و بدو بدو های روزانه و درگیر کار و خونه و بچه و کلاس و حساب و کتاب و غرق در عوالم خودم بودم . کوچکترین فرصت استراحت و جای نفس کشیدن هم توی برنامه روزانه نداشتم . درست مثل یک ماشین ...  خیالم از بایت شرمینه کاملا راحت بود . شرمینه هیچ کجا رو به خونه مامانم ترجیح نمی داد و هیچکس رو هم به مامانم ترجیح نمی داد . مامان رو هم با توجه به سابقه سی و پنج ساله آموزش و پرورش مقطع ابتدایی اون هم بیشتر در پایه اول ، كاملا قبول داشتم ( حتي از خودم بيشتر ) و از هر جهت خيالم راحت و راضي بودم . از پيشرفت شرمينه و از اينكه مامان در واقع كاملا صبح ها وقتش رو وقف شرمينه مي كرد . شرمينه هر روز يك آموزش جديد داشت و من هم با خيال آسوده به كارم مي رسيدم . حتي عصر ها يا شب كه مهموني يا دوره اي با دوستهام داشتم و از اون مهمتر دوره هاي آموزشي تخصصي كه از طرف اداره معرفي مي شدم و به پشتوانه مامان سه روز در هفته عصرها هم خودمو درگير كرده بودم . خوب معلومه كه فكر مي كردم حسابي خوش به حالمه مخصوصا كه مامان هم كاملا رو به راه بود و به حق ، شرمينه كاملا متحولش كرده بود . هميشه مي گفت كه با وجود شرمينه انگار انرژي مضاعفي داره . صبح ها تا بعد از ظهر به استثناي پنجشنبه و جمعه با شرمينه بود و عصرها هم برنامه پياده روي و دوره با دوستهاشو داشت و حسابي سرحال بود . که اون اتفاق ؟ حادثه ؟ امتحان ؟ زندگیمو متحول کرد .. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گيج و منگ شده بودم .. انگار همه دنيا يك باره روي سرم خراب شد ... كمتر از چند ساعت بايد عمل حساسي انجام مي داد و من بايد تصميم مي گرفتم .. عملي كه معلوم نبود چه پيامدهايي به دنبال داره و شايد ... مثل ديوونه ها فقط اين طرف و اون طرف راه مي رفتم .. با خودم حرف مي زدم .. مي ساختم و خراب مي كردم .. اصلا باورم نمي شد . مي گفتم يك خوابه .. يك كابوس و همين الان از خواب مي پرم و به اين كابوس مي خندم .. ولي نه ! واقعيت بود .. كمي خودمو جمع و جور كردم . شرمينه رو به همسرم و مامانش سپردم و مدتي قيد كارو زدم . درست روزهايي كه بايد توي سمينار بين المللي نظام اداري الكترونيكي شركت مي كردم و اداره كلي هم هزينه كرده بود . با مديرم حرف زدم و شرايطم رو توضيح دادم . اينكه مدتي شرايطم بخاطر بچه و بيماري مامان سخت خواهد بود . بايد مامانو بر مي گردوندم .. وگرنه هيچوقت خودمو نمي بخشيدم . هر چند جمع كردن فكرهاي مخرب و پراكنده برام سخت بود ولي سعي كردم بايستم .. پرونده پزشكي رو زير بغلم زدم .. از اين دكتر به اون دكتر . از اين بيمارستان به اون بيمارستان .. با چه حالي !!! حالي زار و نگفتني .. چاره اي نبود .. همه به اتفاق و يك نظر .. مامان بايد عمل ميشد . بدون برو برگرد .. اونهم نه از عملهاي كه قبلا كرده بود .. عملي خيلي حساس و سرنوشت ساز .. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; ساعت ۷ صبح مامان رو به بيمارستان مهراد رسوندم و مامان مثل هميشه آروم و صبور .. كمتر از چند ساعت مهلت داشتم همه چيز رو به راه كنم و پول هنگفتي رو هم آماده .. همه چيز روي دوش خودم بود . نمي دونم خدا چه قدرتي رو بهم داده بود ؟ واقعا نمي دونم . يعني من همون شهرزاد يكي يكدونه و ناز پرورده بودم ؟ يا شايد شهرزادي كه در كنار همه چيز ، سعي مي كرد هيچوقت خودسازي و واقعيتها رو فراموش نكنه و حالا هم شايد همه اون درسها و تمرينهاي گذشته به دردش خورده و كمكش كرده ؟   &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كسانيكه بهم انرژي مثبت دادند و كمكم كردند رو هيچگاه ، هيچگاه و هيچگاه فراموش نمي كنم و احساس ديني سنگين و مهم بهشون دارم . دو نفري كه اگر به من كمك نمي كردند شايد هيچوقت نمي تونستم از جا بلند بشم . كساني هم كه نيشتري به زخمم زدند رو مي بخشم .. وقتي دكتر پشت خط قرمز اتاق عمل باهام حرف زد و اتمام حجت كرد و گذشتن سه ساعت سرنوشت ساز پشت در اتاق عمل ، از بدترين و سخت ترين لحظه هاي زندگي من بود . وقتي مدتي ناخوداگاه خودمو توي آغوش فاميل نازنيني انداختم و فقط گريه كردم .. انقدر كه دلم خواست و ديگه اشكي نداشتم .. قيافه شاد و راضي دكتر بعد از عمل و اينكه شش ماه تا دوسال بعد از عمل نتيجه كاملا مشخص ميشه و بايد دعا كني ، خبر خوبي بود ولي همچنان دلهره و استرس برام به همراه داشت و هنوز هم داره .. هر چند كه به دكتر مامان با تمام وجود ، ايمان و اعتقاد دارم . دكتري كه جراحيش توي اين مورد ، حرف اول رو توي ايران و آمريكا مي زنه ، ولي مي دونم همه چيز در نهايت دست اون نيروي ازلي و ابديست كه مطمئنم هيچ محتاج دعا و بنده اي رو نااميد از بخشش و عنايت خودش نمي كنه . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كم كم كه تونستم خودمو پيدا كنم ، شروع مشكلاتم با شرمينه بود .. شرمينه كه شايد مامانم براش بت بود ، چند روزي مريض شد .. كاملا مشخص بود كه بعد از عبور از خط دو سال و نيمگي كاملا متحول و بزرگ شده و با چند ماه قبل نميشه عكس العملها و رفتارهاش رو مقايسه كرد و اينكه اگر مهد رفته بود و به مهد عادت داشت  الان مشكلاتم كمتر بود .. بساطي داشتم با شرمينه ، هر شب قبل از خواب برام خط و نشون مي كشيد و مامانم رو مي خواست و شرط و شروط كه خونه مامان همسر نميره .. صبح ها از كله سحر بيدار ميشد ، خودشو قايم مي كرد . از زير پتو بيرون نميومد . گريه و زاري و التماس .. هر وقت فكر مي كردم كه دارم كم ميارم ، به خودم تلنگري مي زدم كه با غصه و آه و زاري ، شرايط رو از اينكه هست بدتر مي كنم .. از اينكه براي خودم هم دلسوزي كنم متنفرم و اين حالمو بهم مي زنه . الان شرايط بهتره .. كمي عادت كرده . من تصميم داشتم شرمينه رو از پايان سه سالگي و از آغاز سال بعد مهد بذارم ولي خوب به هر حال هيچ چيز قابل پيش بيني نيست . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مي دونم هيچوقت نميتونم بگم كه چي ديدم و چي ياد گرفتم .. ولي به زبوني ساده .. هيچ چيز در دنيا قابل پيش بيني نيست و انسان از لحظه ديگر زندگي خودش بي خبره .. به هيچ وجه نميشه جلوي خواست و اراده خدا رو گرفت و انگار اون اتفاقي كه بايد بيفته ، مي افته .. اين به من ثابت شد ، اما دوستان عزيزم اين خود ما هستيم كه بايد به پشتوانه ايمان و اراده هميشه آماده باشيم .. آماده رويارويي و گذروندن اين رويدادها و امتحانها .. مطمئن باشيد كه خدا هيچگاه ، هيچ دعايي رو بدون جواب نميگذاره .. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;معذرت كه فعلا شرايط خوبي براي گذاشتن كامنت و سر زدن به خونه هاي گرمتون ندارم .. هر چند دلم هواي خيلي هاتون رو ميكنه ولي بي رد و نشون ميام و ميرم . باز هم التماس دعا دارم از همه ..  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Aug 2009 07:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamaneshermineh&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>mamaneshermineh</dc:creator>
<guid>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نشانه ها و امتحان ..</title>
<link>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;ممکنه درست موقعی که فکر می کنی همه چیز دست تو هست و حتي مي توني كوه رو هم بلند كني و جاي ديگه بگذاري ، موقعي كه شايد بخاطر فعاليتهاي هر روز و حساب و كتابهاي دائمي كمي هم از خدا دورتر شدي و خدا رو كمتر صدا مي كني ، موقعي كه انگار چشمهاتو روي همه چيز به جز خواسته هاي دلت بستي و تلنگرها و نشانه ها رو نمي بيني ، موقعي كه غره اي به زور بازو و به مغز متفكرت ، موقعي كه كمتر فرصت تشكر از تمام محبت ها و عشق هاي هميشگي داري ، موقعي كه فكر مي كني بايد يك روز سر تا پا بوسه بارانش كنم اما كي ؟ شايد فردا ، شايد تولدش ، شايد و شايد و شايد ... موقعي كه شايد كمي هم ديره ... درست همين موقع ،&lt;STRONG&gt; امتحان&lt;/STRONG&gt; ميشي .. ولي نه ، جبران خواهم كرد .. دير نيست ..  آره من اسمشو امتحان ميذارم نه حادثه و اتفاق .. بعد يك دفعه به خودت مياي .. اي واي بر من .. انگار چشمهاي بسته ات به روي همه چيز باز ميشه .. حس خيلي بد و دردناكيه .. ديگه ديره براي سرزنش كردن خودت و اي كاش و اي كاش گفتن .. بايد فكر چاره باشي .. صورت مساله رو نميشه پاك كرد .. بايد به دنبال راه حل باشي .. چشمهات باز ميشه .. تازه از شوك بيرون اومدي و مي فهمي همه چيز دست به دست هم داده تا اين &lt;STRONG&gt;امتحان&lt;/STRONG&gt; از تو گرفته بشه .. آره آخر بی رحمیه .. زندگی اول ازت امتحان می گیره ، بعد بهت درس ميده ، دلت ميخواد داد بزني : زندگي معلمي بي رحمه .. وقتي هيچ نشانه اي رو نديدي و نفهميدي و قدر ندونستي .. فكر هم مي كردي علامه دهري ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;شايد فكر مي كردي هميشه دنيا به همين شكل مي گذره و بيماري و درد مال بقيه است .. ولي خدا ميدونه كه هميشه هم بدون ناراحتي و درد برات نبوده و اين بيشتر دلت رو مي سوزونه .. هميشه با لب خندون و روي باز نازتو مي كشه و تو هم غره و سرمست از اين پشتوانه گرم و محكم .. هميشه سالم هست و تكيه گاه مطمئني براي تو .. سنگ صبور همه گله گذاريها و دلتنگيهاي تو .. هيچ چيز دنيا حساب و كتاب نداره . ياد اين مثل مي افتي كه هميشه زير لب زمزمه مي كرد و تو هم زياد خوشت نمي اومد شايد هميشه دلهره اين روز رو داشتي : &quot; به مالت نناز به شبي بنده به ظاهرت نناز به تبي بنده ..  &quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;حالا هم خودت و هم شرمينه روزهاي سختي رو ميگذرونيد .. دقيقا از يكي دو روز بعد مهموني شرمينه تا نمي دونم كي اين بغض لعنتي رهات نمي كنه . حس خوبي نيست و انگار نميگذاره هيچ حس خوبي رو احساس كني .. وقتي راه ميري انگار اين تو هستي كه به جاي اون درد مي كشي .. روزهاي سختي رو ميگذروني .. مخصوصا صبح كه چشمهاتو باز مي كني و يادش مي افتي .. دلت ميخواد اي كاش زودتر شب بشه و بخوابي .. اصلا يك مدت طولاني نباشي و وقتي برگردي كه همه چيز رو به راهه .. اما شرمينه چي ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;اين روزها به خيلي چيزها فكر مي كني . آروم و بي صدا زل مي زني به يک نقطه و قطره اشكها رو يواشكي پاك مي كني تا شرمينه و همسرت نببينند . بعد خودتو دلداري مي دي .. آره حالا بايد خودت خودتو دلداري بدي چون فعلا اون فرشته مهربون نيست كه گوشي تلفنو برداري و درددل كني و بعد كه گوشي رو گذاشتي احساس سبكي كني و بري دنبال كارت .. هيچ چيز از نگاه هاي تيز و زيركانه شرمينه پنهون نمي مونه .. مياد سمتت و مي پرسه :&quot; مامان گريه مي كني ؟ براي مامان جون ؟&quot; ديگه دلت مي خواد هاي هاي گريه كني .. با صداي بلند .. اصلا دوست نداري كسي ازت چيزي بپرسه .. از سوال بدت مياد . از توضيح دادن بدت مياد و توي خيابون به همه دخترهايي كه با مادرشون راه ميرند هم حسادت مي كني .. ياد خيلي چيزها مي افتي .. اه .. ياد گذشته بد طور بهمت مي ريزه .. چاي سبز .. گل گاوزبون .. هيچ طور آرومت نميكنه .. سوزش دل .. سوزش دل .. بغض گلو .. و باز سوزش دل .. نه عميق تر ، سوختن قلبت .. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;راه ميري .. غذا درست مي كني .. آرايش مي كني .. اداره ميري .. به كارهاي خونه مي رسي .. چون بايد اين كارها رو بكني .. شايد از همه بيشتر بخاطر شرمينه ، در شرايطي كه دلت فقط پيش اونه اسير بچه اي و انگار اين چند روز توي قفسي ، صد بار فكر ميكني اگه بچه نبود از پيشش تكون نميخوردم اما دست و بالت بسته بخاطر بچه  .. امان از اين دل لعنتي كه غوغايي به پا كرده .. پاك ديوونه ام كرده .. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;چشمهاي بسته ات كم كم به روي خيلي چيزها باز شده .. نشانه ها رو ديدي ولي كمي دير .. دلت ميخواد دوباره كتاب كيمياگر و نشانه هاي پائلو كوئيلو رو بخوني ولي هرچي مي گردي پيداش نميكني .. سر به سجده ميذاري و بعد از مدتها از صميم قلب ، از اون ته ته دلت دعا مي كني و صداش ميزني ..&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;بيائيد براي شفاي عاجل همه بيمارها ، دعا كنيم .. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;دوست دارم دوباره اين متن رو اينجا بيارم .. هر چند قبلا نوشته ام و تكراريه ...&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;روزي پسر بچه اي از مادرش پرسيد  : مادر چرا گريه مي كني ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;مادر به او گفت : براي اينكه من يك زن هستم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;پسر گفت : منكه علتش را نفهميدم . مادر او را در آغوش گرفت و گفت : هرگز هم نخواهي فهميد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;پسر از پدرش پرسيد : چرا گاهي اوقات مادر بدون علت گريه مي كند ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;پدر گفت : تمام زنها گاهي اوقات بدون دليل گريه مي كنند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;اما پسر خيلي دوست داشت واقعا علت آن را بداند . يك شب وقتي خوابيده بود خواب ديد كه فرشته اي در كنارش نشسته و مي خواهد پاسخ سؤالش را بدهد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;پسر از فرشته پرسيد : چرا زنها به اين سادگي گريه مي كنند ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;فرشته گفت : وقتي پروردگار زن را آفريد مي خواست به نوعي آن را خاص گرداند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;پس شانه هاي او را به قدري قوي كرد كه بتواند وزن تمام دنيا را تحمل كند و در عين حال به قدري راحت باشد كه به افراد خانواده آرامش دهد .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;درون او را به قدري قوي ساخت كه بتواند فرزندي را درون خود پرورش دهد و او را متولد سازد و در عين حال بي مهري هاي اين فرزند را تحمل كند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;به زن ثبات قدمي داد كه بتواند با وجود تمام مشكلات و موانع به راه خود ادامه دهد و در عين حال در بيماري و خستگي بدون شكايت به مراقبت از اعضاي خانواده بپردازد . به او قابليت عشق ورزيدن به فرزندانش را داد ، حتي وقتي فرزندان او را از خود مي رانند . به او توانايي داد تا در كنار همسرش باشد حتي اگر همسرش اشتباه كرد بتواند با قلب خود او را مورد حمايت قرار دهد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;به او آموخت كه بداند يك همسر خوب هرگز قصد آزار همسرش را ندارد اما ممكن است گاهي اوقات شوهرش به منظور آزمايش توانائي و تحمل و وفاداري او را مورد آزمايش قرار دهد و گرنه هرگز قصد آزار او را ندارد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;و نهايتا به او اشك داد . اين تنها ويژگي خاص اوست كه در هر زماني كه فشارهاي ديگر بر او زياد مي شود بتواند با اشك ريختن خود را سبك كند . پس اين اجازه را به او بدهيد . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660000&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;FONT color=#009933&gt;&lt;STRONG&gt;در واقع زيبايي زن به ظاهرش نيست بلكه به چشمان اوست . زيرا چشمان اشك بارش پنجره اي به قلب اوست&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 06:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamaneshermineh&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>mamaneshermineh</dc:creator>
<guid>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>  روایت تصویری از شرمینه در تولد دوسال و نیمگی ... </title>
<link>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc3399&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc3399&gt;&lt;STRONG&gt;شرمینه و ژست بزرگانه اش در جشن تولد دوسال و نیمگی .. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs941.xs.to/xs941/09302/1469.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt; این هم هدیه من و بابا به شیطون کوچولو که دیگه این یکی دوماهه خدا می دونه چقدر بازیگوش تر و شیطون تر شده .. خیلی بیشتر و بهتر از انتظار ما دوچرخه سواری میکنه .. علارغم اینکه دو چرخه کمی هم بزرگ هست . این اواخر کاملا از شلوغ کاریها و بازیگوشی هاش حیرت زده هستم و نمیدونم با  این وروجک که دیگه دیوار رو راست بالا میره !! خوشحال باشم یا از این همه ریخت و پاش و سر وصدا و انرژی مضاعف ناراحت ؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0099&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs941.xs.to/xs941/09302/3487.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;این هم شرمينه جانور دوست در طبیعت .. راستی شرمینه علاوه بر همه فعالیتها و بازیها و شیطنتها علاقه زیادی هم به طبیعت و انواع و اقسام جانورها داره .. عاشق جانورهاست .. کلی باهاشون حرف میزنه و نازشون می كنه .. دیروز که از دیدن یک مورچه بزرگ و سیاه ( مورچه اسبی ؟ ) روی پام جیغ کوتاهی زدم ، چنان با من دعوا كرد كه مامان مورچه مي ترسه و بايد نازش كني ، خودم هم خجالت كشيدم !&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://xs941.xs.to/xs941/09302/2629.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt; ۲۵ تير&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt; بخاطر خوشحالي شرمينه و ديدن برق شادي در چشمهاي معصومش ، تولد يا به عبارتي مهموني كوچكي براش گرفتم .. يك كيك كوچك با دوتا و نصف شمع و يك هديه كه همون دوچرخه هست . چون مي دونستم چقدر دوچرخه سواري اونهم از نوع بزرگ دوست داره . هر روز كه از اداره مي اومدم خواهش ميكرد با دوچرخه پسر طبقه بالا كه نه ساله هم هست !! توي حياط دور بزنه و استعدادش توي اين مورد و نداشتن ترس ! منو حيرت زده مي كرد . كلي با بابا وقت گذاشتيم و به ميدون شوش رفتيم و بين همه انواع دوچرخه اين يكي رو با هم پسنديديم .. دخترم اميدوارم هميشه شاهد پيشرفت روز افزونت باشم&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt; .&lt;/FONT&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2009 05:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mamaneshermineh&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>mamaneshermineh</dc:creator>
<guid>http://mamaneshermineh.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
